🔺️شیون جان!دبیرستانی که بودم، در مسابقات کشوری شعر دانشآموزی، مقام اول را به دست آوردم و همکلاسی…
انتشار: 2026/07/22 20:50 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/08 00:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:16 UTC
🔺️شیون جان!دبیرستانی که بودم، در مسابقات کشوری شعر دانشآموزی، مقام اول را به دست آوردم و همکلاسیهایم بعد از این ماجرا، صدایم میزدند "شیونجان". شیونِ فومنی شاعر محبوبِ ما گیلانیها بود و من کلی ذوق داشتم که شدهام "شیونِ مدرسه".نوشتن را از همان دوران دبیرستان شروع کردم؛ گاهی برای خودم و بیشتر برای دیگران. در آن سالها رسم بود که برای محبوب نامه بنویسیم و عشق، با نامه رد و بدل میشد. نامه را جوری از طرف عشاقِ همکلاسی مینوشتم که انگار دارم برای محبوبِ خودم مینویسم. به همین دلیل حسابی کار و بارم گرفته بود و در ساعتِ تفریح و سرِ کلاس، وقت سرخاراندن نداشتم. بچهها سیر تا پیاز رابطهشان را برای من تعریف میکردند و من با "اسم محبوب" شروع میکردم و معجونی از شعر و نثر را تحویلشان میدادم و از این راه، مختصر درآمدی داشتم. از مینو و مریم و مینا گرفته تا نسرین و نیلوفر و نازنین با شعر و نوشتههای من به رفقا روی خوش نشان میدادند و.... خوشحال بودم که قدمی در مسیر وصال بر میدارم و حقالتالیفی هم نصیب من میشود. البته لازم بود که نامه با دستخط خودشان پاکنویس شود تا بعدها گره در کار نیفتد و لو نروند. آخر کار هم چند پرِ گل محمدی در پاکت میگذاشتند و درِ پاکت نامه را با آبِ دهان خیس میکردند و میچسباندند. والسلام.معمولا پولِ نامه نقد بود. با همان پولِ بابرکت، برای خودم کتاب و شکلات میخریدم.کاسبیام وقتی بههم خورد که همکلاسیها از من خواستند سر به سر دوستی بگذاریم. آن دوست، دلش برای دختری رفته بود که ابدا تحویلش نمیگرفت. قرار شد از قول همان دختر برای رفیقمان نامه بنویسم. خلاصهی نامه این بود که "میدانم ورزشکار هستی و مچِ همهی همکلاسیهایت را خواباندهای. من غروب سر ساعت ۷ کنجِ میدانِ... منتظرت هستم مردِ آیندهی من!." نامه را به آن همکلاسیِ عاشق رساندند و شد آن چه نباید میشد. دمِ غروب، رفیقمان دو ساعتِ تمام در میدان پرسه زد و رفقای ناقلا، در گوشهی دیگرِ میدان، از این انتظارِ بیفایده عکس گرفتند و قاه قاه خندیدند. دو روز بعد وقتی فهمید سر به سرش گذاشتهایم، قشقرقی به پا کرد که نگو و نپرس.... شکایت من را برد پیش مدیر مدرسه و کار و کاسبیام با تعهد کتبی که دادم، به فنا رفت.پولِ نوشتن، حقیقتا بابرکت و شیرین بود. راستش را بخواهید هنوز هم دلخواهترین پولی که در میآورم، از راه نوشتن است.#ناصر_حامدی @naserhamedi