
آدمارو تو رابطهها نمیشه بزورنگه داشت اونوقت انتظار دارید مابزور تو کانال نگهتون داریم؟:)متن.عکس.فیلم.آهنگ واسه شخص من نفرستید که تو کانال بذارم لطفا که شرمندتون نشیم:)شهرِ نمدارِ من
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 20 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/29 تا 2026/08/21
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 20 پست مشاهدهشده و 2 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-17 تا 2026-08-23
بزرگسالی هم مسأله ی عجیبیه. مثلا داشتم پیاز خورد میکردم و چشمم میسوخت و میخواست اشکم در بیاد که با خودم گفتم چرا از همین فرصت استفاده نکنم و یکم گریه نکنم که دلم وا بشه؟ این شد که همونو گریه کردم و بعد فلفل دلمهمو خورد کردم
بزرگسالی به آدم «پذیرش» رو یاد میده. اینطور که مثلاً میبینی تو این بازهی زمانی سخت، هیچکسو کنارت نداری ولی مثل قبلترها، خون گریه نمیکنی واسه این تنها بودنه. پذیرفتهای که زندگی و سطح روابط همینه که هست، و خودت پا میشی خودتو نجات میدی.
از من نپرس کجایی؟من همینجام توی تنگنای مالی، فشار روحی، فروپاشی روانی
واقعا ممنونم که آپشنی به عنوان خواب وجود داره. چشاتو میبندی. نه میبینی. نه میشنوی. نه حرف میزنی. راحت.
زن بودن واقعا چیز عجیبیه.شما یا پریودی، یا پیاماسی، یا تخمکگذاریته، یا یکی از مردهای زندگیت گند زده تو اعصابت.
نمیدونم چجوری بگم ولی من اون حس علاقمو از دست دادم، اون حس تمایل، اون حس اشتیاق، اون حس که به یچیزی کشش داری…
سالگرد تروما از خود تروما شدید تر و سخت تر میگذره.
انقد از لحاظ احساسی خاموشم که انگار واقعا توی وجود من یه چیزی خراب شده. یا شایدم کلا خراب شدم.
آدم میتواند بلند بخندد، از امید و روزهای بهتر سخن بگوید و با اینحال از درون ویران باشد.
یه فرقی هست بین دونستن با دیدنیعنی اینکه تو یه چیزیو کاملا میدونی و پذیرفتیشبعد ولی وقتی با واقعیت رو به رو میشیمیبینی و علنا بهت ثابت میشهتازه میفهمی نه هنوز نپذیرفتی، در حقیقت هیچوقت نپذیرفتی، فقط باهاش رو به رو نشده بودی
وقتی میگم بعدا بهت زنگ میزنم، منظورم در ادامهی زندگیه. نه که امروز.
افسرده بود.سالها رفت تراپی. و حالا؛خیلی دقیق و علمی میدونه که چرا حالش اینقدر خرابه.همین!
بزرگسالی اینجوریه که ...ی روزایی ظاهرا داری کار میکنی ، ورزش میکنی ، آشپزی میکنی، خونه تمیز میکنی، ظرف میشوری یا میرقصیولی در واقع داری تلاش میکنی از فروپاشی روانی جلوگیری کنی ... :))
یه مرحلهم هست به اسم سر شدگییعنی نه ناراحت میشی،نه بحث میکنی،نه گله و شکایت میکنی،نه برات اهمیت داره دیگه، فقط انگار بدون سروصدا یه گوشهای برای خودت پیدا میکنی و از همونجا میری…
دارم به خودم یاد میدم وقتی فهمیدم کجای زندگی ادما وایسادم دیگه نقش پررنگ تری بازی نکنم؛ فرقی هم نمیکنه اونا چقدر برام عزیزن، دارم یاد میگیرم که گاهی وقتا تو برای بقیه اونقد ارزش نداری که اونا برای تو دارن و اشکالی هم نداره.
تروما شاید این شکلیه که یه نفر یه حرف ساده بهت میگه و تو پرت میشی به ۷،۸ سال گذشته و خاطرات و اتفاقات تلخ مربوط به اون میان جلو چشمت و میبینی برای اون حرف، شدی آدم ۷،۸ سال پیش و برای تکرار نشدن خاطرات و اتفاقات مربوط بهش ،گارد گرفتی..در حالیکه در واقعیت، فقط یه حرف ساده گفته شده...
مردم دیوانهاند....اگر تو سوپت را با چنگال بخوری فورا به تو میگویند دیوانه ای و تو را به تیمارستان میبرندولی اگر هزاران نفر را قتل عام کنی چیزی به تو نخواهند گفت و تو را به هیچ تیمارستانی نخواهند فرستاد. اوریانا فالاچی
انگشت تو هر سوراخی میکنم که غم نریزه بیرون، یه سوراخ دیگه باز میشه. انگشتامم داره تموم میشه.
واقعا چطور میشه این حجم از درد و رنج رو به آیندگان منتقل کرد تا بدونن به ما چی گذشت؟ فک کنم هیچ تاریخ نویسی نتونه چیزی که ما زندگی میکنیم رو مو به مو ثبت کنه
نه واقعا هیچ چیز عادی نیست ولی بدیش اینه که ما به همین عادی نبودنه عادت کردیم