🔰اگر بخواهم صادقانه بگویم، در نقطهای که اکنون با رویکرد شکاکانهام ایستادهام، واقعاً تسلیم میشوم…
انتشار: 2026/08/15 08:50 UTCویرایش: 2026/08/16 20:00 UTCدریافت: 2026/08/16 20:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 20:00 UTC
🔰اگر بخواهم صادقانه بگویم، در نقطهای که اکنون با رویکرد شکاکانهام ایستادهام، واقعاً تسلیم میشوم. من همیشه میتوانستم خودم را از موقعیتهای دشوار فکری بیرون بکشم، اما اینجا دیگر واقعاً راهی برای خروج پیدا نمیکنم.🔰فرضیه کمبود اکسیژن در مغز هیچوقت برای من قانعکننده نبود. چون حتی استاد روانپزشکی خود من، در سال ۱۹۷۲ یا ۱۹۷۳، برایم تعریف کرد که هنگامی که تلاش میکردند مادرش را که دچار ایست قلبی شده بود احیا کنند، خودش از بدنش خارج شده و تونلی از نور دیده بود.🔰من همچنین با افراد زیادی صحبت کردهام که تجربه نزدیک به مرگشان نه در ارتباط با ایست قلبی، بیماری یا آسیب جسمی خودشان، بلکه هنگام مرگ شخص دیگری، معمولاً فردی نزدیک به آنها، رخ داده بود و تجربههایی مشابه داشتند.آنها میگفتند: «وقتی مادربزرگم فوت کرد، از بدنم خارج شدم. وارد آن نور شدم، کمی به سمت او حرکت کردم و او را کاملاً واضح دیدم.»🔰یا بعضیها میگفتند اتاق ناگهان از نور پر شده، هندسه فضای اتاق تغییر کرده، یا آنها پیکر یا حضوری از فرد در حال مرگ را دیدهاند. گاهی نیز بستگانِ درگذشته وارد اتاق میشدند.🔰در بسیاری از موارد، افرادی که در کنار فرد در حال مرگ حضور داشتند، حتی بهصورت همدلانه مرور زندگی فردِ در حال مرگ را نیز تجربه میکردند.این واقعاً داستانی تکاندهنده است. اما چگونه چنین چیزی ممکن است؟🔰مدتها تصور میکردم کسی که چنین تجربهای دارد، حتماً باید رابطه بسیار نزدیکی با فرد در حال مرگ داشته باشد. خود من هرگز مرور زندگی شخص دیگری را تجربه نکردهام. حتی فکر کردن به چنین چیزی برایم عجیب است. من سعی میکنم از مرور زندگی خودم فاصله بگیرم. منظورم این است که اصلاً تصور کنید چقدر میتواند خجالتآور باشد!🔰اما مردم بارها و بارها چنین تجربههایی را برایم تعریف میکردند. بنابراین سالها تصور میکردم فقط کسی که از نزدیک با فرد در حال مرگ ارتباط دارد میتواند چنین چیزی را تجربه کند.🔰اما چند سال پیش، من و همسرم از یک پزشک اورژانس شنیدیم که برای احیای بیماری به بخش اورژانس فراخوانده شده بود؛ بیماریای که پزشک پیش از آن هرگز او را ندیده بود.🔰در حالی که آن مرد در حال مرگ بود، تمام زندگی آن پزشک به شکل یک چشمانداز هولوگرافیک و پانوراما در برابر چشمانش ظاهر شد.🔰بنابراین من واقعاً تسلیم میشوم. میدانم که صحبت کردن معنادار و منطقی درباره «زندگی پس از مرگ» دشوار است، اما از طرف دیگر چیز دیگری هم برای گفتن ندارم، چون همچنان یک شکاک هستم.🔰البته اجازه بدهید نکتهای هم درباره پیرون بگویم. او یکی از فیلسوفانی بود که اسکندر مقدونی را در لشکرکشیهایش تا هند همراهی کرد. در آنجا با بوداییان اولیه ارتباط پیدا کرد. پس از بازگشت به یونان، خودش به نوعی آیین بودایی را دنبال کرد.🔰او به پیادهروی میرفت و در حین قدم زدن، با دقت و حضور ذهن محیط اطرافش را مشاهده میکرد و به مراقبه میپرداخت.🔰بنابراین فکر میکنم کسانی که خودشان را «شکاک علمی» مینامند، اگر بدانند بنیانگذار جنبش شکاکیت، یعنی پیرون، یک بوداییِ عملگرا و اهل مراقبه بوده است، احتمالاً بسیار شگفتزده خواهند شد.🔰با این حال، وقتی به حرفهای شما گوش میدهم، احساس میکنم شما واقعاً تسلیم نشدهاید؛ بلکه در حقیقت همان کاری را ادامه میدهید که تمام زندگیتان انجام دادهاید: از نتیجهگیری قطعی خودداری میکنید، اما همچنان پرسش میکنید و به جستوجو ادامه میدهید.آیا این دقیقاً همان کاری نیست که اکنون انجام میدهید و در تمام زندگیتان انجام دادهاید؟🔰من واقعاً تسلیم شدهام. واقعاً نمیدانم چه پاسخی بدهم.🔰علاوه بر این، جنبه دیگری هم وجود دارد. من این احساس را دارم که جهان پس از مرگ به ما نزدیکتر میشود.کمی به این موضوع فکر کنید. برای مثال، من همین حالا دختر بسیار باهوشم را مشاهده میکنم. او حتی در سهسالگی مفهوم «حقیقت» را میفهمید. یک بار فکر میکرد من چیزی را از خودم ساختهام و به من اعتراض کرد: «تو حقیقت را به من نمیگویی.»🔰شاید این موضوع برایتان جالب باشد. دختر من از قوم بلکفیت (Blackfeet) در ایالت مونتاناست. ما او را بلافاصله پس از تولد به فرزندی پذیرفتیم. واقعاً دختر فوقالعادهای است و بودن در کنار او برای ما لذتبخش است.🔰اما نکته اینجاست که امروزه کودکان ما از حدود سهسالگی مفهوم «حقیقت» را درک میکنند. اگر به یونان باستان برگردیم، مثلاً حدود سال ۶۰۰ پیش از میلاد، در آنجا هنوز مفهوم «حقیقت» به معنای امروزی وجود نداشت.🔰دلیلش هم این است که حقیقت چیزی است که مستقل از آنچه یک فرد بهطور ذهنی ادراک، فکر یا باور میکند، واقعیت دارد.در فرهنگی که هنوز فاقد نظام نوشتاری گسترده است، تصور چنین مفهومی برای انسان بسیار دشوار است.