خوشا "سهشنبهها با سعدی"حوالی شش و نیم عصر...@naserhamedi
انتشار: 2026/08/19 12:32 UTCدریافت: 2026/08/22 03:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 03:15 UTC
خوشا "سهشنبهها با سعدی"حوالی شش و نیم عصر...@naserhamedi
پستهای تلگرام — شعرها و یادداشتها | ناصر حامدی
یه عمره خوشم با صدات مادرم دلم رو میریزم به پات مادرمخوشیهای دنیا رو میخوام چیکار؟واسم بسّه عطر دعات مادرمکی مثل تو درمون درد و غمهواسه زخمای زندگی مرهمهمیشینم کنار تو حس میکنم هنوز بچهم و سن و سالم کمه... ترانهسرا: ناصر حامدیآهنگساز: بهنام کریمیخواننده: شهرام میرجلالی#ناصر_حامدی @naserhamedi
🔺️افسردگی سعدیدکتر محمدعلی کاتوزیان در مقالهای* گفتند سعدی بعد از نگارش بوستان، به افسردگی دچار شد؛ چیزی شبیه افسردگی بعد از زایمان!شاعر مدام با خودش میگفت: فلانی! دیدی عمر را به بطالت گذراندی و به پیری رسیدی؟ عمرت خلاصه شد در همین چهار هزار بیت و تعدادی غزل! این همه سفر کردی و تجربه در کولهبار عمرت ریختی که چه؟ حالا باید کنج خانه بنشینی و منتظر آخر برج بمانی تا شاید "وظیفه" از راه برسد. شاعر، دیگر دستش به قلم نمیرفت و دل و دماغ نوشتن نداشت، تا این که رفقای خوب دورهاش میکنند و به تشویق همین دوستان(که گویا روانشناسان کاربلدی بودند)، تصمیم میگیرد کتاب جدیدی بنویسد. خدا میداند بعد از آن دورهی اندوه و انسداد و حالگرفتگی و قبض، چه شادمانی و فرح و انبساط و گشایشی نصیبش میشود که گلستان را پنج یا شش ماهه به آخر میرساند. این که بعد از یک دوره افسردگی، بیایی و چنین شاهکاری خلق کنی، بیشتر به معجزه شبیه است.*برگی از همانمقاله را بخوانید.#ناصر_حامدی @naserhamedi
🔺️فحشهای آبدار!تاریخ بیهقی با آن نثر پویا و محکم و بیغلط، سرشار از زیباییاست. پر است از مردان سیاستگر و رنگارنگ و زنان نادرهکار و جگرآور.وسط این همه زیبایی، فحشهای اندک اما آبدار و بامزهای هم وجود دارد. فحشهایی که حق مطلب را به خوبی ادا میکند. جایی میمندی وزیر دربار مسعود به بوسهل زوزنی وزیر دیوان رسالت میگوید: "این کَشخانَک و دیگران چنان میپندارند که اگر من این شغل پیش گیرم ایشان را این وزیری پنهان کردن برود نخست گردن افگار کنم..." کَشخانَک، مصغّرِ کشخان است یعنی دیوث، زنجَلَب، زنقَحبه:”این کَشخانان احمد حسن را فراموش کردهاند بدان که یک چندی میدان خالی یافتند و دست بر رگِ وزیری عاجز نهادند. بدیشان نمایند پهنای گلیم، تا بیدار شوند“.بیهقی در جلد ششم در وصف حاجب غازی نوشته: "از وی گُربُزتر و بسیاردانتر، مردم نتواند بود."گُربُز میشود چالاک، زیرک، دانا، هوشیار، دلاور، و گاه به معنای حرامزاده، بیشرم، بیحیا، حیلهگرالبتّه منظور از این تعبیر در زبان بیهقی، تجربهکاری و دنیادیدگی و زیرکی است.اما ببینید این فحشِ دنبالهدار و زیبا را:سگِ ناخویشتنشناس!”این سگِ ناخویشتنشناسِ نیمکافر بوالحسن افشین“.ناخویشتن شناس یعنی گستاخ، بیادب، کسی که پا را از حدّ خویش فراتر مینهد.اگر تاریخ بیهقی را بگردید، فحشهای بیشتری پیدا میکنید: قوّاد و مخنّث و ...#ناصر_حامدی @naserhamedi
🔺️بیا به دیدن من!بیا به دیدن من، حالِ من سوال نداردپرندهای شدهام بینوا که بال نداردببند روی سرت شالِ سبزِ تالشیات راکه عطر شالِ بلند تو را شمال نداردمرا بخواه همیشه که با تو شاد بمانممرا بخواه که غم با تو احتمال نداردتمشک میدهم و بوسه میدهی به لب منلبی که جز لبِ تو روزی حلال نداردغروب ابری ییلاق، کنج بقعه، دل منقسم به چشم تو، نذری به جز وصال نداردشب است و شانهبهشانه، من و تو غرق تماشاخدای من، شب ماسالِ من مثال ندارد#ماسال#اولسبلنگاه#ناصر_حامدی@naserhamedi
🔺️گیلان؛ بهشت مزههافکر نمی کنم هیچ کدام از مناطق ایران به اندازه گیلان شایسته باشد که بهشتِ مزهها نامیده شود. ببینم تو از دیدن غذاهایی با رنگهای مختلف و مزههای متفاوت خوشت نمیآید؟ از خود بیخود نمیشوی وقتی مثلا یک کاسه باقلا قاتق (سبز و زرد و سفید) را کنار یک بشقاب برنج (سفید) و چند کولی برشته (قهوه ای کمرنگ و پررنگ) میبینی؟ اصلا تا به حال غذا خوردن گیلانیها را دیدهای؟ میدانی مادربزرگِ من چه جوری غذا میخورد؟فرض کن ناهار ظهر جمعه ماهی سفید باشد با سبزی پلو... فکر میکنی الان که این را گفتم میتوانی محتویات سفرهی غذا را حدس بزنی؟ نمیتوانی...در یک دیس سبزیپلو و در دیس دیگر ماهی سفید جا خوش کرده است. خب! دیگر چه؟فکر کن مهمانی در کار نباشد. سفرهی خودمانی چیده باشند. البته برای گیلانیها سفره خودمانی و سردستی معنی ندارد. سفرهشان همیشه بهترینِ ممکن است. همراه با مخلّفات؛ ترشی، باقالیِ خام، سیر خام، سبزی خوردن، پنیرِ برشته، مغز گردو، نارنج، ترب سفید، پنیر، اشپل ماهی، ماهی دودی، ماهی شور، پیاز، زیتون پرورده، کاله کباب و چیزهای دیگری که حالا یادم نیست. ولی به طور معمول حداقل یکی دو مورد از این چیزها را سر سفره میبینی.حالا سفره پهن است و مادر یزرگ من هم دست و رو شسته و خوشحال، بالای سفره نشسته است.شمالیها معمولا خوشحالند؛ موقع خوردنِ غذا از همیشه خوشحالتر. حتی اگر مجلس ختم پدرشان باشد، سرِ سفره، گل از گلشان باز میشود. تازه بعد از غذا هم اگر گوشهی مجلس غافلگیرشان کنی، احتمالا دارند در مورد کیفیت پخت کباب صحبت می کنند. از عروسی هم که بر میگردند قبل از اینکه آمار لباس و رقص و نگاه و طعنه و کفش مهمانها را با هم رد و بدل کنند، میروند سراغ ارزیابی شامی که خوردهاند. گویا سفتیِ کباب و شوریِ "چغترمه" مهمتر از بدرقصیِ عروس و هیز بودن برادرِ داماد است. از خوشحالیِ مادربزرگ میگفتم؛ دو زانو می نشیند سر سفره و دامنش را جمع میکند وسط پاهاش. دیسِ پلو را بر میدارد و خم میشود سمتِ بشقابِ تو و برایت غذا میکشد. با چی؟ خُب معلوم است؛ با دست. انتظار نداری که مادربزرگِ باسلیقه و تمیز من کفگیر بردارد و برود سراغ دیس برنج؟ پس دستهایش را برای چه شسته؟خودش اما اول برنج نمیکشد. دو تکه از ماهی را با دست جدا میکند و مینشیند به پاک کردنش؛ دقیق و با حوصله.غریبه باشی ممکن است غذایت تمام شود و سرت را بلند کنی ببینی مادربزرگ هنوز دارد ماهی پاک میکند. اگر اینطور شد معلوم است که ادبِ غذا نداری. دور اول غذا را باختی.تیغهای ماهی را که در آورد، یک نصفه نارنج روی آن میچکانَد و بعد برای خودش پلو میکشد.حالا با دست، ماهی و برنج را قاطی میکند طوری که از هرجا که لقمه برداشت، نسبت مشخصی از ماهی و برنج نصیبش شود. دو قاشق هم پنیر برشته میکشد گوشهی بشقابش. ( پنیر برشته، مخلوط برشتهشدهی پنیرِ محلی و زردچوبه و شوید و فلفل سیاه است. مزهای بینظیر برای ماهی!) حالا بشقابش دیدن دارد. لقمه را با دست بر میدارد. خیلی تمیز و شیک. بیاینکه دانههای برنج از مُشتش بریزد. حجم مشخص و کمی از برنج و ماهی را از بقیه محتویات بشقاب جدا میکند. با جلوی انگشتها کمی جمع و جورش می کند. دستش را کفِ بشقاب میچرخاند و لقمه را بالا میآورد و غافلگیرت میکند، چنان که مبهوت و مات میشوی از این همه حوصله و سلیقه.یک تکه مغز گردو یا یک تکه اشپل ماهی -بسته به اینکه لقمه قبلی را با چه مزهای خورده باشد- آخرین مسافریاست که سوار این لقمه میشود و به سمت دهانش میرود. لقمه بعدی دیگر پلو نیست. یک پر سیر ترشی یا یک تکه ترب یا چند پر سبزی، به تناوب بین لقمه های غذای اصلی خورده میشوند.میبینی؟! آیین غذا خوردن را میبینی؟ با حوصله و سلیقه. با دقت و خوشحالی. همهشان همینطوری غذا میخورند. بیشترشان هم شکم دارند. زن و مردشان را میتوانی ببینی که با دهانهای همیشهجنبنده و لبهای همیشهخندان در حال مکیدن شیرهی زندگیاند.@naserhamedi
معرفی کتاب "پنج پشیمانی عمده پیش از مرگ" اثر خانم برونی ویر@naserhamedi


