بلیط آقای من در فرودگاه منتظر رسیدن بار بود. عجله داشت.چقدر چمدانها و ساکها شبیه هم بودند.با خودش ف…
انتشار: 2026/06/19 17:53 UTC
بلیط آقای من در فرودگاه منتظر رسیدن بار بود. عجله داشت.چقدر چمدانها و ساکها شبیه هم بودند.با خودش فکر کرد کاش نشانه و علامتی روی آن میگذاشت.بعد از مدتی همه بارها رسیدند.با خوشحالی از اینکه وسیله زیادی ندارد به سرعت ساکش را برداشت و رفت.فرصت اینکه به خانه برود نبود.با عجله تاکسی گرفت و برای رسیدن به جلسه راهی محل کارش شد.عصر با خستگی بعد از کار به خانه رفت.به محض رسیدن خواهرش با عجله سراغ ساک رفت.زیپ را با دقت باز کرد دل تو دلش نبود تا هر چه زودتر سفارشهایش را بردارد.ساک باز شد لببهلب پر بود از دلار.لیلا طوفانی#داستانکهای_من@kootah_beshnavim

