از اون مستند گنج طورها@Khorshid_Nevesht
انتشار: 2026/08/23 04:26 UTCدریافت: 2026/08/23 13:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 13:00 UTC
از اون مستند گنج طورها@Khorshid_Nevesht
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 6 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — پرسه در حوالی خورشید
صبح شد.یا نور
♥️زیر مجموعهی خودم هستممثل مجموعهای که سخت تهیستدر سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهیست عشق آهوی تیزپا شد و منببر بیحرکت پتوهایمخشمگین نیستم که تا امروزنرسیدم به آرزوهایم نرسیدن رسیدن محض استآبزی آب را نمیبیندهرکه در ماه زندگی بکندرنگ مهتاب را نمیبیند دوری و دوستی حکایت ماستغیر از این هرچه هست در هوس استپای احساس در میان باشدانتخاب پرندهها قفس است وسعت کوچک رهایی رااز نگاه اسیر باید دیدکوه در رشته کوه بسیار استکوه را در کویر باید دید گرچه باغ من از درخت تهیستدر سرم فکر کاشتن دارمشعر را، عشق را، مکاشفه راهمه را از نداشتن دارم...#یاسر_قنبرلو@Khorshid_Nevesht
📝از من میپرسند: بهتری؟ بهتر از چی؟ بهتر از کی؟ نسبت به کسی که یک پایش را از دست داده، بهترم. نسبت به کسی که الان در یک دورهمی یا پارتی شبانه است، هزاربار بدترم.گونه ی خاصی از پرندگانم. ذهنم میپرد. پرش ذهنی دارم. نمیتوانم برای مدت طولانی روی یک چیز تمرکز کنم. مثلا با تو از علت علاقه ام به تیم لیورپول حرف میزنم. اما یکباره حواسم به لیوان چایت که لابه لای انگشتان کشیده و لاک زده ات محاصره کرده ای پرت میشود. تو وانمود میکنی که حرف هایم راجع به فوتبال و تیم های مورد علاقه ام برایت جالب و هیجان انگیز است. این تنها کاریست که از پس آن بر نمی آیی. وانمود کردن. لبخند مصنوعی ات حوصله ام را سر میبرد. بعد چای میخورم. اما در حقیقت حسرت سر میکشم. که کاش چیزی که به این سختی در دستان کوچک و قشنگت گرفتار کرده ای من بودم، نه لیوان چای. اینها تنها کارهایی هستند که تو در آنها استادی. گرفتار کردن و بغل گرفتن. ای بغلت ملجأ درماندگان. 👤 #محمدرضا_جعفری @Khorshid_Nevesht
«نقطهی مقابلِ یک حقیقتِ عمیق، ممکن است حقیقتِ عمیقِ دیگری باشد.»یکی از دشوارترین چیزهایی که در زندگی یاد میگیریم، تحملِ همزمانِ دو حقیقت است.ذهن، سادگی را دوست دارد. مرزهای روشن را. پاسخهایی که بتوان با آنها چیزی را برای همیشه تعیین تکلیف کرد.یا دوستش دارم، یا ندارم.یا میخواهم بمانم، یا بروم.یا انتخابم درست بوده، یا اشتباه.یا گذشته را پذیرفتهام، یا هنوز درگیر آنم.اما تجربهی واقعیِ انسان، اغلب در این دوگانهها جا نمیشود.میتوانی کسی را عمیقاً دوست داشته باشی و بخشی از وجودت از بودن در آن رابطه خسته باشد.میتوانی از زندگیای که ساختهای رضایت داشته باشی و برای زندگیهایی که انتخاب نکردهای دلتنگ شوی.میتوانی بدانی تصمیمی برایت ضروری بوده و همچنان برای آنچه با آن تصمیم از دست دادهای سوگواری کنی.میتوانی پدر و مادرت را دوست داشته باشی و ببینی که بخشهایی از رابطه با آنها زخمت زده است.میتوانی قوی باشی و نیاز داشته باشی کسی کنارت بماند.اینها تناقضهایی نیستند که باید حل شوند. بخشی از پیچیدگیِ انسان بودناند.کودک برای احساس امنیت، به جهانی سادهتر نیاز دارد. آدمها خوباند یا بد. اگر کسی دوستم دارد، نباید از من عصبانی شود. اگر من انسان خوبی هستم، نباید خشم، حسادت یا میل به فاصله گرفتن را تجربه کنم.اما بزرگ شدن، آرامآرام این مرزها را در هم میریزد.میفهمیم همان انسانی که دوستش داریم، میتواند ناامیدمان کند. همان کسی که از او خشمگینیم، میتواند برایمان عزیز باشد. خودمان هم میتوانیم خطا کنیم، دیگری را برنجانیم و همچنان انسانی باشیم که شایستهی فهمیدن و دوست داشته شدن است.این فهم همیشه آرامشبخش نیست.چون برای نگه داشتنش باید از یکی از قدیمیترین راههای ذهن برای ایجاد امنیت دست بکشیم:ساده کردنِ واقعیت.وقتی از کسی زخمی میشویم، آسانتر است تمام او را بد کنیم. وقتی کسی را دوست داریم، آسانتر است چیزی را که آزارمان میدهد نبینیم. وقتی اشتباه میکنیم، ممکن است تمام خودمان را زیر سؤال ببریم. وقتی تصمیمی میگیریم، دلمان میخواهد دیگر هیچ تردیدی دربارهاش نداشته باشیم.اما روانی که ظرفیت بیشتری پیدا کرده، میتواند کمی بیشتر بماند.میتواند بگوید:دوستش دارم و از او خشمگینم.این انتخاب را کردهام و برای آنچه انتخاب نکردهام اندوهگینم.از خودم راضیام و هنوز چیزهایی در من نیازمند تغییرند.میخواهم بمانم و بخشی از من میلِ رفتن دارد.بدون اینکه فوراً یکی از این دو صدا را خاموش کند.اینجا «و» کلمهی کوچکی نیست.«و» ظرفی است که پیچیدگیِ ما را در خودش نگه میدارد.حتی بسیاری از پرسشهای مهم زندگی پاسخ واحدی ندارند.خودم را بپذیرم یا تغییر کنم؟گذشته را بفهمم یا رهایش کنم؟به نیازهای خودم وفادار بمانم یا برای رابطه جا باز کنم؟شاید پاسخِ زنده در انتخاب همیشگیِ یکی از دو سوی این پرسشها نباشد. در پیدا کردن نسبتی باشد که اکنون، در این لحظه و در این وضعیت، میان آنها ممکن است.و این نسبت میتواند فردا تغییر کند.برای همین زندگی همیشه مسئلهای نیست که یک بار حلش کنیم. بیشتر شبیه چیزی است که باید بارها به آن گوش بدهیم.امروز میتوانی چند دقیقه با یکی از دوگانههای زندگیات بنشینی.مسئلهای را به یاد بیاور که مدتی است ذهنت میخواهد دربارهاش به نتیجه برسد.لازم نیست فوراً حلش کنی.فقط ببین دو سوی آن چه هستند.یک سویش را در خودت احساس کن. ببین در بدنت چگونه حضور پیدا میکند. چه فکرهایی همراهش میآیند. چه چیزی میخواهد.بعد، بدون کنار زدنِ آن، اجازه بده سوی دیگر هم حاضر شود.اگر لازم نبود یکی را حذف کنی، چه حقیقتی در هر کدام وجود داشت؟و بعد از خودت بپرس:کدام مسئلهی زندگیام را هنوز با «یا این، یا آن» زندگی میکنم، در حالی که حقیقتش میتواند در یک «و» جا داشته باشد؟لازم نیست پاسخی پیدا کنی.فقط ببین آیا درونت جایی هست که بتواند هر دو را برای چند لحظه نگه دارد.شاید بخشی از بلوغ همین باشد:اینکه برای آرام کردن خودمان، دیگر مجبور نباشیم جهان، دیگری و حتی خودمان را سادهتر از آنچه هستیم کنیم.@Khorshid_Nevesht
اما عزیزِ من، آیا کسی هم ترسید که دیگر تو در زندگیاش نباشی؟"قدما معتقد بودند اینکه گاهی بی هیچ علتی آدم از چشمِ جماعت میافتد نشانهی خوبی است. یعنی مستعدِ این شده که نگاهی بالاتر از آدمیان او را بخرد. خلاصه که اگر رخ داد نترس. بهترین چیزی که از اکثرِ آدمها میشود گرفت، خوشامدشان نیست. بهترین چیزی که از اکثرِ آدمها میشود گرفت، "هیچشان" است."حمید باقرلو«هیچِ» آدمها...«هیچِ» آنها در مقابل «بودن»ت.یادمه حامد بهداد هم یه جا از جیرانی ناراحت شد، برگشت بهش گفت "خیلی از شما کم توقع شدم"@Khorshid_Nevesht

