«آدمها فکر میکنند آنچه میخواهند، آزادی است.اما آنچه واقعاً از آن میترسند، آزادی است.زیرا آزادی…
انتشار: 2026/08/18 15:25 UTCدریافت: 2026/08/19 01:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 01:35 UTC
«آدمها فکر میکنند آنچه میخواهند، آزادی است.اما آنچه واقعاً از آن میترسند، آزادی است.زیرا آزادی یعنی مسئولیت؛و بیشتر آدمها از مسئولیت وحشت دارند.»— برگرفته از اندیشهی اریک فروم در گریز از آزادیانسان فقط از زندان رنج نمیبرد. آزادی هم میتواند اضطرابآور باشد.تا وقتی کسی برای ما تصمیم میگیرد، چیزی برای سرزنش کردن وجود دارد: خانواده، جامعه، شرایط، گذشته، مدیر، شریک زندگی، سرنوشت.اما جایی که انتخاب واقعاً به دست خودمان میافتد، پناهگاهها یکییکی کمتر میشوند. آنجا دیگر پرسش فقط این نیست که «چه میخواهم؟»؛ باید با پرسش دشوارتری روبهرو شویم:حاضرم مسئولیتِ چه زندگیای را بر عهده بگیرم؟هر انتخاب واقعی چیزی را به دنیا میآورد و چیزی را از امکان خارج میکند.انتخاب یک مسیر، یعنی نرفتنِ مسیرهای دیگر. ماندن کنار یک انسان، یعنی پذیرفتن اینکه زندگیهای دیگری را تجربه نخواهی کرد. صرف کردن سالهایی از عمر برای یک کار، یعنی پذیرفتن اینکه همان سالها دیگر بازنمیگردند.برای همین آزادی همیشه سبک نیست. گاهی وزن دارد.وزنِ این آگاهی که عمر محدود است و نمیتوان تمام زندگیهای ممکن را زندگی کرد.ما از تصمیم اشتباه میترسیم، اما ترس عمیقتری هم وجود دارد: اینکه بفهمیم برای بسیاری از تصمیمهای مهم زندگی، پاسخ کاملاً درستی وجود ندارد.هیچکس نمیتواند با قطعیت به تو بگوید این همان رابطه است، همان مسیر است، همان شغل است، همان شهری است که باید در آن بمانی، همان انسانی است که باید بشوی.میتوانی مشورت کنی. فکر کنی. گوش بدهی. تجربه کنی. به ترست، اشتیاقت و حتی واکنش بدنت نزدیک شوی.اما در نقطهای، همهی صداهای بیرون باید کمی آرامتر شوند تا بتوانی صدایی را بشنوی که مسئولیتش فقط با خود توست.و اینجاست که یکی از ظریفترین شکلهای فرار از آزادی آغاز میشود:زندگی کردن بر اساس خواستههایی که هرگز نپرسیدهایم واقعاً از آنِ ما هستند یا نه.موفقیتی که باید به آن برسیم.سبک زندگیای که باید داشته باشیم.تصویری که باید از خودمان بسازیم.سنی که تا آن باید «رسیده باشیم».چیزهایی که باید بخواهیم تا احساس کنیم عقب نماندهایم.انسان میتواند سالها انتخاب کند، تصمیم بگیرد، پیش برود و حتی به بسیاری از خواستههایش برسد، اما روزی با پرسشی ناخوشایند روبهرو شود:این زندگی را من انتخاب کردهام، یا فقط در انتخاب کردنِ آنچه از من انتظار میرفت ماهر شدهام؟آزادی از همین پرسش عمق پیدا میکند.آزادی یعنی بتوانی لحظهای میان خواستن و عمل کردن مکث کنی و به خودِ خواستن نگاه کنی.این میل از کجا آمده؟این ترس متعلق به کدام بخش من است؟این تصمیم مرا زندهتر میکند یا فقط امنتر؟اگر هیچکس قرار نبود نتیجه را ببیند، باز هم همین را میخواستم؟پاسخ همیشه روشن نیست. قرار هم نیست باشد.بلوغ شاید رسیدن به جایی باشد که برای حرکت کردن، دیگر به یقین کامل نیاز نداشته باشی. بتوانی انتخاب کنی، در حالی که میدانی ممکن است اشتباه کنی. بتوانی مسیرت را تغییر دهی، بیآنکه تمام گذشته را شکست بنامی. بتوانی مسئولیت زندگیات را بپذیری، بدون اینکه خیال کنی همهچیز در اختیار توست.آزادی، مالکیتِ کامل بر سرنوشت نیست؛ مالکیت بر سهمِ خودت در زندگی است.بر انتخابت.بر پاسخت.بر قدمی که امروز برمیداری.و شاید یکی از صادقانهترین پرسشهایی که میتوان مدتی با آن زندگی کرد، همین باشد:اگر هیچکس قرار نبود زندگیام را ببیند، تحسین کند، قضاوت کند یا حتی از آن باخبر شود، کدام بخش از زندگیای که ساختهام را باز هم انتخاب میکردم؟و کدام بخش را دیگر ادامه نمیدادم؟فاصلهی میان این دو پاسخ، جای کوچکی نیست.ممکن است همانجایی باشد که زندگیِ انتخابشدهی ما، از زندگیای که فقط به ارث بردهایم، جدا میشود.@Khorshid_Nevesht

