🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۴۳»آخرین بیمار رو هم که ویزیت کردم منشی رو مرخص کردم تا زودتر بره…
انتشار: 2026/07/17 19:13 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۴۳»آخرین بیمار رو هم که ویزیت کردم منشی رو مرخص کردم تا زودتر بره خونشون دختر دانشجو و مجردی بود که میدونستم خانوادهاش روی رفت و آمدش حساسن لباسمو عوض کردم و بعد برداشتن کیفم و قفل کردن در و پیکر مطب از ساختمون زدم بیرون. ماشین و جلوی در خونه نگه داشتم و رفتم پایین یه مقدار هم سر راه برای خونه خرید کرده بودم پلاستیکها رو برداشتم و رفتم داخل خونه .با دیدن یه جفت کفش مردونهای که پشت در بود اخمامو کشیدم توی هم و وارد خونه شدم چشم گردوندم اما هوشنگو ندیدم لعیا نگاهی بهم کرد و گفت: سلام خسته نباشی ترانه :سلام هوشنگ کو ؟لعیا با تعجب گفت :هوشنگ که اینجا نیست ترانه: پس این کفشهای کیه دم در؟؟؟ لعیا اشارهای به طبقه بالا کرد و گفت: امیرعلی اومده اینجا!@kodaknojavan🌷🌿


