تماشا از پله ها بالا رفتم، در را باز کردم و وارد اتاقک شدم.سرد بود و دلگیر.تنها دلخوشی اینجا دیدن ز…
انتشار: 2026/07/15 20:39 UTC
تماشا از پله ها بالا رفتم، در را باز کردم و وارد اتاقک شدم.سرد بود و دلگیر.تنها دلخوشی اینجا دیدن زمین و آدمها و آسمان بود.تنهایی من هم عمیق و بی انتها.ناخودآگاه غرق در رویاهایم بین زمین و آسمان معلق میشدم.نمیدانستم هر روز با اینهمه تنهایی چه باید کرد؟جایی که نه کتاب باشد نه موبایل و نه همصحبتی...اسلحه تنها وسیلهای بود که در اختیار داشتم.صدای بیوقفه و آزاردهندهی ماشینها چه با سرعت چه گاهی با تصادف از یکنواختی محیط کم میکرد.بی اختیار سرم را به طرف جاده برگرداندم ترافیک شده بود حالا صدای بوق هم میآمد.در میان ازدحام ماشینها یکدفعه دختربچهای را دیدم که دستش را از پنجره ماشین تکان میداد.باورم نمیشد با خودم گفتم یعنی برای من دست تکان میدهد.بیاختیار لبخندی بر لبم آمد و برایش دست تکان دادم چند لحظه طول کشید تا ماشین دور شود.لیلاطوفانی#داستانک@kootah_beshnavim

