🔰و تمام این سرزنشها و گلایههایی که من همیشه در درونم نسبت به همسرم داشتم، تمام این ملامتها و حرف…
انتشار: 2026/08/12 08:27 UTCدریافت: 2026/08/13 19:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 19:53 UTC
🔰و تمام این سرزنشها و گلایههایی که من همیشه در درونم نسبت به همسرم داشتم، تمام این ملامتها و حرفهایی که در ذهنم به او نسبت میدادم، دخترم میخواست از ذهنم بیرون بیاورد. بهخصوص میخواست به من بفهماند که مهم است هرچه سریعتر به یک پایان آرام و مسالمتآمیز برای این اتهام و محکومیت درونی برسم.🔰وقتی این تلاش موفق نشد، او ناگهان روی یک صندلیِ مخصوص ملاقاتکنندگان، درست کنار من نشست. از یک لحظه به لحظه دیگر آنجا بود و من میدانستم که این فرزند من است، اما در ابتدا نمیتوانستم با این موقعیت کنار بیایم. احساس میکردم شرایط برایم بیش از حد سنگین و طاقتفرساست. اینکه او ناگهان کنار من نشسته بود، بهشدت مرا سردرگم و آشفته کرده بود.🔰دستهایش را به حالت دعا روی هم گذاشته بود. بهنوعی، بدون اینکه چیزی بگوید، با نگاهی بسیار شدید و ملتمسانه از من درخواست میکرد. و من میدانستم که در واقع همان چیزی را میخواهد که در آن گفتوگوی تلهپاتیک از من خواسته بود. او از من میخواست که همسرم را ببخشم.🔰اما من این درخواست را چنان امر ناممکن و بزرگی میدیدم که در برابر آن، دیگر نمیتوانستم برای او گشوده باشم یا درخواستش را بپذیرم.🔰در عوض، ذهنم شروع کرد به فکر کردن درباره مدل موهایش. مدل موی بسیار قدیمیای داشت، چیزی شبیه مدلهایی که بهطور معمول در دهه ۱۹۲۰ قرن گذشته دیده میشد. لباسهایش هم قدیمی و متعلق به گذشته بود. این موضوع بهشدت مرا متعجب و حتی کلافه کرده بود.🔰با خودم فکر میکردم که چطور میتوانست ظاهر بهتری داشته باشد، چه لباس دیگری میتوانست بپوشد و چه مدل مویی بیشتر به او میآمد. در آن موقعیت، ذهنم درگیر فکرهایی کاملاً پیشپاافتاده و بیاهمیت شده بود.🔰خود این مسئله هم برایم عجیب بود، چون احساس میکردم او با این درخواستش برای بخشیدن همسرم، فشار بسیار شدیدی بر من وارد میکند. برای من، کاری که همسرم کرده بود، واقعاً غیرقابل بخشش بود.میفهمیدم که از نظر فلسفی، بخشیدن او میتوانست امری مطلوب و ارزشمند باشد، اما برای من اینطور مطرح میشد که انجام چنین کاری غیرممکن است؛ چون نه میتوانستم و نه حتی میخواستم او را ببخشم.🔰و بعد، از دل همین موقعیت، دخترم مرا با یک جمله که آن را واقعاً با صدای آهسته بر زبان آورد، به قلمرو یا ساحت دیگری( نمیدانم دقیقاً چه نامی باید رویآن گذاشت) پرتاب کرد.🔰ماجرا اینطور اتفاق افتاد که احساس کردم او جملهای را درباره همسرم گفت؛ جملهای که مستقیماً با همان درخواست بخشش او ارتباط داشت. و آن جمله را واقعاً با صدای آهسته بر زبان آورد. من آن را با گوشهایم، یعنی با حواس جسمانیام، بهطور کامل شنیدم.و در همان لحظه، صاعقهای از میان بدنم عبور کرد.🔰اصلاً نمیشود آن را تصور کرد. واقعاً مثل یک ضربه آتشین بود که از درون بدنم عبور کرد؛ انگار همه وجودم را دربر گرفت و از سراسر بدنم گذشت. بیش از همه احساس میکردم این جریان را در استخوانهایم حس میکنم. واقعاً درون استخوانهایم را احساس میکردم. انگار این جریان از درون اسکلت من عبور میکرد.🔰یک صاعقه، یک ضربه یا موج انرژی بود؛ با شدتی تقریباً غیرقابل تحمل. و این ضربه، بهنوعی مرا به آن ساحت دیگر منتقل کرد.در کسری از ثانیه این احساس را داشتم که ضربهای آتشین از فرق سر تا نوک پا و تا عمیقترین بخش وجودم، تا مغز استخوانهایم، نفوذ کرد.🔰آنوقت بالاخره فهمیدم چرا در زبان آلمانی تعبیر «bis ins Mark und Bein» وجود دارد؛ یعنی چیزی که «تا مغز استخوان» نفوذ میکند.🔰این واقعاً شگفتانگیز است. من پیش از آن هرگز نمیتوانستم تصور کنم این عبارت دقیقاً چه معنایی دارد، اما ناگهان احساس کردم بدن انسان، بدن آدمی، مثل یک دوشاخه کوک (چنگال صوتی) است.و بعد چه اتفاقی افتاد؟خب، در آن «فضای حقیقت» ابتدا همان احساس سردرگمی و حیرت را داشتم.