💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۵صدای یکی از همون زن ها رو شنیدم:ای باب…
انتشار: 2026/07/02 05:59 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۵صدای یکی از همون زن ها رو شنیدم:ای بابا؛مگه این خونه در و پیکر نداره که سرتونو انداختین پایین و اومدین اینجا؟ حسین آقا.بیا ببین اینا چیکار دارن؟ یه مرد قد بلند مشکی پوش از داخل یکی از اتاق ها خارج شد و به طرف ما اومد شما اینجا چیکار می کنید؟ پوریا گفت:ببخشید ولی -برید بیرون،این خانم دیگه کیه؟ -شما چند لحظه اجازه بدین اون مرد من و پوریا رو از حیاط خارج کرد وقتی که قصد داشت در رو ببنده پوریا گفت.صبر کنید. ما دنبال آقای کریمی میگردیم،ایشون اینجا زندگی می کنن؟ اون مرد از کارش دست کشید و به من نگاه کرد،صداش برام خیلی آشنا بود؛پس ازکمی مکث گفتم:من خورشید صالحی هستم با حیرت بهم نگاه کرد،ادامه دادم:جواب سؤال ما رو نمیدید؟شما آقای کریمی رو میشناسید؟ -بهت گفته بودم نمیخواد بیای،برای چی بلند شدی اومدی اینجا؟ با این حرفش اطمینان پیدا کردم که این مرد همون کسیه که دائماً بهم تلفن میزد کنار پوریا داخل اتاق نشسته بودم دختری که سینی چای در دستش بود وارد شد. آقای کریمی بلند شد و سینی رو از دستش گرفت و جلوی ما گذاشت و رو به دخترک گفت:دستت درد نکنه عموخطاب به ما ادامه داد:خدا بیامرزتش خواهرمو میگم، این اواخر واقعاً حالش بد بود اون آقا ادامه داد:دوست داشتم زودتر از این بیای اینجا و مادرتو ببینی؛ اما خیلی دیرکردی! می خواستم همه چیز و از زبون خودش بشنوی اما عمرش به دنیا نبود گفتم:الان دیگه نمیتونم از زبون خودش بشنوم حداقل شما برام توضیح بدید. -تو دختر خانواده ی کریمی هستی.پدر و مادرت دختر عمو و پسر عمو بودن، البته مادرت به خاطر زیباییش خواستگارای زیادی داشت، اما چون اونها از طبقات بالاتربودن و وضع مالیشون زمین تا آسمون با ما متفاوت بود، مادرت به همشون جواب منفی می داد. پدر و مادرت با هم ازدواج کردن؛ با این حال بقیه ام مجبور به قبول این ازدواج شدن، حداقل خوبیش این بود که هر دو از نظر مالی و اقتصادی هم طراز بودن و اختلاف طبقاتی وجود نداشت. پدرت تو کار خونه ی آقای صالحی کار میکرد. -آقای صالحی؟منظورتون پدرمه؟ -درسته.خدا بیامرز ، احمد، پدر اصلیتو میگم،یه کارگر ساده بود که روز و شب پشت وانت می نشست و سفارشای شرکتای مختلفو بهشون میرسوند وقتی که تو هنوز به دنیا نیومده بودی احمد یه تصادف بد کرد؛طوری که زمین گیر شد و دیگه نتونست به کارش ادامه بده،وقتی اوضاع زندگی پدر و مادرت وخیم تر شد کنایه های هر دو تا خونواده ام شروع شد؛در عین حال وضع زندگی ما هم طوری نبودکه بتونیم بهشون کمک کنیم روزها گذشت تا موقعی که صاحب خونه به خاطر عقب افتادن اجاره خونه از خونه بیرونشون کرد،اونام که جایی رو نداشتن برن، به جز خونه ی پدر و مادراشون؛ ولی با چه رویی؟! اگرهم اونجا میرفتن تا آخر عمر باید طعنه های دوست و آشنا رو میشنیدن -زمانی که خواهرم با وضع خودش و وضع بد احمد سر میکرد، ما حتی خبر نداشتیم، این چیزایی رو هم که الان میشنوی خودش برام تعریف کرده!خدا رو شکر آقای صالحی کسی نبود که اجازه بده کارگرش سختی بکشه،وقتی وضع احمد و مریمو دید با خرج خودش یه خونه ی کوچیک براشون اجاره کرد. یه شب آقای صالحی و همسرش به خونه ی احمد رفتن.همسر آقای صالحی با دیدن وضعیت مادرت و فشاری که به خاطر کار تو خونه ی مردم روی دوشش بود پیشنهاد کرد تا با هزینه ی خودش مادرتو ببره دکتر،تا زمانی که تو به دنیا اومدی همه ی حواسش به مادرت بود،به عقیده ی دکتر بچه پسر بود.حدود دو هفته به دنیا اومدنت مونده بود که وضع پدرت وخیم شد،باید هر چه سریع تر عمل میکرد،مادرت هم به خاطرحال و روزش دیگه توان کار کردن نداشت؛همه ی اینا باعث بدتر شدن اوضاع شد.حتماً میدونی که آقای صالحی چقدر پسر دوست داره؟ با سر درگمی گفتم:آره -مادرت قبول کرد در ازای دریافت کمک نقدی از آقای صالحی برای پرداخت هزینه ی عمل احمد تو رو به اون خانواده بده! وقتی مشخص شد بچه دختره که دیگه دیرشده بود جا خوردم.پیش از اینکه اون آقا که ادعا می کرد داییِ منه به حرفاش ادامه بده پرسیدم:یعنی به همین راحتی راضی شدن بچه شونو با پول عوض کنن؟میدونم که الان چه حسی داری، ولی تو باید درک بکنی که شرایط باعث چنین اتفاقی شد،اگر پدرت عمل نمیکرد و اون زمان از دنیا میرفت،مادرت چطور میتونست با یه بچه یتیم زندگی کنه؟ چطور خرج خودش و بچه شو در می آورد؟ پرسیدم:حالا شما بعد از این همه سال برای چی اومدین سراغ من؟ -به هرحال تو باید از هویت اصلیت آگاه می شدی.تو باید میفهمیدی که متعلق به این خانواده ای💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


