💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت💠🔷قسمت ۳۲دستم رو روی سرم گذاشتم، سرم گیج می رفت…
انتشار: 2026/06/30 16:58 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت💠🔷قسمت ۳۲دستم رو روی سرم گذاشتم، سرم گیج می رفت . خاطره تلفنش رو کنار گذاشت و رو به من گفت: چی شده خورشید؟دستش روکنار زدم و دوباره سرم رو گرفتم . مادرم پرسید: حالت خوبه خورشید جان؟ نیلوفر اومد و کنارم نشست و گفت: خورشید، چی شده؟ سرگیجه داری؟ -آ...آره ! -خیلی خوب. سعی کن آروم باشی . باور نمی کردم که نیلوفر بتونه انقدر مهربون باشه . اون شب به هر زحمتی بود خوابیدم. در خواب کارهایی که پیش از فراموشی انجام داده بودم رو به یاد آوردم؛ تا کردن کاغذی که روی اون آدرسی نوشته شده بود و قرار دادنش در جایی که برام مبهم بود . در خواب چهره ی پوریا، سیروان، آنه و آرزو و هر کسی که می شناختم در ذهنم تداعی شد. در همین حال از خواب پریدم، صورتم از عرق خیس شده بود، تمامِ بدنم یخ کرده بود ! ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ چهار روز بعد ! وارد خونه شدم. مثل همیشه فقط صدای صحبت خدمه به گوش می رسید . به آرومی از پله ها بالا رفتم، درِ اتاق سیروان نیمه باز بود . همیشه کنجکاو بودم ببینم که چیکار می کنه. خیلی آروم درِ اتاق رو باز کردم و سرم رو بردم داخل. خبری از کسی نبود، ظاهراً وسایلی که متعلق به سیروان بود هم در اتاق وجود نداشتدر حالی که با تعجب به اطرافم نگاه می کردم با صدای مریم خانم سرِ جام میخکوب شدم. بعد به سمتش رفتم و گفتم: سلام ! احساس می کردم که قصد داره مؤاخذه م کنه، اما با لحن آرومی گفت: آقا سیروان دیگه بر نمی گرده؛ می تونی مثل گذشته بیای اینجا و وسایلتو اینجا بذاری . -من قبلا اینجا بودم؟ -آره. ببخشید حواسم نبود یادت نمیاد . نگاهی گذرا به اتاق انداختم. چهره ی سیروان در ذهنم مجسم شد، احساس می کردم که توی اون اتاق زیادی معذب بودم، بوی عطر تلخ سیروان فضای اتاق رو پر کرده بود، عطرشم مثل خودش بود، خودشم پسر چندان شیرینی نبود !! ترجیح دادم به اتاق با شکوه خودم برگردم . -راستی بچه ها کجان؟ -تو اتاقشون خوابن -خوابن؟ -آره. دیشب تا دیر وقت به خاطر رفتن عموشون ناراحت بودن، الانم خوابن، هنوز صبحونشونو نخوردن . -خیلی خوب. باشه ! تمام اون روز با خودم فکر می کردم که اون کاغذی که در خواب به یاد آوردم رو کجا گذاشتم؟! مطمئن بودم با پیدا کردن اون کاغذ مشکلاتم حل میشه . بعد از ظهر اون روز بچه ها رو برای صرف عصرونه از اتاقشون خارج کردم . -زود باشید بیاید بیرون؛ امروز خیلی اذیت کردینا آنه دوباره به اتاق برگشت . -کجا می ری؟ ! -عروسکمو می خوام. تو ندیدیش خاله؟ به آرزو گفتم: تو برو پایین، الان میایم . خودمم وارد اتاق شدم و به آنه که همه جای اتاق رو برای پیدا کردن عروسکش زیر و رو می کرد گفتم: کجا گذاشتیش؟ -نمی دونم ! -خیلی خوب. حالا برو پایین. من برات پیداش می کنم . آنه اتاق رو ترک کرد . داخل کمد رو گشتم، لا به لای اسباب بازی هایی که وسط اتاق ریخته بودن. اما پیداش نکردم . به سمت تخت رفتم و سرم رو خم کردم تا زیر تخت رو بگردم. احساس کردم همون صحنه، یعنی خم شدن و زیرِ تخت رو گشتن رو یکبار دیگه هم دیدم . -کاغذ... آدرس ... یادم افتاد که اون کاغذ رو کجا گذاشته بودم. داخل جعبه ای در زیر تختِ اتاق خودم ! صدای فریاد آنه رو شنیدم: خاله. چرا نمیای پس؟ نشستم و دستم رو زیر تخت دراز کردم. عروسک آنه رو برداشتم و از اتاق خارج شدم💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


