دوکس اززندان به بیرون می نگریستند؛یکی میله های زندان را می دید و دیگری به چشمک زدن ستاره ها چشم دو…
انتشار: 2026/07/10 15:17 UTC
دوکس اززندان به بیرون می نگریستند؛یکی میله های زندان را می دید و دیگری به چشمک زدن ستاره ها چشم دوخته بودقربان عباسیثیودور درایسر نویسنده و رمان نویس آمریکایی خود می گوید تا واپسین دم عمر از «شقاوت خرد کننده زندگی» سر درگم بود.هنوز هفده سالگی را تمام نکرده بسی کارها کرده بود از ظرف شویی در رستوران های کثیف گرفته تا بخاری پاک کنی و سرایداری در محوطه راه آهن و انبارداری در بنگاه های فلزات.نوزده سالش بود که مادرش مرد.زن بیچاره به خاطر فقر هرگز فرصت نکرده بود به کلیسا برود و در مراسم عشای ربانی شرکت کند به همین جهت کشیش حاضر نشد خیرات پسر را بپذیرد هرچند که زن سرانجام در گورستانی وقفی به خاک سپرده شد همین قضیه انزجاری تازه دراو برانگیخت چنانکه یکسره ازکلیسا برید.اما منظورم از این مقدمه کوتاه پرداختن به مضمون یکی ازرمان های تکان دهنده او یعنی«جنی گرهارد» بود که درآن درایسر چهره زنی را به تصویر می کشد که به اغوای مردی فریب خورده و معشوقه مرد دیگری شده است.جنی دراین رمان پرسشی بسیار تامل برانگیز را به میان می کشد:«درست است که تباه شدم اما مگر غیر ازخوب بودن،غیر ازقلب پاک داشتن چیز دیگری هم اهمیت دارد؟»آیا می توان ازمیان تباهی برخاست؟بودای خندان قبلاً از پیروان خود خواسته بود چون گل نیلوفر باشند گلی که درمیان لجنزار می روید،رشد می کند و می بالد اما هرگز بدان آلوده نمی گردد.به نظر می رسد درایسر ازاین بینش استفاده می کند تا برکشیدن تعالی از دل لجنزار را مطرح کند.او چنین می گوید:«سقوط به لجنزار فساد نیست چون کسی به میل خویش در آن سقوط نمی کند اما خلاصی ازلجنزار و چشمک زدن به ستاره ها می تواند بیانگر تولدی دوباره برای همه ما باشد.»مهم سقوط کردن نیست چون پای تک تک ما درزندگی لغزیده است و خواهد لغزید مهم اراده برخاستن،تزکیه و چشم دوختن به ستاره هاست.او در رمانش اشاره می کند که رذل ترین آدم ها کسانی اند که ازپاکدلی و ساده دلی دیگران خاصه زنان سوء استفاده می کنند و آنها را ازاینکه دوباره به دیگران اعتماد کنند یا مولد عشق تازه ای باشند محروم می کنند.بر این رذل جماعت باید سخت گرفت و چون دملی چرکین باید فشارشان داد تا محتوای درون گند زده شان را یکباربرای همیشه به بیرون تف کنند.و البته چنین سفارش مان می کند«اگر نظر مرا می خواهید من دیگر به هیچ کیش و آیینی اعتقاد ندارم.من نمی دانم حقیقت چیست،زیبایی چیست،عشق و امید چیست.من به هیچکدام ازاینها مطلقاً عقیده دارم و نه به هیچکدام مطلقاً شک.من معتقدم آدم ها هم بد طینت اند و هم خوش نیت.باید کلیشه رایج داوری سیاه و سفید را که من آن را «تفکر کاهلانه» می نامم دور ریخت.آنچه باید بدان باور داشت اندکی تیزبینی و اندکی قدرت است که کسی جرات آزردنت را نداشته باشد.همین و بس»قربان عباسیt.me/marzockacademy
