⏪سرودِ چهاردهم تیر ماه برای نهم خرداد ماه◀️موسی اکرمی۱در من،همچنان کسی هستکه با آتش آن سپیدهدمان م…
انتشار: 2026/07/05 06:36 UTCدریافت: 2026/08/14 23:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:30 UTC
⏪سرودِ چهاردهم تیر ماه برای نهم خرداد ماه◀️موسی اکرمی۱در من،همچنان کسی هستکه با آتش آن سپیدهدمان میرقصد،کسی که سرخوشانهبر این قله شده استبا سرودی تازه بر لبتا همچون هر سپیدهدم،آفرینش را برای نخستین بار تماشا کند.او جهان را مینگردچون چشمی که نخستین بار رنگ میبیند،بی خاطرهای در پشت پلکهاو بی سایهای از دیروز در جان.گویی هستی،همین اکنوناز لبان خاموشِ ازلی به واژه درآمده است۲من از آتش عبورم،نه از خاکسترِ ماندن.آتش را در دل پاس داشتمو بر هر برگی به مهر گذشتم،و با پای زخمیشعلۀ خجسته را بدین آتشگاه آوردم.هر زخم،ریشهام شدو هر رؤیا،میوهای که هنوز از شاخه نچیدهام.در بادها گم نشدم،که راه خود را در تاریکی نوشتم.اکنون ایستادهامنه بر خاکبل بر تپشِ همۀ سوختنهایم؛و هنوزآوازی خاموشدر سینهام میتپد،که تنها آتش میتواند آن را بخواند..۳هفتاد و دو قلهفتح شدهاند،نه برای نصب پرچمییا ثبت کردن نامی یا شمارهای،بل برای سلوک پرماجرای جانو صیقل دادنِ لوحی که به امانت داشتم- در تلاقیِ آینه و آتش -تا خود آینهای شوددر آینهداری آتشی که هماره در دل است.نه بر بلندی قلهها،که در ژرفنای هر گام،رازهائی نگاشتمکه تنها خاموشیِ قله درمییابد.و اکنون هر سنگ،پارهای از من است،و هر سکوت،ادامۀ ندائی که از دوردست آمده است.۴من زمین را در هر لحظه بس بسیار زیستهام،ولی در هفتاد و دومین سپیدهدم،چشمانم هنوزنخستین تمنای آن سپیدهدمان تاریک رادر خود دارند؛نه در پیِ پاداشاند،نه پناهی میجویند؛آنها زیستهاند برای عشق بیعلت هستی،با دستانی پر از نور،در شبهائی که بیدفاع بودند.و اکنون، در این روشنیِ تازه،میدانند که هر شب تاریک،پلی استبه سوی سپیدهدمی دیگر.۵گاهی جهانی که محبوب بود،چون سیبی تلخبر کامِ تشنه مینشست؛ولی لبخند،هنوز از طعمِ امیدلبریز بودچرا که ناامیدی،آموزگاری خاموش بودکه بینقاب میآمد،و در هیأتِ شکستی سرد،آیۀ مهر میآموخت؛و چه بسیار زخمهائیکه بیصدا دهان میگشودندتا حقیقتی ابدی را نجوا کنند؛و چه بسیار شبهائیکه با دستان تهی،چراغِ صبح را افروختند.۶سفرِ من،از پرسش در ملتقای شب و روز آغاز شدتا جان و تن را توشۀ سفری کنم که هر نقطهاش منزلی بود و مقصدی.در پیچوخم راه هزار خان دیوها در کمین بودندو من در گرما و سرمای استخوانسوز گردنهها،سایهای از یقین نمییافتمولی نوازش نسیمی تازه در هُرم آفتاب یا تابش نوری شگفت در زمهریر طاقتسوزطعم معنائی مستیبخش بر ذائقۀ جان شیفته بود.۷در سرم، زمزمهای بودکه دانایی را آهسته میسرود،و در دلم، نغمهایکه زیبایی را بیهراس میطلبید.و جانم در التهابی خاموش میتپید،که نه درد بود، نه فریادبل آتشی از جنس هستی.راستی را بیکرانه یافتم،چون نوری که مرزی نمیشناسد.و دروغ،سایهای بودکه حتی توان خاموش کردن شمعی را نداشت.۸بر بامی از جهان ایستادهام،نه چون فاتح،بل چون ناظرِی خاموشِ در حیرت؛نه به تمنای جایگاهی برتر،بل به شوق جائی که جهان رابینقابتر میتوان دید.چشم به افقهای ناشناخته دوختهامو میدانم این بلندی تنها زمانی بلند استکه دل به پایین بنگرد.۹چه بگویم از سرمستی رازناک شفقت و مهرکه نه در شعربلکه در زرفای جان جاری است بی هیچ هیاهوئیچون بوی نانی تازه در سپیدهدمان ازلو نخستین لبخندی که جان را تسخیر میکندو یادش بر این بلندای هفتاد و دومهوش از سر عقل میرباید.۱۰ایستاده بر پلی از رنگینکمان سحرآمیزکه به دشت فردای بوتههای رقصنده میرود،به افق دودآلود و زخمی مینگرمو به آینده ایمان دارم،نه چون وعدهای شیرین،یا آذرخشی که در ابر سترون نوید باران میدهد،بل چون بذریکاشته در نسیمیکه بر دلهای افسونزدهای میگذرد که در خواب گلهای ساختگیآمادۀ ترک خوردناندتا نقب زنندبرای عبور نور۱۱در قلهپیماییهای دیرینمبا سایهای همنفسم که برفراز شانهام میلغزدو هماره از آن لحظه در آن سپیددمان همراهم بوده استچون همزادی هماره پنهاندر آینۀ چشم زندگی، تا هر زمان که بخواهد مرا به بدان بزنگاهی برد که نمیدانم پرتگاه است یا سکوی پرواز.با او خواهم رفتاگرچه دستانمهنوز از ناتمامها لبریز است،و شاید تنها شکوهام از غافلگیری خواهد بودو از ندانستن مقصد نه از رفتن.۱۲و اینک،در این سپیدهدمان روزی به نام «جهان» به یاد سپیدهدمان آن آذرروز،تنها چیزی که از جهان میخواهم،نه بقا و نه افتخاربل سطری است که باد از زبانهای خوشبوبه هر سو بَرَد:"او که ستایندۀ مهر و دوستدارا دانایی بوددوست داشت هستی را چنان که از آن هیچ نرنجیدو دریافت نیستی را چنان که هیچ از آن نهراسید".سپیدهدمان شنبه چهاردهم تیر ماه 1404 خورشیدی
