#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_سه#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️گنج بخشیدن رستم (ادامه)توس سپهبد همه را جمع کرد؛ په…
انتشار: 2026/06/27 18:31 UTC
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_سه#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️گنج بخشیدن رستم (ادامه)توس سپهبد همه را جمع کرد؛ پهلوانان به سوی دشت نبرد رفتند. از کمربندهای زرین، تاج های فیروزه، پارچه های دیبا، دستبند، تخت عاج، تیر و کمان و برگستوان، گرز و خنجرهای هندی آن قدر در میان دو کوه جمع شد که به شکل کوهی جلوه می کرد. تمام سپاهیان در اطرافش به تماشا ایستادند و از دیدن آن همه گنج خیره مانده بودند. اگر سواری کمان کش و فراخ سینه که بسیار قدرتمند و پهلوان بود تیری چهارپر می انداخت، آن تیر نمی توانست از این طرف به آن طرفش راه پیدا کند. وقتی رستم به آنها نگاه کرد، خیره شد و خداوند جهان آفرین را بسیار ستود و بعد گفت: "این روزگار ناپایدار گاهی بزم با خود دارد و گاهی رزم و کارزار؛ از این می ستاند و به آن نفرین می کند و گاه دعای کس دیگری چنین گنجی را جمع می کند و کس دیگری می آید و از آن بهره می برد. کاموس و خاقان چین عزم آن داشتند که ایران زمین را به آتش بکشند. با وجود این پیل ها و آن گنج ها و با این لشکر و گنج های آراسته به ثروت و زیادی خود شاد بودند و یادی از خداوند نمی کردند. خداوندی که این آسمان گردان و زمین و زمان و هر چه آشکار و نهان است، آفرید. اینها را از خداوند بدان و او را بستا؛ زیرا مرد حق شناس به او می گرود. قدرت و فرهی و سود و روزگار خوش ما از اوست. آنها هم سپاه داشتند و هم گنج های آراسته؛ اما اندیشه ی بد آنها همیشه به دنبال بیداد بود. حال این بزرگان را که هر کدام از کشوری و همه از نظر بزرگی برگزیدگان سرزمین خود هستند، بر پشت این پیل ها با همین تخت ها و تاج های زرین نزد شاه می فرستم و این گنج ها را به همراه چیزهای دیگری که سزاوار است، به دست پیک هایی می فرستم. آنگاه از اینجا باشتاب تا رود گنگ می تازم و یک لحظه از رفتن باز نمی مانم. گناهکاران و قاتلان اگر در سرزمین خود زنده بمانند، مایه ی خواری است. ابتدا دنیا را با خنجرم می شویم و هیچ بدی را در آن باقی نمی گذارم. سرهای بت پرستان را بر خاک می افکنم و راه رسیدن به یزدان پاک را برای همه روشن می کنم."گودرز به او گفت: "ای رای زن خوبی که تا جایگاه بر جای است پا برجا بمانی! همیشه به کام دل شاه و شاد باشی! در این رزم هر چه داد بود، دادی."رستم ابتدا فرستاده ای را که با شاه گستاخ باشد جست وجو کرد و در میان پهلوانان فریبرز فرزند کاووس را برگزید؛ زیرا او با شاه پیوند خویشی داشت. پس به او گفت: "ای بزرگ نام آور که از نژاد شاهان و خودت هم شهریار و بسیار هنرمند و عاقل و با نژاد هستی و چون تو شادی، غلامانت نیز از شادی تو شاد هستند. رنجی بر خود بگذار و از اینجا برو و نامه ی مرا برای شاه نو ببر. خویشان خود و این فرستادگان و تمام این گنج ها و تاج و دستبند و گرز و ژنده پیلان و آن تخت عاج را هم با خود ببر."فریبرز گفت ای هژبر ژیانمنم راه را تنگ بسته میانبرگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯