امشب، هوای این روزها بعد از بیست و یک سال بوی تو را ندارد. بوی همان غذا های ساده خوابگاه، بوی خنده…
انتشار: 2026/06/14 20:46 UTCدریافت: 2026/08/20 10:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:45 UTC
امشب، هوای این روزها بعد از بیست و یک سال بوی تو را ندارد. بوی همان غذا های ساده خوابگاه، بوی خندههای بلند پشت درهای اتاق ۴۱۸ خوابگاه یک، بوی نیمهشبهایی که درس نمیخواندیم، از زندگی حرف میزدیم و جام جهانی را در اتاقی که کنسولگری ملایری ها نام گرفته بود با یک تلویزیون بلر بیست و یک اینج رنگی که اختصاصی ترین اتاق را ایجاد کرده بود نگاه می کردیم. ما آن روزها نمیدانستیم زندگی چقدر زود از دست رفتنی است.کورش یک مهربان بیادعا، یک پسر خوشاخلاق که قهر کردن بلد نبود، یک رفیق صمیمی روزهای سخت و شیرین. از کلاسهای مشترک دبیرستان تا آن اتاق چهارصد و هجده دانشگاه، همیشه همنشینی دوست داشتنی بودی برای روزهای جوانی یادم هست آن شب که در بیمارستان بستری شدی، باز هم خودت بودی؛ همان کورش همیشگی، با همان لبخند، با همان نگران نبودن از فردا. گفتی: «درست میشه، رفیق.» اما درست نشد.در سالروز تولدت آسمانی شدی. گویی زمین لیاقت نگاه مهربان تو را نداشت، گویی خدا هم بیتاب دیدن مهربانیِ محضِ تو بود.هنوز هم وقتی باد به درِ اتاق میخورد، ناخودآگاه نگاهم به سمت تخت خالی تو میرود. هنوز هم در ۴۱۸، جایت خالی است، در دلمان خالیتر.یادت باشد کورش، هر سال این روز، نه برای غم که برای افتخار رفیق تو بودن، کنار پنجره میایستم و از تو میگویم، از تو که رفتی اما یادت هرگز دلهایشان را ترک نکرد.