بیسکوئیت دیر کرده بود.هرشب زودتر میرسید.همه گرسنه بودند و منتظر، وقت شام بود.باید صبر میکردند تا…
انتشار: 2026/08/19 15:10 UTCدریافت: 2026/08/20 06:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 06:35 UTC
بیسکوئیت دیر کرده بود.هرشب زودتر میرسید.همه گرسنه بودند و منتظر، وقت شام بود.باید صبر میکردند تا پدر از راه بیاید و نان بیاورد.برای خانوادهای که در روستایی دوردست زندگی میکردند صبر کردن از همه چیز مهمتر بود.نه اینکه همه چیز داشته باشند ولی فعلاً بیشتر از همه نان نداشتند.در دل علی، کوچکترین فرزند خانواده غوغایی به پا بود.هر لحظه در مغازه عمو ابراهیم خوراکی انتخاب میکرد اما خیلی زود آن را سر جایش میگذاشت و با خودش فکر میکرد این خیلی گران است و یا نه اصلًا این یکی بهتر از همه است.یک بار فکر کرد شیر با کیک بردارد ولی قیمتش زیاد بود.بعد به آبمیوهها نگاه کرد.بالاخره یک بیسکوئیت برداشت.پولش را داد و تا خواست کاغذش را باز کند مادر برای خوردن شام بیدارش کرد.لیلا طوفانی #داستانک@kootah_beshnavim
