فصل آرام زندگی بی شککودکیِ شلوغمان بودهسنگ و گنجشک بیبرو برگرداتّفاقِ بلوغمان بودهدُنکیشوت قا…
انتشار: 2026/07/22 19:45 UTCویرایش: 2026/08/01 00:07 UTCدریافت: 2026/08/15 04:43 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:43 UTC
فصل آرام زندگی بی شککودکیِ شلوغمان بودهسنگ و گنجشک بیبرو برگرداتّفاقِ بلوغمان بودهدُنکیشوت قاتل بروسلی بود!از من انکار از خودش اصراریاد تو شرّ مطلقست ای عشقسایهات را به تیر باید زدشقّی از هیچ و شقّی از پوچيشیخ و شیطان شقوقمان بوده!یاد آن ماه و آن درخت بخیرای تبردار خوابی یا بیدار؟فیلسوفانه عشق ورزیدیمبا همه شاعرانه تا کردیمدختر بیحیای همسایهقهرمانش فروغمان بوده!از امیریه تا پل تجریشمسجد شاه در دل بازار!ریشهها بی درخت گمراهند ماهِ بی کهکشان نمیخواهیمکشتههای مسیر سنگآجینموردی بر وثوقمان بودهمتن سیگار و دود ناخواناناجوانمردِ قهرمانآزار!ما اسیران آسمان بودیمذیلِ توبه نماز میخواندیمقتلِ بابابزرگِ عزرائیلاعتراف دروغمان بوده!تیر و شمشیر و بهمن و شلاقخون نسلی چکیده بر دیواربی صداتر از ابر باریدیمراست مثل جنازه خوابیدیمسادهلوحیِ گردن و خنجربدترین نوع یوغمان بوده!هیئتِ گندههای شهر گناه!یا ابوالهول یا ابالکفّار!شرِّ خیّرنما هویدا شدفصل قحطی و بمب و خاگینهاسممان را به خودکشی بردندرگزنی در عروقمان بوده!ای مهاجر به خطهات برگردخانه در آستانهی آوار رو به قبله قصیده میگفتیموحی آمد غزلنویس شدیمعلت مرگ واژهها در متننشتِ سمّ از نبوغمان بوده!!از ابرقو به شانگهای سلاماز پیاده به یک اَبَرسردار!سکتهها را به جملهها بردیملالها را به حرف آوردیمآن گلاویزِ حلقه بر اندامشک ندارم حقوقمان بوده!تکّهای از مرا نیاوردندهیچ عضوی نمانده از مرداربا یهوداترین مسلمانهابا مسیحاترینِ بوداهاچپّه کردیم و راست گفتنماننقطهچینهای بوقمان بوده!ترمزی که نمیگرفت گرفت!ترکمانی هنوز بی افسار...محسن آریا@mohsenaaria