💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۴پوریا ماشین رو در جای مناسب پارک کرد.ا…
انتشار: 2026/07/01 19:57 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۴پوریا ماشین رو در جای مناسب پارک کرد.از ماشین پیاده شدیم و شروع به جست و جو کردیم . پوریا از یه مغازه دار در مورد کوچه ی شقایق سؤال کرد اما ظاهراً چیزی نمی دونست ولی ما رو به یه سفره خونه ی قدیمی ارجاع داد . -سفره خونه یکم پایین تر از اینجاست. به نظرم قدیمی ترین جای این خیابونه، وقتی رفتین تو سفره خونه برید پیش آقا نصرت، از اون سؤال کنید شاید بتونه کمکتون کنه . وارد سفره خونه شدیم. آقا نصرت ما رو به خوردن چای مهمون کرد . وقتی کاغذِ آدرس رو بهش نشون دادم گفت که از سفره خونه پایین تره و ظاهراً باید به راهمون ادامه می دادیم . ساعت حدود یازده بود. از سرمای هوا کاسته شده بود. ما هنوز مشغول جست و جوی محله های قدیمی بودیم؛ کوچه هایی با دیوارهای آجری که به خاطر بارش باران بوی نم فضاش رو پر کرده بود. پر از رفت و آمد مردم، صدای نون خشکی، صدای زنگ عابرِ دوچرخه سوار !! به خاطر تنگ بودن کوچه ها ماشین رو گوشه ای پارک کردیم و ادامه ی راه رو پیاده رفتیم . بعد از مدت زیادی پیاده روی کردن که حسابی خسته شده بودم، روی پله ای نشستم. پوریا پرسید: خسته شدی؟ -خیلی! پاهام دیگه جون نداره ! -می خوای برای امروز کافی باشه؟ -نه! چند ثانیه بشینیم، الان بلند می شم با دیدن خانمی که از کنارمون عبور می کرد بلند شدم و ازش پرسیدم: ببخشید خانم! شما می دونید کوچه ی شقایق کجاست؟ منظورم همون کوچه ی الله ست ! پاسخ داد: آره با لبخند به پوریا نگاه کردم. اون خانم رو نگه داشتم و ادامه دادم: ببخشید؛ شما آقای کریمی رو می شناسید؟ ظاهراً تو این محل زندگی می کنه ! -آقای کریمی؟ آقای احمدکریمی؟ -ب... بله. شما ایشونو می شناسید؟ با حالت تأسف باری پاسخ داد: بله. خدا رحمتش کنه! مرد خوبی بود خیلی وقته که عمرشو داده به شما، خانومشونم همین دو سه روز پیش فوت کرده، بنده ی خدا راحت شد، خیلی مریض بود ! انگار سطل آب یخی روی سرم ریختن . پوریا که حالم رو دید جلو اومد و پرسید: خانم! حالا میشه بگید آدرس دقیقشون کجاست؟ -بله، انتهای همین کوچه یه دو راهیه، برید سمت چپ، اونجا بن بسته. پلاک سی و دو . -بله. ممنون ! خانم عابر با دیدن من گفت: دخترم؛ شما حالت خوبه؟ پوریا پاسخ داد: بله. شما بفرمایید، از کمکتون متشکرم . با رفتن اون زن، پوریا به سمتم اومد و پرسید: خورشید! چی شده؟ حالت خوبه؟! بیا چند دقیقه اینجا بشین چند قدم رفتم عقب و به دیوار تکیه دادم. با چهره ای بهت زده، در حالی که بغض گلوم رو گرفته بود گفتم: پوریا! اسم پدرم احمدِ... کریمیه ! -چی؟ -اسمشو دیروز از اون آقا پرسیدم... یعنی مادرم مرده؟ -آروم باش خورشید ! -پس به خاطر همین بود که بهم گفت این کارم دیگه فایده ای نداره؟؟ پوریا ساکت شد، ادامه دادم: اون خونه کجاست؟ به همراه پوریا به سمت خونه ی آقای کریمی رفتیم، با دیدن اعلامیه ی ترحیمی که روی دیوار نصب شده بود ایستادم. به اعلامیه خیره شدم، نام مادرم، حمیده کریمی روی اون نوشته شده بود . با عجله به سمت خونه رفتم، درش باز بود. باهمون سرعت وارد خونه شدم. پوریا دم در ایستاد و صدام زد، اما توجهی بهش نکردم . با حیرت به همه جا نگاه کردم. یه حوض بزرگ وسط حیاط و دو- سه تا درخت اکالیپتوس کنار دیوار های حیاط قد علم کرده بودن . مثل اینکه چندین خانواده اونجا زندگی می کردن، چند تا بچه در گوشه ای مشغول بازی بودن، یه پیر زن جلوی درِ یکی از اتاق ها نشسته بود، دو سه تا زن کنار حوض نشسته بودن و لباس می شستن . پوریا علی رغم میلش وارد خونه شد و گفت: بیا بریم بیرون خورشید، این جا خونه ی مردمه 💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


