💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۲۹پدر! من به پول شما نیازی ندارم . نفس ع…
انتشار: 2026/06/27 06:11 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۲۹پدر! من به پول شما نیازی ندارم . نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: من پسر شمام. اگه مشکل شما اینه، مطمئن باشید که هیچوقت به کارخونه یا شرکت نمی رم . پدر تلفن رو قطع کرد . -الو... پدر ... منم تلفن رو قطع کردم و انداختمش روی تخت. خیلی وقت بود که صدای پدر رو نشنیده بودم، با اینکه با تندی باهام برخورد کرد، ولی از اینکه بعد از مدت ها تونستم صداش رو بشنوم راضی بودم . من فقط از اون توجه می خواستم، با فوت آرمان، من برای همیشه دور مال و اموال پدر که خودم هم در اونها حقی داشتم رو خط کشیدم. حاضر بودم هر کاری بکنم که پدر من رو به عنوان پسرش قبول کنه ! دست به کمر داخل اتاق قدم می زدم، با شنیدن صدای در سرم رو بالا آوردم و گفتم: بله؟ در باز شد، دختر مریم خانم وارد اتاق شد . -آقا تشریف میارید شام بخورید، یا براتون بیارم؟ -میل ندارم ! -اینطوری که نمیشه آقا... باید یه چیزی بخورید تا حالتون بهتر بشه . با صدای بلند تری گفتم: گفتم که میل ندارم، حالا برو بیرون بذار تنها باشم . -چشم ! به سرعت از اتاق خارج شد. هنوز در رو نبسته بود که صبا وارد اتاق شد رو به خدمتکار گفت: تو برو به کارت برس! به بچه ها گفتم الان میان شام بخورن . با رفتن خدمتکار، صبا درِ اتاق رو بست و به طرف من اومد . -سلام. نمی دونستم اومدی. فکر کردم امشبم بیمارستان می مونی ! -حالت بهتره؟ روی تخت نشستم و سرم رو انداختم پایین و پاسخ دادم: آره.خوبم ! -اومدم بگم که... راستش ... سرم رو بالا آوردم و پرسیدم: چیزی شده؟ -نه... ظاهرا ًتوبه پدر خورشید گفتی که دنبال خونه می گردی تا از اینجا بری. درسته؟ -آخ. آره، به کلی فراموش کرده بودم ! -پدر خورشید زنگ زد اینجا و در مورد همین موضوع صحبت کرد. منم از تصمیمت اطلاعی نداشتم. ولی خب، حرفشو تأیید کردم ! -این رو گفت و ساکت رو به روی من ایستاد. با شرمندگی گفتم: ببخشید صبا، اون لحظه که پدر خورشید در این باره ازم سؤال کرد، نمی دونستم باید چی بگم، برای همین یه حرفی زدم الانم باید عملیش کنم ! -نمیای شام بخوری؟ بچه ها الان دیگه می رن پایین . -چرا... شما برو. منم چند دقیقه ی دیگه میام . ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ فردای اون روز پیش یکی از دوستانم که املاکی داشت برای پیدا کردن خونه رفتم وقتی وارد دفترش شدم مشغول صحبت با مشتری هاش بود، مثل سابق چهار شونه و درشت اندام با پوستی صاف و روشن بود . نگاهی گذرا بهم کرد و دوباره سرگرم صحبت با آقا و خانمی که رو به روش نشسته بون شد. با لبخند ملیحی بهش نگاه می کردم . بعد از رد کردن مشتری هاش به سمتم اومد و با تعجب پرسید: ببخشید! شما آقای رستگار ... -خودمم. سیروانم ! پس از اینکه از کمای مغزی در اومد من رو در آغوش گرفت و گفت: کجا بودی پسر؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم؟ از خودم جداش کردم و گفتم: من که گفته بودم می رم آمریکا ! مردی که پشت مانیتور نشسته بود گفت: راست میگه آقا آرش. یه روزم اومد ازت خداحافظی کرد، یادت نیست؟ آرش رو کرد به همکارش و گفت: حرف نباشه. ببینم مگه کسی از تو نظر خواست که خودتو میندازی وسط؟... بهت گفتم به آقای حسینی زنگ بزنی، زدی؟ -آره آقا آرش. یه ساعت پیش زنگ زدم ! به آرش گفتم: ول کن حالا. با بنده خدا چیکار داری؟ پس از چند لحظه سکوت ازم پرسید: ببینم تو چرا انقد موهات سفید شده؟ -ارثیه . -نه بابا؟ ماشاالله بابات تا شصت سالگی یه تار موی سفید نداشت!! اونوقت تو، پیر پسر شدی آهی کشید و گفت: حتماً به خاطر از دست دادن آرمانه. خدا رحمتش کنه، پسر خوبی بود . در مقابل حرف آرش فقط سکوت کردم . -ببخشید داداش نمی خواستم ناراحتت کنم . -بگذریم. راستش باهات کار داشتم . -حالا بیا بشین ! با تعارف آرش نشستم، بعد از اینکه سفارش چای داد، رو کرد به من وپرسید: حالا چیکار داری؟ -دنبال آپارتمان می گردم . -برای زندگی؟ -کار دیگه ای ام میشه توش انجام داد؟ -منظورم اینه که برای چی؟ مگه پدر و مادرت... نکنه بلایی سرشون اومده ! -نه، دو دقیقه دندون رو جیگر بذار ! -بفرما ! -خودم تنها اومدم ایران، پیش از رفتن خونه رو فروختیم، حالا دنبال یه آپارتمانم که خودم توش زندگی کنم . -پدر و مادرت بر نمی گردن؟ -نمی دونم، معلوم نیست . -باشه. فردا بیا اینجا بریم چند تا جا رو نشونت بدم 💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


