تعریف دولت و ملتدولت نهادی است که در قلمروی معین، انحصارِ مشروعِ اعمالِ زور را در دست دارد؛ مجموعه…
انتشار: 2026/06/21 07:09 UTC
تعریف دولت و ملتدولت نهادی است که در قلمروی معین، انحصارِ مشروعِ اعمالِ زور را در دست دارد؛ مجموعهای از سازوکارهای اداری، قضایی و نظامی که نظم را پاس میدارد، مالیات میستاند، و قانون را اجرا میکند. این تعریف صرفاً کارکردی است؛ هیچ اقلیمی، هیچ مذهبی و هیچ نژادی در دلِ آن نهفته نیست.ملت جماعتی از انسانهاست که، فارغ از قومیت یا زبانِ واحد، خود را در سرنوشتی مشترک سهیم میدانند؛ به تعبیرِ رنان، «همهپرسیِ روزانه»ای برای زیستنِ جمعی، نه میراثی منجمد از گذشته. این تعریف نیز خنثی است؛ ملت میتواند در ژاپن شکل گیرد یا در فرانسه، در ایران یا در غنا. پرسشِ «دولت در شرق چیست و چه تفاوتی با غرب دارد؟» در دلِ خود مفروضی نسنجیده دارد: اینکه شرق و غرب دو کلیتِ یکدستاند، با ذاتی پایدار، و هر یک نوعِ خاصی از دولت میزایند. این مفروض دو خطا دارد:- خلطِ «دولت» (نهاد) با «رژیمِ سیاسی» (دموکراسی یا استبداد) — این دو در یک سطح نمینشینند- تقلیلِ تاریخِ سیاسی به جغرافیا؛ میراثی که از «استبدادِ شرقی»ِ مونتسکیو و «سکونِ شرق»ِ هگل به ما رسیده و ادوارد سعید آن را «شرقشناسی» نامید: روایتی که غرب از خود، در برابرِ دیگریِ شرقی، برای توجیهِ برتریاش ساختاگر «ذاتِ مستبدِ شرق» و «ذاتِ آزادِ غرب» صحت داشت، میبایست استبداد همواره از آنِ شرق و دموکراسی همواره از آنِ غرب میماند. تاریخ این فرض را برمیتاباند:شرقِ دموکراتیک: ژاپنِ پس از جنگ یکی از پایدارترین دموکراسیهای پارلمانیِ جهان است؛ هند بزرگترین دموکراسیِ جهان خوانده میشود؛ کرهی جنوبی و تایوان، پس از دههها دیکتاتوریِ نظامی، به دموکراسیهای باثبات بدل شدند.غربِ دیکتاتور: آلمانِ نازی به رهبریِ هیتلر، در قلبِ اروپا — همان اروپایی که مهدِ ادعاییِ روشنگری بود؛ ایتالیای فاشیستِ موسولینی؛ اسپانیای فرانکو و پرتغالِ سالازار؛ و اروپای شرقی، که نیمقرن زیرِ سایهی توتالیتاریسمِ کمونیستی به سر برد. حتی فرانسه، در دورانِ ویشی، به حکومتی همکار با نازیسم تن داد.این نمونهها نشان میدهند نه شرق ذاتاً مستعدِ استبداد است، نه غرب ذاتاً مصون از آن.ذاتگرایی خطایی است که پدیداری تاریخی و متغیر را به ویژگیِ ثابت و فراتاریخیِ یک قوم فرومیکاهد. وقتی گفته میشود «شرق ذاتاً مستبد است»، صورتبندیِ تاریخیِ خاصی — مثلاً ساختارِ قدرت در عثمانیِ کلاسیک یا ایرانِ صفوی — بهجای علتِ تاریخیِ خود، به علتِ ماهوی و ابدیِ «شرقیبودن» نسبت داده میشود.و این نکته را باید با صراحت گفت: حتی اگر در برههای از تاریخ، الگوی غالب در سرزمینی خاص استبداد بوده باشد، این هرگز بهمعنای آن نیست که چنین بوده پس باید همیشه چنین باشد. یک مشاهدهی تاریخیِ موقت را نباید به قانونی فراتاریخی بدل کرد. اگر آلمانِ دموکراتیکِ امروز همان آلمانِ نازیِ دیروز نیست، هیچ سرزمینی نیز محکومِ ابدیِ نوعی خاص از حکمرانی نیست. استبداد و دموکراسی سرنوشت نیستند؛ محصولِ شرایطاند — ساختارِ اقتصادی، میراثِ نهادی، توازنِ قوا، انتخابهای انسانی. فروکاستنِ این پیچیدگی به دوگانهی شرق/غرب، تحلیلِ سیاسی را فقیر میکند و زمینهسازِ توجیهِ استبداد به نامِ «ذاتِ بومی» میشود.Ramint.me/marzockacademy
