ناچارآهسته میخزید و راه میرفت.چندشآور و زشت بود.هر کس چیزی گفت.یکی گفت: "من خیلی بدم میاد"دیگری…
انتشار: 2026/08/12 19:15 UTCدریافت: 2026/08/13 05:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 05:40 UTC
ناچارآهسته میخزید و راه میرفت.چندشآور و زشت بود.هر کس چیزی گفت.یکی گفت: "من خیلی بدم میاد"دیگری گفت:"من از دیدنش چندشم میشه"آن یکی گفت: "خیلی کثیفه"وقتی پرید همه با هم جیغ کشیدند.اما هیچکس کاری نکرد.مادر گفت: " از قرار فقط من از اون خوشم میاد"و همانطور که میدوید با دمپایی سوسک را کشت.لیلا طوفانی#داستانک@kootah_beshnavim



