چرا از عشق سخن می گویم؟۱. در چند کامنت دوستان از من خواسته اند به جای سخن گفتن از عشق از مسائل مردم…
انتشار: 2026/07/02 11:48 UTC
چرا از عشق سخن می گویم؟۱. در چند کامنت دوستان از من خواسته اند به جای سخن گفتن از عشق از مسائل مردم که همان مسائل سیاسی و اقتصادی است سخن بگویم و چند دوست هم به طعنه نوشته اند که گویا مهرآیین ترسیده و تعهد داده است دیگر از مسائل سیاسی سخن نگوید.این گروه دوم البته نه از سر دغدغه بلکه با هدف تخریب شخصیت من به طرح چنین سوالاتی می پردازند.۲. در یکی از بحث های خود توضیح داده ام که در زمان ظهور هیتلر و حزب نازی و اتفاقات مربوط به جنگ جهانی دوم، هوسرل، فیلسوف بزرگ آلمانی، به جای پرداختن به هیتلر و ماهیت حزب نازی کتاب عظیم " بحران علم اروپایی" را منتشر کرد.وقتی در نقد هوسرل این سوال را مطرح کردند که چرا در میانه ظهور هیتلر و حزب نازی و جنگ، هوسرل به فکر علم اروپایی و بحران های آن افتاده است، یکی از شاگردان بزرگ هوسرل پاسخ داد که هوسرل فارغ از اینکه هیتلر را انسان مهمی نمیدونه، معتقد است ریشه بحران های جوامع اروپایی و اصولا جامعه انسانی به مسائل عمیق تر باز می گردد.اگر فلسفه کسانی چون دکارت یا علم کسانی چون گالیله جهان انسانی و اصولا خود جهان و طبیعت را تبدیل به " عدد" و " کمیت" و " اندازه گیری" ساخته است، آنموقع کشتن انسان ها چندان چیز عجیبی نیست.۳. من به تبع همین رویکرد هوسرلی معتقدم ریشه مسائل سیاسی و اقتصادی جامعه ما و حتی دیگر جوامع موجود در این جهان به مسائل و مشکلات بنیادی انسان در حوزه احساس و روایت انسان از احساسات خودش هم در نسبت با خودش، هم در نسبتش با دیگران، و هم در نسبتش با جهان باز میگرده. به زبان میلان کوندرا، اگر در جامعه یا جهانی انسانها به راحتی توانستند به بریدن درختان یا کشتن حیواناتی چون سگ و گربه بپردازند، دیگر کشتن انسان چیز عجیبی نیست. ادبیات سخن از " امکانات انسانشناختی" ما می گوید: ادبیات و رمان به ما می گویند انسان قادر به انجام چه کارهایی است و چه ها که از انسان بر نمی آید. دنیای عشق هم همانند دنیای ادبیات سخن از امکانات انسان شناختی انسان به ما می گوید: اگر در عشق و روابط عاشقانه همه توان یک جامعه( چه جامعه ایران و چه هر جامعه دیگر) معطوف به توان استفاده بیشتر از " تن" یکدیگر و " مصرف تن" شد و احساسات درونی و عمیق انسان ها در این فرآیند مصرف تن آسیب دید، آنگاه دیدن صحنه قتل انسان های دیگر و بر هم تلنبار شدن اجساد انسانی چندان چیز عجیبی نیست. وقتی ما در گوشه گوشه زندگی احساسی و اخلاقی و عقلانی خود به قتل همه اصول انسانی می پردازیم و نشان می دهیم که از چه امکانات عظیمی در تخریب خود و دیگران و جهان برخورداریم، دیگر نباید انتظار داشت در عالم سیاست با چیزی جز " میل به مرگ" روبرو باشیم: توان انسان در تکرار مساله مرگ را نباید صرفا به " مرگ دیگران" فرو کاست، بل باید در این مساله عمیقا ماند و با زل زدن به مغاک مرگ پرده از میل عجیب انسان به تخریب خود برداشت. شاید همچون مردمان گذشته که هیچ مرگی را طبیعی نمی دانستند، ما نیز امروزه باید بیشتر با این پرسش درگیر شویم که " آیا مرگ( اعم از مرگ بیرونی یا مرگ درون) مساله ای طبیعی است؟@memostafamehraeenhttps://t.me/marzockacademy
