میگویند وقتی که عبدالمَلِک بر تختِ کوفه نشسته بود و سرِ مُصعَب را بر سپر در برابرش نهاده بودند، پی…
انتشار: 2026/07/09 07:59 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
میگویند وقتی که عبدالمَلِک بر تختِ کوفه نشسته بود و سرِ مُصعَب را بر سپر در برابرش نهاده بودند، پیرمردی (گویا عبدالملک عَمرو اللّيثى) نزد عبدالملک آمد و شعری به عربی خواند که عبرتآموز عبدالملک شد. این شعر را بعداً يک شاعر¹ ایرانی به این صورت ترجمه کردهاست:نادرهپیری ز عرب هوشمندگفت به عبدالملک از رویِ پندزیر همین قُبّه و این بارگاهروی همین مَسنَد و این دستگاهبر سپری چون سپرِ آسمانتازهسری بود و از آن خون چکانسر که هزارش سر و افسر فداصاحبِ دستارِ رسول خدابودم و دیدم که ز ابنِزیاددید و چها دید که چشمم مباداز پسِ چندی سرِ آن خیرهسربُد برِ مختار به رویِ سپرباز چو مُصعَب سر و سردار شددستخوشِ او سرِ مختار شد وین سرِ مُصعَب بوَد ای نامدارتا چه کُنَد با سرِ تو روزگار!...میگویند عبدالملك وقتی حرفهای پیرمرد را شنید، دستور داد علىالحساب، آن ایوانِ کاخ را خراب کردند و محل حکومت را به جای دیگر منتقل کرد!....۱- صادق تفرشی، متخلّص به هجری. او معلّم رضاقلیمیرزا، پسر نادرشاه، بودهاست. مجموعهٔ اشعار او چاپ شده و اسکن آن در فضای مجازی دستیاب است. ضبط دیوان شاعر با آنچه استاد باستانی نقل کردهاست تفاوتهایی دارد.از پاریز تا پاریس، محمدابراهیم باستانی پاریزی، ص ۳۸-۳۹t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw

