💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۲۷وقتی به همراه سرباز از شرکت خارج می شد…
انتشار: 2026/06/23 18:57 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۲۷وقتی به همراه سرباز از شرکت خارج می شدم، نگاهم به پوریا افتاد، با تعجب خاصی بهم خیره شده بود، نگاهم رو ازش برداشتم و سوار ماشین شدم . داخل بازداشتگاه نشسته بودم به یاد آوردن حرف های موسوی و نگاه کارکنان شرکت آزارم می داد، دلم می خواست تا آخر عمرم همونجا بشینم و غصه بخورم. نمی خواستم صبا چیزی بفهمه برای همین بهش خبر ندادم. اگر هم با خبر می شد گمان می کرد که من به موقعیت موسوی حسادت کردم ! به جز من یه مرد درشت اندام دیگه م در بازداشتگاه بود، سر در گریبان فرو برده و فکر میکرد . حالم بد بود و سرگیجه داشتم، متوجه چیزی نبودم. در همون حال و با حالتی که نشسته بودم روی زمین دراز کشیدم و چشمانم رو بستم . نمی دونم چقدر گذشت، بعد از مدتی با صدای سرباز چشمانم رو باز کردم . -رستگار! بلند شو بیا بیرون ! به سختی از زمین بلند شدم و با کمک سرباز از اتاق رفتم بیرون . سرم رو بالا گرفتم، زن داداش و خورشید رو به روی من ایستاده بودن، صبا به سمتم اومد و گفت: چی شده سیروان؟ حالت خوبه؟ در حالی که نفس نفس می زدم و چشمانم به سختی باز بود، نیم نگاهی به خورشید که عقب تر ایستاده بود کردم، می خواستم حرفی بزنم اما نمی تونستم، دستم رو روی قلبم گرفتم و فشار دادم، چندثانیه بعد روی زمین افتادم و کاملا بیهوش شدم ! به آرومی چشم هام رو باز کردم. روی تخت دراز کشیده بودم . صبا بالای سر من و سرباز هم در چارچوب در ایستاده بود. صبا بدون اینکه حرفی بزنه بهم نگاه می کرد، مثل اینکه از موضوعی ناراحت بود می خواست هر طور شده اون روز بروز بده، اما انگار عصبانیتش بهش اجازه نمی داد . روی تخت نشستم و پرسیدم: خورشید خانم کجاست؟ اومد جلو و گفت: رفته خونه ! یه نگاهی به سرمی که به دستم وصل بود کردم و گفتم: این کی تموم می شه؟ -هنوز باید صبر کنی . به تخت تکیه داد و گفت: خب. چرا بهم نگفتی؟ -حالا که فکر می کنم بهتره بخوابم . می خواستم روی تخت دراز بکشم که گفت: پدر و مادر می دونن؟ از کارم منصرف شدم، پاسخ دادم: نه ! -حدس می زدم. اگر اون ها خبر داشتن که نمی ذاشتن برگردی، حتماً پدر دنبال درمانت می رفت ! نیشخندی زدم و گفتم: آره. حالا که نمی دونن، خدا رو شکر گذاشتن بیام. حالمم خوبه ! -نه! حالت خوب نیست. مگه اون بنده خدا چه پدر کشتگی باهات داشت که کتکش زدی؟ تو باید باهاش صحبت می کردی، درسته که اون جانشین پدرت توی شرکته اما ... -ازش خوشم نمیاد، باهاش حال نمی کنم . -با بازداشتگاه چی؟ -به پدرم چیزی نگی امشب با مادر تماس می گیرم، در مورد دعوا چیزی نمی گم، اما در مورد روند بیماریت حتماً ! -چرا؟ -چی؟ -برای چی بهشون می گی؟ -برای اینکه نگرانتم. خودت که دلت به حال خودت نمی سوزه ! از اتاق خارج شد، جریان سرم رو قطع کردم و از دستم بیرون کشیدم و به دنبالش رفتم . -صبر کن صبا ! -اِ... چرا سرمتو در آوردی؟ قلبم تیر شدیدی کشید، دستم رو روی قلبم گذاشتم. صبا با نگرانی پرسید: چی شد سیروان؟ -حالم خوبه . -اینطوری ازم انتظار داری چیزی بهشون نگم؟ کمر راست کردم و پالتوم رو از صبا گرفتم . صبا به سمتم اومد و گفت: کجا؟ باید بریم کلانتری ! صبا مدتی با موسوی صحبت کرد، روی صندلی نشسته بودم و به حرف های آروم صبا و موسوی گوش می دادم 💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


