مهمان هر صبح میزبان خودش بود. غیر از خودش کسی را نداشت. برای همین با خودش مثل دوستداشتنیترین مهما…
انتشار: 2026/07/09 17:41 UTC
مهمان هر صبح میزبان خودش بود. غیر از خودش کسی را نداشت. برای همین با خودش مثل دوستداشتنیترین مهمان رفتار میکرد.اول صبح به تصویرش در آیینه سلام میداد، در چشمانش نگاه میکرد و به خودش قول میداد هرگز رهایش نکند.همانطور که روبهروی آیینه ایستاده بود، تلفن زنگ زد. تماس اول ناتمام ماند. دوباره که زنگ زد، چند جمله کافی بود تا بشناسدش؛ دوستی قدیمی پس از سالها برگشته بود و میخواست او را ببیند.چشمانش از شادی برق زد. میان اشک و لبخند قرار دیدار گذاشتند.سراغ آلبوم رفت. چند عکس از روزهای باهم بودنشان را انتخاب کرد و کنار آیینه گذاشت. با چشمان اشکآلود به آنها نگاه کرد.لبخند زد و با خودش گفت: «چه خوب که زندگی را به خیالهای پوچ نباختم.»بعد به تصویرش در آیینه نگاه کرد و آرام گفت: «بهشت، همینجاست؛ هر صبح که دوباره به زندگی سلام میدهم.»لیلا طوفانی#داستانک@kootah_beshnavim

