💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۴۴دوباره ساکت شد، مثل اینکه اینبار واقعا…
انتشار: 2026/07/15 13:44 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۴۴دوباره ساکت شد، مثل اینکه اینبار واقعاً حرفی نداشت که بزنه! بلند شد و گفت:من باید برم جایی. تو کار دیگه ای نداری؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: نه... ببخشید مزاحمت شدم خداحافظی کرد و رفت! از رفتارش واقعاً متعجب شدم. انتظار داشتم که بیش تر حرف بزنه و بیش تر راهنماییم کنه منم به دنبال پوریا از منزل خارج شدم . ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ "سیروان " -کی می رسیم؟چرا انقدر راهش طوالنیه؟ پدر- نزدیکیم. تو هم به جای اینکه دم به دقیقه به من زنگ بزنی حواست به رانندگیت باشه .تلفن رو قطع کردم و گذاشتم روی داشبرد. ضبط رو خاموش کردم . آنه از اون پشت گفت: چرا خاموشش کردی؟ ! -بسه دیگه عمو. از وقتی راه افتادیم دارید آهنگ گوش می کنید آرزو در تصدیق حرف آنه گفت: حوصله مون سر می ره بعد دو نفری به شکایتون ادامه دادن. با عصبانیت گفتم: هیس؛ بسه . آنه: پس خودت برامون بخون !! با تعجب نگاهش کردم؛ آرزو هم از اون پشت گفت: راست میگه عمو، اگه آهنگ نذاری باید بخونی دوباره دو نفری صداشون رو بردن بالا "جورجینا کنارم نشسته بود. وقتی ضبط رو روشن کردم دستش رو از پنجره ی ماشین بیرون برد نور خورشید روی گونه هاش می تابید و در عین حال وزش باد موهاش رو تکان میداد با لبخند بهش نگاه کردم و پرسیدم: این آهنگو دوست داری؟ سرش رو به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت: خیلی زیباست، مگه نه؟ من هم سرم رو تکان دادم و با لبخند به جورجینا نگاه کردم وقتی که در پیاده روی نمناک راه می رفتم، یا وقتی که مشغول نقشه کشیدن و کار روی پروژه های شرکت بودم، آهنگ مورد علاقه ی جورجینا رو گوش می دادم . هنگامی که در حیاط دانشگاه من، جورجینا، هری و جسیکا دور هم بودیم آهنگ مورد علاقه ی جورجینا رو خوندم اون ها می خندیدن، جوجینا در حالی که با صدای بلند می خندید برام دست می زد، هری هم در همون حال گفت: بهتره دیگه نخونی "! -خیلی خوب باشه هر دوشون ساکت شدن. آنه دوباره اصرار کرد: خب بخون دیگه ! -چی بخونم براتون؟ آرزو: هر چی دوست داری بخون در حالی که به رو به رو خیره شده بودم، زیر لب گفتم: نمی شد کنار مادرتون بشینید؟آنه: عمو آروم نخون. بلند بخون !! -عمو جون آخه من که آهنگ بلد نیستم . آرزو: چرا دروغ می گی؟ زود باش بخون ! از داخل آینه به آرزو که با خشم به من خیره شده بود نگاه کردم. تا حالل چندین مرتبه با اون حالت بهم نگاه کرده بود، منم هر بار به خاطر رفتارش تنبیهش می کردم،اون یه بار رو بی خیال شدم و نگاهم رو ازش برداشتم . آنه پرسید: عمو چرا نمی خونی؟ دوباره ضبط رو روشن کردم و گفتم: عمو بلد نیستم. آهنگ گوش کنید بجاش! فقط موقع برگشتن می رید کنار مادرتون می شینید ! حدود چهل دقیقه ی بعد به درب ویلا رسیدیم با باز شدن درب ویلا وارد حیاطِ بزرگش شدیم. راننده ی ماشین پدر، ماشین رو در گوشه ای از حیاط پارک کرد. منم ماشین رو کنار ماشین اونها پارک کردم بچه ها با سرعت از ماشین پیاده شدن و به سمت صبا رفتن . خانواده ی خورشید به استقبال ما اومدن. پس از سلام و احوال پرسی پدر خورشید گفت: خب دیگه. زودتر بریم داخل که هوا خیلی سرده، به نظرم تا چند لحظه ی دیگه بارون بگیره ! همه ی حواسم پیِ خورشید بود. لباس لیمویی که به تن داشت جذاب ترش کرده بود، بچه ها به خورشید چسبیده بودن و ازش جدا نمی شدن. احساس می کردم که عمداً به من توجه نمی کنه، نمی دونم چرا، ولی حتی یکبار هم به من نگاه نکرد 💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel 🔷⭕️💠


