💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت 40"خورشید " داخل آینه یه رخ دادم و از ات…
انتشار: 2026/07/05 08:11 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت 40"خورشید " داخل آینه یه رخ دادم و از اتاق خارج شدم .از خاطره خداحافظی کردم و به دنبال پدر و مادر سوار ماشین شدم. پدر جلوی من و مادر، کنار راننده نشسته بود با شنیدن صدای تلفنم بدون اینکه سرش رو به سمتِ من برگردونه پرسید: پوریاست؟ نگاهی به تلفنم انداختم. پوریا بود، جواب دادم:ن...نه -اگر بهت تلفن زد جوابشو نده -خیلی خب با اصرارهای پدر و مادر ناچار به رفتن به رستوران شدم تمام مدت که برای رفتن آماده می شدم خاطره داخل اتاق کنارم نشسته بود و بهم می گفت چی بپوشم، چی نپوشم. بلاخره به سلیقه ی خاطره لباس پوشیدم، مانتوی سفید و صورتی که خودش برام دوخته بود، شال سفید، کیف صورتی و شلوار سفید.پالتوی قرمزم که تا پایین زنوم رو می پوشوند روی مانتوم پوشیدم. آرایش خیلی ملایمی هم روی صورتم پیاده کردم، اصولا از آرایش خوشم نمی اومد تمام طول مسیر به بیرون خیره شده بودم. برف دوباره شروع به باریدن کرد با رسیدن به رستوران از ماشین پیاده شدیم.پدر طبقه ی سوم رو رزرو کرده بود. سوار آسانسور شدیم تا به طبقه ی سوم برسیم. سرم رو پایین انداخته بودم و حرفی نمی زدم پس از ترک آسانسور و طی کردن راهرو وارد سالن شدیم؛ سالن بزرگی که سر تا سرش نورانی بود.میز مستطیلیِ شکلاتی رنگی اونجا بود، لوستر بزرگی هم درست بالای میز قرار داشت.به اطرافم نگاه کردم، مجسمه های سیاهی در چهار گوشه ی سالن بود،رنگ پرده ها قرمز و جنسشون مخمل بود، صدای پیانویی که به گوش می رسید روح رو نوازش میداد، ولی من از حضور در اونجا راضی نبودم یک خانم و آقا که پشت همون میز منتظر ما نشسته بودن با دیدن ما بلند شدن. به سمتشون رفتیم و پس از سلام و احوال پرسی رو به روشون نشستیم هر لحظه بر شدت خشمم افزوده میشد. من با اصرار پدر و مادرم به اونجا رفتم، در حالی که پسر اون خانواده افتخار تشریف آوردن نداده بود به هر حال مجبور بودم که در ظاهر بخندم و عصبانیتم رو بروز ندم پدر در میان گفتگوهایی که با اون خانم و آقا داشت پرسید: آقا زاده نمیان؟ مادرش لبخندی زد و پاسخ داد: تو راهه. پیش از اومدن شما بهش زنگ زدم، گفت خیلی زود میاد این رو گفت و با لبخند خاصی به من نگاه کرد، طوری بهم نگاه می کردن که نزدیک بود از خجالت آب بشم برای دیدن پسر اون خانواده خیلی مشتاق بودم ؛تمایل داشتم هر چه زودتر ببینمش، اون لحظه با خودم می گفتم:یعنی نمیتونست با مادر و پدرش بیاد؟حتماًخواسته کلاس بذاره. فکر کرده شاهزاده ست؛لابد شاگرد اول دانشگاهشون بوده، احتمالل قیافه ش شبیه بچه درس خوناست. واقعاً برای من غیر قابل تحمله تلفنم زنگ خورد.پدر با جدیت به من نگاه کرد، پوریا بود.تلفنم رو خاموش کردم و داخل کیفم گذاشتم در همین افکار و تجسم چهره ی طرف مقابلم بودم که صدای درِ آسانسور باعث شد از افکارم بیرون بیام. بوی عطرِ آشنایی به مشامم رسید. "سیروان " نتونستم روی مادرم رو زمین بندازم، وقتی بهم زنگ زد و ازم خواهش کرد به اجبار پذیرفتم که در جلسه شرکت کنم داخل آسانسور ایستاده بودم و منتظر رسیدن به مقصد داخل آینه ی آسانسور نگاهی به خودم انداختم، دوباره دستی به موهام کشیدم. با چهره ای کاملا بی تفاوت راهرو رو طی کردم.در باز شد و وارد سالن شدم.در وهله ی اول به دختری که پشت به من نشسته بود نگاه کردم. به همراه بقیه از روی صندلی بلند شد وقتی به میز نزدیک تر شدم نگاهم رو ازش برداشتم و با دیدن پدر و مادرش جا خوردم.سرم رو به سمت اون دختر چرخوندم تا مطمئن بشم کسی که جلومه خورشیده.با دیدن خورشیدکه با حیرت بهم خیره شده بود تعجب کردم پدر و مادرم که از چیزی خبر نداشتن با حیرت به ما نگاه می کردن. پدر خورشید با خنده پرسید: شما پسر آقای رستگار هستی؟ مادرم گفت:شما هم دیگر و میشناسید؟ مادر خورشید خندید و گفت:خورشید پرستار آنه و آرزوئه پدرم از خورشید پرسید:تو واقعاً پرستار بچه ای؟ خورشید که حسابی گیج شده بود لبخندی تصنعی زد و گفت: منو ببخشید این رو گفت و به سرعت از سالن خارج شد. من هم لبخندی تحویل جمع دادم و به دنبالش رفتم خورشید منتظرِ اومدن آسانسور بود. ولی با دیدن من که به سمتش میرفتم پشیمان و شد و ترجیح داد از پله ها بره!به سرعت هم پله ها رو طی می کرد. با باز شدن درِ آسانسور واردش شدم، وقتی که به طبقه ی همکف رسیدم، با عجله از رستوران خارج شدم و وارد محوطه ی رستوران شدم برف بنده اومده بود و هوا سوز عجیبی داشت.اطرافم رو نگاه کردم. با دیدن خورشید به سمتش رفتم و پرسیدم: چیزی شده؟ چرا فرار کردی!؟؟؟💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


