〰〰〰〰〰〰〰〰➖حکایت است که درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد، چشمش به شاه افتاد و بادست…
انتشار: 2026/06/30 15:28 UTC
〰〰〰〰〰〰〰〰➖حکایت است که درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد، چشمش به شاه افتاد و بادست به او اشاره ای کرد، کریم خان دستور داد او را به باغ آوردند. کریم خان پرسید، اشاره ات برای چه بود؟ درویش گفت:نام من هم کریم است ونام تو هم کریم وخدا هم کریم.... کریم خان در حال کشیدن قلیان بود وگفت چه میخواهی؟ درویش گفت :همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد قلیان را به بازار برد و فروخت، خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که میخواست نزد کریم خان رفته وتحفه برای خان ببرد... پس جیب درویش پراز سکه کردو قلیان نزد کریم خان برد... روزگاری سپری شد و درویش جهت تشکر نزد خان رفت، ناگه چشمش به قلیان افتاد..با دست اشاره ای به کریم خان کردوگفت:نه من کریمم، نه تو....➖کریم فقط خداوند است که جیب مرا پراز پول کرد و قلیان تو هم سر جایش است. ➖@Khorshid_Nevesht