✍انسان از تکرار خسته نمیشود؛ از بیمعنا شدن تکرار خسته میشود.@naghmehayefaribaei
انتشار: 2026/08/22 04:16 UTCدریافت: 2026/08/22 05:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 05:47 UTC
✍انسان از تکرار خسته نمیشود؛ از بیمعنا شدن تکرار خسته میشود.@naghmehayefaribaei
پستهای تلگرام — نغمه های فریبایی
🏴 گرامیباد یاد و خاطرهیِ گیاهشناس، ادیب، نویسنده، شاعر، مترجم، استاد دانشگاه، نوازنده، موسیقیدان، عکّاس و سرایندهیِ سرودهایِ همیشه جاویدِ " ای ایران، ای مرزِ پُر گُهر " و " آذرآبادگان "، زندهیاد استاد حسین گلگلاب.🖤🙏🌸[ زادهیِ ۱۲۷۶ - تهراندرگذشتهیِ ۲۲ اسفند۱۳۶۳ - تهران ]🎧 بستهیِ دام 🗣 پریسا🎼 علینقی وزیری ✍ حسین گل گلابچه شود گر فکنی بر منِ مسکين نگهیتو مَهی بر آسمانی وُ منم خارِ رهیرویِ خويش از عاشقان جانا مکن هرگز نهاننورِ ماه از آسمان تابد بر اطرافِ جهانبه دستِ توتیرِ جفاستای صنمنشانهیِ تيرِ تو کيست؟آن منمنخواهم از دامِ تو رَستبیخطردَمی بر اين بستهیِ دامکُن نظرای گلعذارمبردی قرارمدستاز تو هرگز منبر ندارمبا همه جورِ تو من در رهِ دیگر نرومبستهام در دامِ صیّاد که دگر من نشومچون کنون از جانِ خود من شستهام دست ای حبیبکِی مرا بیمی بوَد از جور و از کیدِ رقیبگذشته در راهِ تو موج از سرمبگو کز این درد به که روی آورمخوش آنکه اندر رهِ دوست، جان دهدبه راهِ عشق آنچه نکوست، آن دهدآن رویِ مَهوشآن مویِ دلکشیکباره افکندبرجانم آتش@naghmehayefaribaei
ارزش پول ملی ایران در عصر ساسانیارزش پول ملی ایران در عصر ساسانی به حدی بالا بود که از چین تا مدیترانه، به راحتی به عنوان ارز معتبر مبادله میشد. عصر ساسانیان، دوران ثبات اقتصادی در حوزه تمدن ایرانشهری بود.@naghmehayefaribaei
رباعی شمارهٔ ۸۹ گویند هر آن کسان که با پرهیزندزآنسان که بمیرند چنان برخیزندما با می و معشوقه از آنیم مدامباشد که به حشرمان چنان انگیزندآنها که پرهیزکارند میگویند، انسانها در همان حال که میمیرند برانگیخته میشوند ،ما هم به این دلیل با می و معشوق پیوسته بسر میبریم، که میخواهیم اینگونه برانگیخته شویم.در واقع خیام در مصرع اول دارد به آنها که او را از می و معشوق منع میکنند طعنه میزند، و روز رستاخیز را به روش خود زیر سوال میبرد ...استاد با منطق افراد مذهبی ، آنها را محکوم میکند...@naghmehayefaribaei
چگونه ایرانیان، مغولان را از ایران بیرون کردند و ایران را آزاد ساختند؟زوال مغولان از یک روستا شروع شد!۱۲۰ سال مغولها هر چه خواستند در ایران کردند. جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند. از کشتن صدهزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت شهرها و روستاها ،بیشتر ایرانیان در فقر و گرسنگی زندگی میکردند یا خودکشی میکردند و یا در اسارت روزگار میگذاراندندمغولها پس از فتح ایران بیشتر در خراسان سکنی داشتند. ولی چون بیابانگرد بودند اغلب در شهرها زندگی نمیکردند.ابن اثیر مینویسد: یک مغول در صحرایی به هفده نفر رسید و خواست همه را با طناب ببندد و بکشد. هیچکس جرات نکرد مقاومت کند جز یک نفر و همان یک نفر آن مغول را بکشت!اما ماجرا از اینجا شروع شد :داستان از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع میشود. دو مغول که مامور مالیات بودن به خانهٔ ایندو میروند و شراب به همراه زنان و دخترانشان طلب میکنند!بر خلاف ۱۲۰سال پیش،دو برادر مقاومت میکنند و مغولان را میکشند.مردم باشتین اول میترسند ولی مرد شجاعی به نام پهلوان عبدالرزاق باشتینی دعوت بایستادگی میکند.خبر به روستاهای اطراف میرسد. حاکم سبزوار مامورانی را میفرستد تا دو برادر را دستگیر کنند.عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را میکشد. در نهایت حاکم سبزوار (محمد هندو) سپاهی ۱۰۰۰ نفره را به باشتین میفرستد، ولی حالا خیلیها جرأت مقاومت میکنند. عبدالرزاق با ۳۰۰ مرد فرمانده قیام میشود. سپاهیان محمد هندو شکست میخورند و سبزوار فتح میشوددر چند روستا، مردم مغولان را میکشند و خبرهای مغولکشی کمکم زیاد میشود. عبدالرزاق نام #سربداران بر سپاهیان از جان گذشتهاش میگذارد.دسته دسته مردمان بهستوه آمده از ستم مغولها به باشتین میروند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه ارغونشاه (حاکم نیشابور) بایستند.عبدالرزاق با ۷۰۰ نفر بر سپاه ۳۰۰۰ نفری ارغونشاه پیروز میشود و سبزوار فتح میگردد. پس از ۱۲۰ سال ایرانیان بر مغولها پیروز میشوند.آن روز حتماً پرشکوه بوده است!طغایتیمور ایلخان مغول پادشاه خراسان ،یک ایلچی مغول را میفرستد تا سربداران از او اطاعت کنند. سربداران او را میکشند و از طغایتیمور میخواهند که اطاعت کند!سربداران با ۳۷۰۰ نفر به جنگ لشکر ۳۰هزار نفری صحرانشینان مغول میروند و طُغاى تیمور را با نیرنگی شکست میدهند ، او را میکشند و سر اورا بر نیزه میکنند و اینسان خراسان بزرگ را به طور کامل آزاد میکنند و این نقطهٔ اغاز پایان #مغولان در ایران است.@naghmehayefaribaei
@naghmehayefaribaeiاز کوی تو بيرون نشودپای خيالمنکند فرق به حالم ....چه برانی،چه بخوانی…چه به اوجم برسانیچه به خاکم بکشانی…نه من آنم که برنجمنه تو آنی که برانی..نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشمنه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهیدر اگر باز نگردد…نروم باز به جايیپشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهیکس به غير از تو نخواهمچه بخواهی چه نخواهیباز کن در که جز اينخانه مرا نيست پناهی

