این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند اِلّا چون مثال بگویی معلوم شود. و این چون باشد؟ همچون کسی در…
انتشار: 2026/07/29 17:05 UTC
این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند اِلّا چون مثال بگویی معلوم شود. و این چون باشد؟ همچون کسی در خواب صدهزار چیز میبیند که در بیداری از آن ممکن نیست که یک چیز ببیند و چون مهندسی که در باطن، خانه تصوّر کرد و عرض و طول و شکل آنرا کسی را این معقول ننماید اِلّا چون صورت آن را بر کاغذ نگارد ظاهر شود و چون معیّن کند کیفیّت آن را معقول گردد و بعد از آن چون معقول شود خانه بنا کند بر آن نسق محسوس شود. پس معلوم شد که جمله نامعقولات به مثال معقول و محسوس گردد و همچنین میگویند که در آن عالم نامهها پران شود بعضی به دست راست و بعضی به دست چپ و ملایکه و عرش و نار و جنّت باشد و میزان و حساب و کتاب. هیچ معلوم نشود تا این را مثال نگویند.اگر چه آن را درین عالم مثل نباشد الّا به مثال معیّن گردد و مثال آن درین عالم آنست که شب همه خلق میخسبند از کفشگر و پادشاه و قاضی و خیّاط و غیرهم جمله اندیشهها از ایشان میپرد و هیچکس را اندیشهای نمیماند تا چون سپیدهی صبح همچون نفخهی اسرافیل ذرات اجسام ایشان را زنده گرداند اندیشهی هر یکی چون نامه پران (و دوان) سوی هر کسی میآید هیچ غلط نمیشود. اندیشهی درزی سوی درزی و اندیشهی فقیه سوی فقیه و اندیشهٔ آهنگر سوی آهنگر و اندیشهٔ ظالم سوی ظالم و اندیشهٔ عادل سوی عادل هیچ کسی شب درزی میخسبد؟ و روز کفشگر میخیزد؟ نی ، زیرا که عمل و مشغولی او آن بود با زبان مشغول تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد و این محال نیست و در این عالم واقع است. پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سررشته رسد جمله احوال آن عالم در این دنیا مشاهده کند و بوی برد و بر او مکشوف شود تا بداند که در قدرت حق همه میگنجد. بسا استخوانها بینی در گور پوسیده الا متعلّق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذّت و مستی باخبر آخر این گزاف نیست که میگویند «خاک برو خوش باد!» پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی؟صد سال بقای آن بت مهوش بادتیر غم او را دل من ترکش بادبر خاک درش بمرد خوش خوش دل منیا رب که دعا کرد؟ که خاکش خوش بادو مثال این در عالم محسوسات واقع است همچنانکه دو کس در یک بستر خفتهاند یکی خود را میان خوان و گلستان و بهشت میبیند و یکی خود را میان ماران و زبانیهٔ دوزخ و کژدمان میبیند و اگر باز کاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذّت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد و هیچ نه این بینی و نه آن. پس معلوم شد که نامعقول به مثال معقول گردد و مثال به مِثل نمانَد همچنانکه عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خزان میگوید چه مانَد خوشی به بهار یا غم به خزان، از روی صورت؟ الّا این مثال است که بی این، عقل آن معنی را تصوّر و ادراک نتواند کردن و همچنانکه حق تعالی میفرماید که وَ مَا یَسْتَوِی الْاَعْمی وَ الْبَصِیْرُ وَ لَاالْظُّلُمَاتُ وَ لَاالْنُّوْرُ وَ لَاالْظِّلُ وَ لَاالْحُروْرُ ایمان را به نور نسبت کرد و کفر را به ظلمت یا ایمان را به سایهٔ خوش نسبت فرمود و کفر را به آفتاب سوزان بیامان که مغز را به جوش آرد. و چه مانَد روشنی و لطف ایمان به نور آن جهان؟ یا فرخجی و ظلمت کفر به تاریکی این عالم؟اگر کسی در وقت سخن گفتن ما میخسبد آن خواب از غفلت نباشد بلک از امن باشد همچنانک کاروانی در راهی صعب مخوف در شب تاریک میرود و میرانند از بیم تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد همین که آواز سگ یا خروس به گوش ایشان رسد و به ده آمدند فارغ گشتند و پاکشیدند وخوش خفتند. در راه که هیچ آواز و غلغله نبود از خوف خوابشان نمیآمد و در ده به وجود امن با آن همه غلغلهٔ سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب میشوند. سخن ما نیز از آبادانی و امن میآید و حدیث انبیاء و اولیاست. ارواح چون سخن آشنایان میشنوند ایمن میشوند و از خوف خلاص مییابند زیرا ازین سخن بوی امید و دولت میآید همچنانکه کسی در شب تاریک با کاروانی همراه است از غایت خوف هر لحظه میپندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شدهاند میخواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را به سخن بشناسد چون سخن ایشان میشنود ایمن میشود « قُلْ یَا مُحَمَّدُ أقْرَا زیرا ذات تو لطیف است نظرها به او نمیرسند چون سخن میگویی در مییابند که تو آشنای ارواحی ایمن میشوند و میآسایند سخن بگو »کَفی بجسْمِیْ نُحُوْلاً اَنَّنِی رَجُلٌلَوْلَا مُخَاطَبَتَی اِیّاکَ لَمْ تَرَنِیدر کشتزار جانورکی است که از غایت خردگی در نظر نمیآید چون بانگ کند او را میبینند بواسطهٔ بانگ. یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرقند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمیآید سخن بگو تا ترا بشناسند. چون تو میخواهی که جایی روی اول دل تو میرود و میبیند و بر احوال آن مطلّع میشود آنگه دل باز میگردد و بدن را میکِشاند. اکنون این جمله خلایق به نسبت به اولیاء و انبیا اجسامند.

