ما فاتَ مَضی وَ ما سیأتیكَ فَاَیْنَ؟قُمْ فَاغْتَنِم الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین آنچه گذشت، از دست رف…
انتشار: 2026/07/06 01:08 UTC
ما فاتَ مَضی وَ ما سیأتیكَ فَاَیْنَ؟قُمْ فَاغْتَنِم الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین آنچه گذشت، از دست رفت و آنچه آید كجاست؟برخیز و فرصت میانِ دو نیستی را دریاب.آدمی بین ازل و ابد معلق است. نه از آغاز باخبر است و نه از پایان. جهان به تعبیر کلیم کاشانی کهنهکتابی است که اول و آخرش افتاده است. ما ز آغاز و ز انجام جهان بیخبریماول و آخر این کهنهکتاب افتادهستگویی آدمی در جادهای افتاده است و باید از دل چشمانداز مسیرش معنایی بیافریند؛ در جادهای که ردپایش در دهانه گور گم میشود.تعلیق وجودی با تعلیقهای روزمره متفاوت است؛ تعلیقهای روزمره در نهایت از بلاتکلیفی و معلقی درمیآیند، اما معلقی وجودی بین گذشته و آینده نه. آدمی در این میانه و در این تعلیق، در این جاده و سفر، مجال زیستن و معناآفریدن دارد، این کهنهکتاب را که اول و آخرش افتاده است، از میانه بخواند و معنایی از دلش بیرون بکشد. و هرمسانه، معنایی برای این متن بیافریند؛ یا معنای یکتا و واحدی وجود دارد یا به قدر قرائتهایی که از متن میشود، معنا وجود دارد.خیام میگوید:از دی که گذشت هیچ از او یاد مکنفردا که نیامدهست فریاد مکنبر نامده و گذشته بنیاد مکنحالی خوش باش و عمر بر باد مکناینکه آدمی بنیاد زندگی عادی را هم در حسرت از گذشته و پریشانی و دلهره از آینده نهد، نمیتواند از آن بهرهای ببرد. بین دو عدم ( ازل و ابد و گذشته و آینده) باید حال را دریافت و به تعبیر مولوی ابنالوقت بود. حافظ میگوید عقل چونوچراکن در این وضعیت تعلیق آدمی، دردسر میدهد و پیاله (معنا و تسکین) دوای دردسر (چونوچرا) است:حدیثِ چون و چرا دردِ سر دهد ای دلپیاله گیر و بیاسا ز عمرِ خویش دمیو در جای دیگر، نه حکمت، که باز می و مطرب را چارهگر میداند و اینکه راز دهر نامکشوف خواهد ماند:حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جوکه کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را#مرتضی_براتی
