🔰با این حال، همچنان یک تناقض درونی وجود دارد اگر بگوییم: «کسی نابودی کامل بدنش را پشت سر گذاشته است…
انتشار: 2026/08/14 06:41 UTCدریافت: 2026/08/15 13:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 13:30 UTC
🔰با این حال، همچنان یک تناقض درونی وجود دارد اگر بگوییم: «کسی نابودی کامل بدنش را پشت سر گذاشته است.» این واقعیت ماجراست. فارغ از اینکه جهانبینی رمانتیک ما ممکن است چیز دیگری را القا کند، این مسئله به هیچ وجه مرا دلسرد نمیکند.🔰من فکر میکنم مشکلاتی که دیوید هیوم و ای. جی. آیر مطرح کردند، کاملاً واقعی هستند؛ اما برای آنها میتوان راهحلهایی نیز پیدا کرد.بله، درست است. جمله «پس از مرگ زندگی وجود دارد» در اصل برای ما کاملاً قابل فهم نیست، حتی اگر بتواند تصاویر و تصورات خاصی را در ذهنمان ایجاد کند. اما چیزی که در نگاه اول نامفهوم یا حتی بیمعنا به نظر میرسد، لزوماً چیزی نیست که نتوانیم آن را بررسی و درک کنیم.🔰برای مثال، تصور کنید ذهنی به سال ۱۹۵۰ برگردانده شده است. شما در آن زمان فردی بسیار تحصیلکرده و آگاه هستید. حال این جمله را میشنوید:«هر چهار پدربزرگ و مادربزرگ اِتل در یک حادثه دریایی جان خود را از دست دادند، آن هم مدتها پیش از آنکه پدر و مادرش به دنیا بیایند.»🔰در سال ۱۹۵۰، این جمله ممکن بود کاملاً بیمعنا به نظر برسد.حالا دانش آن زمان را درباره DNA، نقش آن در وراثت، و همچنین ویرایش ژن، شبیهسازی و مهندسی ژنتیک در نظر بگیرید. با توجه به چنین دانشی، میتوان دید که چگونه یک جمله در ابتدا نامفهوم، ممکن است بعدها در چارچوبی علمی قابل فهم شود.🔰من فکر میکنم امروز در مرحلهای قرار داریم که میتوان آن را «شفافشدن تدریجی» یا حرکت از نامفهومی به سوی فهم نامید؛ یعنی نوعی وضعیت آگاهی که در آن بهتدریج از چیزی که برایمان غیرقابل فهم است، به سمت چیزی حرکت میکنیم که میتوانیم آن را درک کنیم.🔰راستی، شاید داستانی درباره ای. جی. آیر برایتان جالب باشد.من در سال ۱۹۶۴ کتاب او، «زبان، حقیقت و منطق» (Language, Truth and Logic) را خواندم؛ کتابی که در آن درباره جهان پس از مرگ نیز صحبت کرده بود.حالا بیایید حدود بیست سال جلو برویم، به اوایل دهه ۱۹۸۰.🔰آن زمان برای سخنرانی در لندن بودم و از طرف بیبیسی برای یکی از برنامههایی که نیمهشب پخش میشد، دعوت شدم. به استودیو رفتم، وارد استودیوی رادیویی شدم و ناگهان دیدم ای. جی. آیر هم آنجاست.خیلی جالب بود.چند سال قبل از آن، در روزنامه خوانده بودم که آیر تجربهای نزدیک به مرگ داشته است. درباره این موضوع بحث کرده بودیم و من چند مقاله در موردش خوانده بودم. تا جایی که به یاد داشتم، او گفته بود که تجربهاش چندان اهمیت خاصی نداشته یا چیزی شبیه به این.🔰بنابراین حالا روبهروی خودش نشسته بودم و این تصور هم در ذهنم بود.از او پرسیدم:«فکر میکنید آنچه تجربه کردید نوعی هذیان یا دِلیریوم بود؟»او پاسخ داد:«اوه، نه، نه، اصلاً.»و تأکید کرد که تجربهاش نهتنها واقعی بوده، بلکه به تعبیر خودش «فراواقعی» (Hyperreal) بوده است.علاوه بر این، یک جمله بسیار جالب دیگر هم گفت:♦️«آنها همهچیز را برای من آماده کرده بودند.»او توضیح نداد که منظورش از «آنها» چه کسانی بودند؛ فقط گفت «آنها».در آن زمان من بهطور ویژه به پدیده زمان علاقهمند بودم. او گفت که «آنها» این موقعیت را برایش طراحی یا ترتیب داده بودند. من میخواستم درباره رابطه زمانی این تجربه بیشتر بدانم، اما او وارد جزئیات بیشتری نشد.🔰در نهایت، همه این بحثها به یک موضوع اساسی بازمیگردد: آگاهی.ما در واقع با پرسشهایی درباره ماهیت آگاهی مواجهیم و یکی از برجستهترین ویژگیهای آگاهی، به نظر من، ماهیت روایی آن است.درست است.گویی ذهن من دائماً در حال ساختن داستان است. وقتی اتفاق تازهای برایم رخ میدهد، ذهنم بهصورت خودکار آن اتفاق را در داستان پیوسته زندگیام قرار میدهد و آن را به روایت کلی زندگیام اضافه میکند.🔰به همین دلیل فکر میکنم هرچند ممکن است اشتباه کنم یکی از نوشتههای دیوید هیوم میتواند در این زمینه نکته مهمی داشته باشد. او بهطور کلی میگوید:«تنها نوعی از زندگی پس از مرگ که یک انسان فلسفهورز میتواند واقعاً آن را مورد توجه قرار دهد، تناسخ است.»یادم میآید مقالهای از او خوانده بودم که در ارتباط با دیدگاه زیگموند فروید درباره این مسئله نوشته شده بود؛ اینکه تصور یک جهان پس از مرگ ممکن است نوعی آرزواندیشی باشد.هیوم مستقیماً نام فروید را ذکر نکرده بود، اما کاملاً روشن بود که منظورش به دیدگاه او مربوط میشد.🔰او در ادامه چیزی تقریباً با این مضمون میگوید:«وقتی به سن خاصی میرسم، ناگهان تصورات و اندیشههایی درباره جهان پس از مرگ در ذهنم پدیدار میشوند…