داستانکخبر صبحگاهی خبر بد را صبح میشنوم و غش میکنم. روی کاشیها دراز شدهام و به مرگ فکر میکنم و…
انتشار: 2026/07/06 10:21 UTC
داستانکخبر صبحگاهی خبر بد را صبح میشنوم و غش میکنم. روی کاشیها دراز شدهام و به مرگ فکر میکنم و سنگ قبری جلو چشمم میآید که بیست سال پیش با زنم در گورستانی بر روی تپه در منطقهی مهاجر نشین در کارولینای شمالی دیده بودیم. آرام گرفت. از خودم میپرسم: پس ترس کو؟ دکتر دستپاچه از روی زمین بلندم میکند و من تلوتلو خوران به سمت ماشینم میروم. آدمها بعدش چه کار میکنند؟ زنم را بلند میکنم. به زنم نگاه میکنم.اگر او این بیماری را داشت، چقدر برایم سختتر میشد. یاد آن قصهی عامیانهی قدیمی میافتم که زمانی به نظرم خیلی غریب میآمد. داستان آن زن روستایی که شوهر رو به موتش را کتک میزد، که چرا تنهایش میگذارد. سالهاست که آدمها فکر میکنند که اگر یک هفته، یک ماه یا یک سال از عمرشان مانده باشد، چه کار میکنند. سورچرانی میکنند یا روزه میگیرند؟ من که کم میآورم باید یک چیز فوقالعاده بخواهم _ آخرین غذا بر فراز برج ایفل، شاید چون مذهبی بار نیامدهام، چیزی را از دست دادهام که مرا درگیر رویارویی باشکوه خیر و شر میکند _ سعی میکنم خودم را پیوریتنی هراسان از عذاب ببینم، قدیسی چشم به راه سعادت. اما هیچ وقت نتوانستهام دانشجویان عارف را جدی بگیرم و باورشان را بپذیرم که رو به سپهرِ جاویدِ حاضر دارند. پس با زنم سوار ماشین میشویم و به فروشگاه بزرگی میرویم که تخفیف میدهد. مثل بچهها مینشینیم کف فروشگاه و در عرض پنج دقیقه، بزرگترین تلویزیون آن فروشگاه لعنتی را میخریم که شصت اینچ است.نویسنده: جروم اشترنمترجم: اسدالله امرایی@kootah_beshnavim
