💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۹*سیروان.. *با صدای زنگ تلفنم از خواب پ…
انتشار: 2026/07/04 18:15 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۳۹*سیروان.. *با صدای زنگ تلفنم از خواب پریدم. به سرعت صداش رو قطع کردم و کمی روی تختم جا به جا شدم تا به خوابم ادامه بدم . -خجالت نمی کشی انقدر می خوابی؟ نمی خوای بیدار شی؟ چشمام رو باز کردم و با دیدن آرش که در چارچوب در ایستاده بود سرم رو از روی بالشت برداشتم و با تعجب گفتم: تو اینجا چی کار می کنی؟ چطوری اومدی تو؟ ! خودش رو از چارچوب جدا کرد و در حالی که به سمتم می اومد جواب داد: کلید دارم ! نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. ادامه داد: فکر کردی ما از اوناشیم؟ نه داداش ! از چهره م متوجه شد درست ملتفت حرفش نشدم، برای همین ادامه داد: منظورم اینه که ما از اونایی نیستیم که رفیقمونو تنها بذاریم، توقع داری همین جوری وِلت کنم تا مثل دیشب هر بلایی خواستی سرِ خودت بیاری؟... حالا چرا انقدر می خوابی؟ قدیما اینطور نبودیا! سحرخیز، سرحال، مغرور، با ابهت، با جسارت، یکمم وقیح ! -مرسی بابت تعریف تمجیدت ! -منظورم از نوع خوبش بود. حالا بلند شو خواب دیگه بسه؛ یه فکری ام به حال اون چشمات بکن، شب که می ری رستوران آبروی خودت و باباتو نبری با این چشمای پف کرده . -باشه. خیالت راحت دستت درد نکنه بیدارم کردی، حالا می تونی بری. تا الانم زحمت کشیدی . با تعجب خاصی پرسید: کجا برم؟ -من از کجا بدونم؟ سرِکار، خونت، نمیدونم بلند شو ببینم، اومدم اینجا واسه ی شب آماده ت کنم ! آه سردی کشیدم، پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم . ساعت حدود پنج و چهل دقیقه ی عصربود . جلوی تلویزیون نشسته و پا روی پا انداخته بودم؛ آرش هم کنارم نشسته بود و کانال ها رو بالا پایین می کرد . هر وقت بغضی داشتم و نمی خواستم کسی متوجه بشه پیشانیم رو می مالیدم؛ درست شبیه حالتی که همون لحظه داشتم. خبر خود کشیِ جورجینا کاملًا من رو بهم ریخته بود، هر لحظه بر شدت کاری که انجام می دادم افزوده می شد، مثل اینکه این چرخه در زندگی من ادامه داشت و ولم نمی کرد؛ اینکه تا قصدِ فراموش کردن حادثه ی ناگواری رو داشتم حادثه ی تلخ تر و بزرگ تری برام اتفاق می افتاد . جلوی آینه ایستاده بودم و موهام رو خشک می کردم، وقتی که سشوار رو خاموش کردم آرش گفت: تو هم اینطوری فکر می کنی؟ -در رابطه با چی؟ -همین چیزی که گفتم . لبخندی زدم و گفتم: نشنیدم چی گفتی، دوباره بگو . خندم بابت کار آرش بود، بنده ی خدا تمام مدتی که سشوار می کشیدم گرم صحبت بود، بدون اینکه من حتی کلمه ای از حرفاش رو شنیده باشم ! -موهاتو بده بالا ! -چی؟ -بده بالا موهاتو. اون جوری جذاب تر می شی پوزخندی زدم و گفتم: برام فرقی نمیکنه . از روی مبل بلند شد، اومد کنارم و گفت: برو بابا! حداقل حالا که داری می ری یکم به خودت برس ! در تمام مدتی که حاضر می شدم آرش از تجربیاتش برای می گفت، من هم به ظاهر به حرف هاش گوش می کردم . وقتی پیراهنم رو تن کردم، رفت داخل اتاق و کراواتم رو آورد ! -این چیه؟ -چیه؟ نکنه اینم نمی خوای بزنی؟ خود آرش کراوات نمی زد، نمی دونم چرا چنین چیزی از من می خواست! شاید اینکارش هم یه شوخی بود ! پرسیدم: از کجا پیداش کردی؟ -داخل کمدت بود ! -برو بذارش همونجا ! اون کراوات مشکی- نقره ای رو جورجینا برام خریده بود . با دیدن اون دوباره یاد جورجینا در دلم زنده شد ! آرش کراوات رو داخل اتاق گذاشت و برگشت . با دیدن من که دکمه های لباسم رو باز می کردم، پرسید: چیکار می کنی؟ همین خوبه نمی خواد عوضش کنی ولشکن ،نمیرم...💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


