✅ فروغ مثل پروانهای است که پیلهاش را شکافته و آرزوی پرواز دارد، اما نمیتواند: «تو نمیدانی من چقدر دوست دارم برخلاف مقررات و آداب و رسوم و برخلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود میکند. روح من، وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و بیمعنی اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر میکنم که هر طور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگی خسته کننده وپر از قیدوبند را دوست ندارم.»✅ «من همیشه دوستدار یک رندگی عجیب و پرحادثه بودهام. شاید خندهات بگیرد اگر بگویم من دلم میخواهد پیاده دور دنیا بگردم. من دلم میخواهد توی خیابانها مثل بچهها برقصم بخندم فریاد بزنم من دلم میخواهد کاری کنم که نقض قانون باشد. شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی اینطور نیست. من از اینکه کاری عجیب بکنم لذت میبرم.»✅ فروغ دیوانهی زندگی آزاد و بیدغدغه است. «یک زندگی عجیب و پر از حوادث، پر از هیجان.» اما پرویز برخلاف فروغ طرفدار یک زندگی آرام است و از همینجا جدال عشق و عقل آغاز میشود. جدال احساس و اندیشه.📚 اولین تپشهای عاشقانه قلبم✍️ فروغ فرخزاد 🥹📁 صفحه ۲۰📱 @PouyaKetab 📚