بزرگسالی هم مسأله ی عجیبیه. مثلا داشتم پیاز خورد میکردم و چشمم میسوخت و میخواست اشکم در بیاد که با خودم گفتم چرا از همین فرصت استفاده نکنم و یکم گریه نکنم که دلم وا بشه؟ این شد که همونو گریه کردم و بعد فلفل دلمهمو خورد کردم
بزرگسالی به آدم «پذیرش» رو یاد میده. اینطور که مثلاً میبینی تو این بازهی زمانی سخت، هیچکسو کنارت نداری ولی مثل قبلترها، خون گریه نمیکنی واسه این تنها بودنه. پذیرفتهای که زندگی و سطح روابط همینه که هست، و خودت پا میشی خودتو نجات میدی.