منزلگاههای_خاندان_عصمت_و_سرهای_مطهر_علیهم_السلام_از_کوفه_تا_شام_بلا💢منزلگاه قصر بنی مقاتلدر کتاب دم…
انتشار: 2026/07/10 17:16 UTCدریافت: 2026/07/31 23:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/07/31 23:51 UTC
منزلگاههای_خاندان_عصمت_و_سرهای_مطهر_علیهم_السلام_از_کوفه_تا_شام_بلا💢منزلگاه قصر بنی مقاتلدر کتاب دمعه الساکبه و معالي السّبطين نقلی درباره واقعه جا ماندن حضرت سکینه (سلام الله علیها) دختر نازنین حضرت امام حسین (علیه السّلام) در منزلگاه قصر بنی مقاتل آمده است:💢در کتاب مصباح الحرمین روایتی را دیدم جا دارد که آن را در این جا ذکر می کنم. و آن این روایت است: شبی از شبها که کاروان به سمت شام می رفت، سکینه بنت الحسین (علیه السّلام) شروع کرد به گریه کردن به یاد آن روزهایی افتاد که در سایه پدر بزرگوارش چه عزت و احترامی داشتند و حالا خود را در میان دشمنان بی رحم، خوار و اسیر می دید لحظه به لحظه بر شدت گریه اش افزوده می شد به قدری که دیگر توانایی حرکت کردن نداشت. یکی از افراد سپاه که شتربان بود به سکینه بنت الحسین (علیهما السّلام) گفت: ساکت باش ای کنیز، از گریه هایت خسته شده ام.🩸حضرت سکینه (علیها السّلام) نه تنها ساکت نشد بلکه غم و اندوه بر او بیشتر غلبه کرد و آه و ناله دردناکی کشید به طوری که از شدت اندوه نزدیک بود جان بدهد. شتربان به او گفت ساکت شو ای دختر خارجی. حضرت سکنیه سلام الله علیها در جواب او گفت: وا اسفا، پدرجان ترا مظلومانه کشتند و تو را خارجی هم نامیده اند. آن ملعون از سخنان حضرت سکینه (علیها السّلام) خشمگین شد و دستش را گرفت و او را کشید تا که روی زمین افتاد و از هوش رفت. وقتی که به هوش آمد خود را در آن تاریکی بیابان تنها دید و قافله رفته بود.🩸پس از جای بلند شد و شروع به حرکت در آن تاریکی شب با پای برهنه کرد. گاهی میایستاد و گاهی مینشست و گاهی به خدا و گاهی به پدر استغاثه میکرد و گاهی عمه را صدا میکرد و می گفت: ای پدر، مرا رها کردی و مرا تنها و غریب گذاشتی؟ به که پناه ببرم؟ و در این تاریکی شب در این بیابان به که پناه ببرم؟ ساعتی در تاریکی شب در نهایت وحشت در بیابان می دوید ولی از کاروان اثری نمی دید. از شدت خستگی روی زمین افتاد و از حال رفت.💢در این هنگام نیزه ای که حامل سر حضرت اباعبدالله (علیه السّلام) بود از دست نیزه دار کنده شد و زمین را شکافت و نیزه تا نیمه وارد زمین شد و مانند میخ بر دیوار در زمین ثابت شد، نیزه دار هر کار کرد که نیزه را بکند و آنرا از زمین خارج کند نتوانست، نیزه بیرون نمی آمد و مثل میخ محکم در زمین مانده بود. افراد دیگر سپاه آمدند و هر چه تلاش کردند تا نیزه را از زمین بیرون بیاورند نتوانستند آن را بیرون بیاورند. به ابن سعد (لعنه الله علیه) خبر دادند. ابن سعد ملعون به افرادش گفت: بروید نزد علی بن الحسین (علیه السّلام) و علت را از او بپرسید. 🩸وقتی موضوع را به آن حضرت گفتند آن حضرت فرمودند: به عمه ام زینب بگویید ببیند کسی از بچه ها گم نشده است؟ شاید یکی از بچهها گم شده باشد وقتی به حضرت زینب (علیها السّلام) گفتند، ایشان یکایک بچه ها را به نامشان صدا زد تا به حضرت سکینه (علیها السّلام) رسید صدا زد دخترم سکینه (علیها السّلام) و پاسخی نشنید متوجه شد سکینه (علیها السّلام) در میان قافله نیست. فهمید او در بیابان گم شده است. 🩸حضرت زینب (علیها السّلام) بی اختیار خود را از شتر روی زمین انداخت. شروع کرد به شیون و زاری صدا می زد: واغربتاه، واحسیناه، دیگر مردی برای ما باقی نگذاشتند تا برود حضرت سکینه (علیها السّلام) را بیابد. سکینه جان در کدام مکان ترا جا گذاشتند و در کدام وادی ترا رها کردند.🩸حضرت زینب (علیها السّلام) ناچار شد که خودشان بروند و حضرت سکینه (علیها السّلام) را در آن بیابان بیابند و با آن حال ناتوانشان به این سوی و آن سوی می گشتند و صدا می زدند: سکینه جان کجایی؟ با پای برهنه روی خار بیابانها می دویدند تا سرانجام ایشان را یافتند.📚معالي السّبطين، صفحه 554 – 552با اندکی اختلاف در نقل الدمعة الساکبة في أحوال النبي (ص) و العترة الطاهرة، جلد۵، صفحه ۷۶