هيچکس حق ندارد خسته شود. آنقدر چشمهای مظلوم به در و ديوار دوخته است که فرصتی برای ماندن و خميدن…
انتشار: 2026/08/05 18:51 UTCدریافت: 2026/08/12 20:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 20:01 UTC
هيچکس حق ندارد خسته شود. آنقدر چشمهای مظلوم به در و ديوار دوخته است که فرصتی برای ماندن و خميدن نيست. کودکی پنجساله، هنوز اميدوار است که پدرش از قابِ عکس بيرون بيايد و او را بغل کند. دخترکی شيرينزبان نمرههای بيستِ کارنامهاش را زيرِ فرشهای نخنما نگه داشته است. جنازهها را تشييع کن؛ بغضهایاَت را بشمار؛ برای همسايهها آش نذری ببر؛ برگهای زردِ باغ را به صدا درآور؛ ديوانِ حافظ را از آخر به اول بخوان و هر کاری ديگر را که دوست داری، بکن؛ ولی خسته نشو! من فردا را میبينم. فردا روزِ ما است، و روز ما فردا است؛ روزی که خورشيدِ دانايی، چشمکزنان از پشتِ کوههای غرور و نادانی، بيرون میآيد. من به اينفردا يقين دارم؛ اگرچه نيستم تا زيرِ آسمانِ آبیاش آواز بخوانم. فردا که بر مزارِ ما میايستيد، سنگهای سردِ ترکخورده از سرمای زمستان، بر پای شما بوسه میزنند. زوزهی بادِ گورستان، ترجمهی صدای خفه در سينهی تنگ اينسنگها است كه میگويند: ما زهرِ زندگی را قطرهقطره نوشيديم تا شمايان شرابِ زندگی را بادهباده سر کشيد.رضا بابایی چو تختهپاره بر موج 📡 ᕈɾɑ̀ηɑɑ́; ᗣɾτ & ᒐɩτєɾɑτʋɾє