💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۱با شناخت دوباره ای که اون چند روز از ت…
انتشار: 2026/06/30 07:39 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۱با شناخت دوباره ای که اون چند روز از تک تک اعضای خانواده م به دست آورده بودم، متوجه شدم خاطره نسبت به دیگر اعضا بازیگوش و بی خیال تره، حتی نسبت به نسیم با اینکه ازدواج کرده و صاحب دو فرزند بود اما این امر موجب کنترل رفتار و کردار شیطنت آمیزش نمی شد. از همه شوخ تر و شادتر بود، شوهرش هم دست کمی از خودش نداشت و با من شوخی می کرد و بهم تکیه می انداخت طبق گفته های خاطره ظاهراً تا پیش از فراموشیم رابطه ی خوبی با محسن نداشتم و ازش خوشم نمیومد ! ساعت حدود ده و چهل و پنج دقیقه بود . بابا و آقا محسن در طبقه ی بالا بودن، منم کنار خواهران گرامی در طبقه ی همکف نشسته بودم، هر کدوم مشغول کاری بودن مادرم سرگرم بافتن لباس گرم برای پارسا و هستی- بچه های خاطره- بود و مثل اینکه چیزی به اتمام کارش نمونده بود، می خواست در همون روزهای ابتدایی زمستان لباس های بچه ها رو تموم کنه خواهر بزرگم نیلوفر کتاب مطالعه می کرد و هر از چند گاهی فنجانش رو بالا می آورد و کمی چای می نوشید . خاطره هم در نزدیکی من نشسته بود و با پارسا بازی می کرد و بالا و پایین می انداختش؛ پارسای یک ساله هم ریسه می رفت فقط نسیم بین ما حضور نداشت، چون به همراه سهیل، تنها فرزند نیلوفر داخل اتاقش نشسته بود و هر دوشون غرق در اینترنت بودن. اینکار، کار همیشگی نسیم بود، یا دانشگاه بود، یا داخل اتاقش پروژه هاش رو تکمیل می کرد و با بچه های دانشگاه چت می کرد من هم روی کاناپه دراز کشیده بودم و در حالی که چیپس و ماست می خوردم با پوریا چت می کردم . خاطره پارسا رو کنار من نشوند و خودش بلند شد و به اتاق رقت پارسا بچه ی خوش رویی بود و با خنده نگاهم می کرد،. از حالت خوابیده به نشسته تغییر موضع دادم، تلفنم رو کنار گذاشتم و پارسا رو بغل کردم و سرگرم بازی باهاش شدم -چیپس می خوری؟ یه چیپس کوچیک داخل دهانش گذاشتم ! -آ..خ مادرم پرسید:چی شد؟ -هیچی. دستمو گاز گرفت ! پارسا با لبخند بهم نگاه می کرد، خیلی شبیه خاطره بود مادرم گفت: بیارش بده من پارسا رو به مادرم دادم و برگشتم سر جای خودم نشستم؛ خیلی کم حرف بودم، بیش ترم با خاطره هم صحبت می شدم، ظاهراً تا پیش از فراموشیم هم با اون راحت تر بودم، به نسیم دستور می دادم و با نیلوفر... چندان صمیمی نبودم، اما با اخلاق جدی و چشمان کشیده ش که از پشت عینک مطالعه با مزه تر می شد، برام جالب بود خاطره با چند تا دی وی دی در دستش از اتاق بیرون اومد و نشست کنار من با صدای بلندی خطاب به همه گفت: بیاید بشینیم فیلم ببینیم نیلوفر سرش رو از داخل کتاب بیرون آورد و گفت: فقط صداشو کم کن، مزاحم نش خاطره به حرف نیلوفر اهمیتی نداد. انگار که اصلا حرفشو نشنیده دی وی دی رو داخل دستگاه گذاشت و گفت: مامان شمام با پارسا بیا این جلو بشین مادر که پارسا رو در آغوش گرفته بود و از بافتن دست کشیده بود اومد نزدیک ما نشست. خاطره داد زد: رعنا خانم! برو از تو آشپزخونه یکم تخمه بیار در آخر، من، مادر، خاطره و رعنا خانم نشستیم فیلم دیدن و تخمه شکستن در میانه ی فیلم، خاطره با شنیدن جمله ی" پس شقایش کجاست؟ چرا اونو با خودت نیاوردی؟فریادد زد:راستی! خوب شد یادم افتاد پرسیدم: چی رو؟ مادر هم گفت: چته دختر؟ خاطره تلفنش رو از روی میز برداشت و وارد قسمت گالری شد -می خواستم عکس این دختره رو نشونتون بدم و رو به نیلوفرگفت: نیلوفر بیا اینجا در مدتی که نیلوفر به سمت ما می اومد، فیلم رو متوقف کرد. با اضافه شدن نیلوفر به جمع ما، عکس دسته جمعی که در کارگاه خیاطی با شاگردانش گرفته بود رو نشون داد و گفت: ببین این دختره که دست به کمر ایستاده خوشگله؟ نیلوفر با تعجب پرسید: کدوم؟خاطره روی عکس دختر مورد نظرش زوم کرد و گفت: ایناهاش، خوشگله نه؟ خیلی نازه نیلوفر اینبار با جدیت پرسید: خب که چی؟ -نظرت راجع بهش چیه؟ خوبه برای سهیل بگیریمش؟ نیلوفر زد تو سرِ خاطره و گفت: دیوونه! پسر من هنوز دهنش بوی شیر میده -وا. خوبه که؛ به نظرم خیلی به هم میان، نگاه کن چقد نازه! هم کارش خوبه، هم خیلی با ادبه، کلا دخترِ خوبیه -حالا اسمش چیه؟ چند سالشه؟ -شقایق! تو فیلم که اسمشو شنیدم یادش افتادم با شنیدنِ دوباره ی اسم شقایش جرقه ای در ذهنم زده شد خاطره ادامه داد: شونزده سالشم هست. ولی نازه نه؟ -خوبه حالا، نازه نازه، ناز باشه، هم سن اون کمه، هم سن سهیل -مگه کم سن چه اشکالی داره؟ -جفتشون بچه ن خاطره خانم زیر لب گفتم: شقایش تصاویر گُنگی از ذهنم عبور می کرد. تصویر تکه کاغذی که نام شقایش بیش تر از همه شون به چشم میخورد💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


