💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۴۲پوشه رو از دستم کشید، همونطور که دکمه…
انتشار: 2026/07/12 08:41 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۴۲پوشه رو از دستم کشید، همونطور که دکمه ش رو باز می کرد پرسید: چه کاغذی؟ دوباره پوشه رو ازش گرفتم و پاسخ دادم: نقاشی های آرزو و آنه ست و... یه سری چیزای اضافه با شیطنت به دستم نگاه می کرد، دنبال فرصتی بود تا بتونه پوشه رو از چنگالم در بیاره ! -مامان ! با دیدن هستی که وارد اتاق می شد به سمتش رفت و گفت: چی شده؟ -مگه نمیای بخوابی؟ خاطره نگاهی به من و پوشه انداخت و بعد رو به هستی گفت: باشه. بریم بخوابیم با رفتن اون ها به سرعت محتویات پوشه رو خارج کردم. هر چی گشتم چیزی که به من مربوط باشه رو پیدا نکردم آخرین برگه رو باز کردم تا نوشته های داخلش رو بخونم. خودش بود، چیزی که من دنبالش می گشتم" خورشیدکریمی " طبق اون نامه، پدر و مادر اصلی من یا همون آقا و خانم کریمی من رو به خانواده ی صالحی تحویل دادن و خانواده ی صالحی مسئولیت تربیت من رو عهده دار شده بودننمی دونم اون لحظه چه حسی داشتم، به هر حال حس خوبی نبود . من فرزند خانواده ی صالحی نبودم؛ من خواهر نیلوفر، نسیم و خاطره نبودم. خانواده ی واقعی من هیچ گونه میل و رغبتی برای نگهداری من نداشتن، برای همین انقدر راحت من رو به این خانواده دادن، من که پسر نبودم، دیگه چه دلیلی برای اینکارشون داشتن؟ اون لحظه فقط بابت یک چیزخیالم کمی راحت شد، اون هم با خبرشدن سیروان "سیروان " ماشین رو پارک کردم و وارد ساختمان شدم. آرش که گویا منتظر من ایستاده بود با دیدنم جلو اومد و گفت: سلام. چی شد؟ -چی؟ -نتیجه ی مذاکرات پنج به اضافه ی یک ! لبخندی زدم و گفتم: خب، خوب بود ! آرش خندید و با شیطنت گفت: ای شیطون.معلومه که پسندیدی .. در رو باز کردم و وارد خونه شدم؛ هنوز دستم به دستگیره ی در بود، با لبخند به زمین خیره شدم و به اتفاقاتی که انتظارش رو می کشیدم فکر می کردم . چهار روز بعد ... دو فنجان قهوه برای خودم و پدرم ریختم و روی میز گذاشتم . پدر در حالی که سر و وضع مرتب خونه م رو نگاه می کرد گفت: خونه ی قشنگیه ! -متشکرم بعد از ماجرای خودم و پدر فکر نمی کردم که دوباره ایشون رو ببینم، با لبخند نگاهش می کردم و به حرف هاش گوش می دادم . -راستی اومدم بگم وسایلو جمع کن. چند روز می ریم سفر ! -سفر؟ کجا؟ -یه جای خوش آب و هوا. نزدیک قوچان ! با لبخند ادامه داد: پاییز و زمستون اونجا هوای خوبی داره . آقای صالحی اونجا یه ویلا داره، این موقع سال با خانواده ش میره اونجا! ازم درخواست کرد که ما هم همراهشون بریم. برای آشنایی بیشتر دو تا خانواده با هم دیگه . حالا دیگه پدرم بیشتر لبخند می زد . سرم رو به نشانه ی پذیرفتن حرفش تکان دادم. گلویی صاف کردم و گفتم: قهوه تونو بخورید پدر ! ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ "خورشید " کنار صبا نشسته بودم. صبا به بچه ها گفت که از اتاق برن بیرون و بازی کنن. بعد رو به من گفت: خب ... -راستش هنوز نمی دونم که می تونم بیام یا نه. هنوز تصمیم نگرفتم ! -مگه کار واجبی داری که باید انجامش بدی؟ -خب... نه، آخه ... -هر کار واجبی داری تو این دو سه روز انجام بده! مثل اینکه پدر خودت از ما خواسته که بریم اونجا، نمیشه خودت نیای !لبخندی از روی ناچاری تحویلش دادم و گفتم: باشه. سعیمو می کنم . با خروج صبا از اتاق تلفنم رو برداشتم و با پوریا تماس گرفتم . -الو ! -سلام. چه عجب ! -سلام پوریا خوبی؟ -باید خوب باشم؟ چرا جواب تلفناتو نمیدی؟ نگرانت شدم. سراغتو از آقای صالحی گرفتم جواب درست بهم نداد . -نگران نباش، اتفاقی نیفتاده. راستی بعد از ظهر بیکاری؟ -نه ! -اِ؟ باشه؛ پس هیچی . -حالا تو کارتو بگو ! -می خوام ببینمت. باید یه چیزی بهت بگم . -اشکال نداره. برو خونمون، وقتی کارم تموم شد خودم میام اونجا . -باشه.چه ساعتی؟ -حدود ساعت پنج و نیم میام خونه ! -باشه. فعلا . -خدافظ . بعد از ظهر اون روز طبق گفته ی پوریا رفتم خونشون💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


