اندوه جهان چیست؟ تویی داغِ یگانهدلسوختگان را چه به اندوه زمانه؟بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویتبگ…
انتشار: 2026/08/15 05:40 UTCدریافت: 2026/08/22 01:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:18 UTC
اندوه جهان چیست؟ تویی داغِ یگانهدلسوختگان را چه به اندوه زمانه؟بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویتبگذار حسادت بکند شانه به شانهزخم تبرت مانده ولی جای شکایتشادم که نگه داشتهام از تو نشانهاز عشق چرا چشم بپوشم که ندارداین تازه مسلمان شده با کفر میانهبهتر که سرودی نسراییم و نخوانیمسخت است «غم عشق» در آید به «ترانه» #سجاد_سامانی#یگلنه@paraadoxxx
پستهای تلگرام — paraadoxxx
تمام راه ز خویش آبشار میپرسیدچه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسیدچه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد چه شد که برگ دل از شاخسار خویش بریدبرای همنفسی با تو در قفس ماندم ز من مرنج ولی این به آن نمیارزیددرخت سوختهای کز درون تهی شده بود به سعی بی ثمر نوبهار میخندید نظر به هقهق فواره کن که میگوید نمیشود ز «امید محال» دست کشید ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم!؟امیدوارم و زندان آدمیست امید#فاضل_نظری @paraadoxxx
نگاهت چه مِی در سبو میکندکه روح مرا زیر و رو میکندکه آرامشم را به هم میزندتلنگر به خواب دلم میزندچه رازی است با آن نگاه غریبکه پرهیزش آمیخته با فریببرایم چه داری در آن چشمها؟چه با خود میاری در آن چشمها؟گُلی که به دفترچهی روزگاربه جای خزان مینویسد بهار؟و یا زَمْهَریری که در هر ستیزبه فرق بهاری زند تیغ تیز؟چراغی که در شُعلهاش میتوانامان یافت زین ظلمتِ بیامان؟و یا دوزخی که چو سر میکشدبه آتش همه خشک و تر میکشد؟دری که به آفاق وا میشود؟گشوده به بیانتها میشود؟و یا جادهای که در این ماجرابه بنبستها میکشاند مرا؟برایم چه داری در آن چشمها ؟ #حسین_منزوی # علیرضا_قربانی@paraadoxxx
دوباره میسازمت وطن!اگرچه با خشت جان خویشستون به سقف تو میزنماگرچه با استخوان خویشدوباره میبویم از تو گلبه میل نسل جوان تودوباره میشویم از تو خونبه سیل اشک روان خویشدوباره یک روز روشناسیاهی از خانه میرودبه شعر خود رنگ میزنمز آبی آسمان خویشاگرچه صدساله مُردهامبه گور خود خواهم ایستادکه بردَرَم قلبِ اهرمنبه نعرۀ آنچنان خویشکسی که «عظم رمیم» رادوباره انشا کند به لطفچو کوه میبخشدم شکوهبه عرصۀ امتحان خویشاگر چه پیرم ولی هنوزمجال تعلیم اگر بُوَدجوانی آغاز میکنمکنار نوباوگان خویشحدیث «حبّالوطن» ز شوقبدان رَوش ساز میکنمکه جان شود هر کلام دلچو برگشایم دهان خویشهنوز در سینه، آتشیبهجاست کز تاب شعلهاشگمان ندارم به کاهشیز گرمی دودمان خویشدوباره میبخشیام تواناگرچه شعرم به خون نِشستدوباره میسازمت بهجاناگرچه بیش از توان خویش#سیمین_بهبهانی#داریوش_اقبالی@paraadoxxx
گل در بر و می در کف و معشوق به کام استمن ماندهام اینجا که حلال است! حرام است!با این که به فتوای دل اشکال نداردگر یار پسندید تو را کار تمام استدر مذهب ما باده حلال است، ولی حیفدر مذهب اسلام همین باده حرام استشد قافیه تکرار ولی مسئلهای نیستچون شاعر این بیت طرفدار نظام است با محتسبم عیب مگویید که او نیزلب دارد و گهگاه لبش بر لب جام است بعضا که شلوغ است سرش نیز ندانداز آن همه مستیش کدامش ز مدام استاین ماه شب چاردهم در شب مهتاب!یا این که نه، همسایۀ ما بر لب بام است؟ابیات به هم ریخت، مضامین همه گم شدشعرم پس از این بیت غزل نیست، درام استدر مجلس اگر جای خودت را نشناسیتنها هنرت وصل قعودی به قیام است مخصوص خواص است اگر صدر مجالسپُرواضح و پیداست کجا سهم عوام است از جنس مضمامین نخستین دو سه بیتیماندهست، بخوانم بروم، ختم کلام استپرسید طبیبم که: «پس از رفتن یارتوضع تو اعم از بد و از خوب کدام است؟»از این که چه آمد به سرم هیچ نگفتمگفتم که دلم سوخت، نفهمید کجام استدیریست که دلدار پیامی نفرستادچون شعر مرا دید که دارای پیام است#ناصر_فیض#حافظ#نقیضه@paraadoxxx
به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی راکه یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی رامنم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب میبیندبه روی شانههایش فوج کفترهای چاهی رازلیخاها اگر پیراهنی پاره نمیکردندبه یوسفها که میآموخت رسم بی گناهی را؟سواری خستهام از کوه پایین آمدم دختر!ببند این زخمهای کهنهٔ مشروطه خواهی راتفنگ و اسب را دادم به جای شانهٔ نقرهبکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی راچه می فهمند سربازان مست روس و عثمانیشمیم اشکهایم روی کاغذهای کاهی را؟سپیداری که بر آن پیکر ستّارخان رقصانچه سازد شرمساری را؟ چه نالد روسیاهی را؟سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذارمگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی رارهاتر از سر زلفت بخند امشب، پریشانمبرقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را#حامد_عسکری#تلمیحات @paraadoxxx
موج اگر موج است، باید ترک آرامش کند هرچه ساحل سنگدلتر بیشتر کوشش کندساقیا جام مرا پیش از طلب لبریز کن شاه را عیب است گر درویش از او خواهش کنداین سخن بر تارک تاج سلیمان حک شده است محترمتر میشود سلطان اگر بخشش کندزینت ظاهر کجا، حسن خدادادی کجا؟زشترو زیبا نگردد هرچه آرایش کندعشق رهوار است اما بر زمین هم میزند رخشِ اهلی را، سوار نابلد سرکش کندآنکه در صلح است با خود، با جهان در جنگ نیست کاش میآموخت انسان با خودش سازش کندعشق زنجیر قوافی را ز دستم باز کرد میبرم فرمان دل را تا چه فرمایش کند#فاضل_نظری#تلمیحات #تمثیل @paraadoxxx