نیمهشب بود. لب ساحل، پشتسرش ایستاده بودم و دستهی ویلچرش توی دستم بود. در سکوت به دریا نگاه میکرد…
انتشار: 2026/07/30 13:26 UTC
نیمهشب بود. لب ساحل، پشتسرش ایستاده بودم و دستهی ویلچرش توی دستم بود. در سکوت به دریا نگاه میکردیم. نورِ ماهِ کامل، روی موجِ دریا میرقصید، و روی موجِ موهایش. گفتم: یه چیزی نوشتم برات. بخونم؟گفت: نویسنده هم هستی؟گفتم: مثل تو که کتاب داشته باشم، نه. گاهی یهچیزایی واسه خودم مینویسم.گفت: بخون.کاغذ را از جیبِ پیراهنم درآوردم. و خواندم: "ببخشید که امروز حالت خوب نبود و کاری از من برنیامد. کاش خیلی پولدار بودم. از بابایت هم پولدارتر. یک معمارِ مشهورِ ایتالیایی پیدا میکردم که بتواند دنیا را هم مثل ویلایتان جوری بسازد که همهچیزش اندازهی تو باشد. که قدِ هیچ شادیای انقدر بلند نباشد که دست تو به آن نرسد. که هرجا میرویم هی نگویی برگردیم ویلا. که آدمهایی بسازد که وقتی توی ساحل قدم میزنیم نگاهمان نکنند که حالت بد شود. که مجبور نباشیم فقط نصفشبها بیاییم لب دریا... یک معمارِ ایتالیایی که میزهای تمام کافههای دنیا را قدِ ویلچرِ تو درست کند. که مجبور نشویم برگردیم وقتی هنوز آن دو قهوهای که سفارش داده بودیم را برایمان نیاوردهاند. که تمام راه با من حرف نزنی، انگار تقصیر من است که میزهای کافهها بلندند".قطع کردم و گفتم: واقعا بیشعوری! با من چرا قهر بودی خب!؟خندید گفت: ببخشید. باقیشو بخون.خواندم: "با تو هر کاری قشنگتر است. دستهایت قشنگند. هر کاری دستهایت میکنند قشنگ است. رنگ کردنِ گوشماهیها برای دوقلوهای آبجی ثریات. غذا درست کردنت با قیافهی جدیِ بامزه. دنده عوض کردنت، وقتی پایم را روی کلاچ میگذارم و دنده را تو عوض میکنی".دوباره قطع کردم گفتم: البته الان که فکر میکنم یه کارای دیگهای هم هست که با دستات خوب انجام میدی. میخوای اونارو هم به متن اضافه کنم؟خندید گفت: آخه وسط عاشقانه!؟ هیچیت شبیهِ ٱدمیزاد نیست بخدا! باقیشو بخون.خواندم: "تمامِ تو را دوست دارم. هر چیزی که دربارهی تو باشد را دوست دارم. کاش میشد همینجا بمانیم. کاش میشد برنگردیم تهران. کاش همهی دکترها تهران نبودند. کاش نیاز نبود هی آزمایش بدهی و بشمارند بگویند گلبولهای قرمزِ خونت کم است. کاش میشد هرچی گلبولقرمز دارم بدهم به تو. کاش گلبولهای قرمز، اندازهی دانههای انار بزرگ بودند که خودم بتوانم برایت بشمارم. میریختم توی سینی میشمردم و آخرش میگفتم "خوشبختانه گلبولهای قرمز خونتان درست است خانم. حتی چندتایی هم بیشتر است. با اجازهتان برمیدارم برای خودم"... یکدفعه صدایم گرفت از بغض.گفت: عزیزم. قربونت برم تو رو خدا انقدر غصهی این قضیه رو نخور. من خوبم بخدا. عادت کردم دیگه.خواندم: "دلم میخواهد هزار بارِ دیگر بگویی 'تعریف کن چجوری عاشقم شدی' و من هزار بارِ دیگر آن داستانِ روزِ جشنِ امضای کتابت را تعریف کنم. دلم میخواهد هی بخندانمت. هی ببوسمت. هی قربانصدقهات بروم. هی فدایت شوم.گفت: من فدای تو بشم.خواندم: "کاش میشد دنیا متوقف شود در آن لحظهای که برای اولینبار کنارِ هم خوابیدیم و پیراهنم را کشیدی روی سرمان و در سکوت همدیگر را نگاه کردیم. آن فضای کوچکِ سپیدِ توی پیراهن، قشنگترین جای دنیا بود که تا حالا رفته بودم. کاش میشد تا ابد همانجا میماندیم"با ذوق گفت: مطمئنم یهچیزی هم دربارهی سینهام که میزنه نوشتی! نامه را نگاه کردم. تمام شده بود. گفتم: معلومه که نوشتم. اینجوریه "دلم میخواهد این چند ماه که تا عید مانده به چشم بههمزدنی بگذرد. هوا بوی بهار بگیرد. هفتسین بچینیم. هی پیله کنم اسمشان را بگویی. تو بگویی سیب، سبزه، سمنو... و من قند توی دلم آب شود توی هر هفت سینت.یک دقیقهای در سکوت گذشت. پشت سرش بودم و صورتش را نمیدیدم. دست راستش را آورد بالا گفت: دستتو بِده.دست راستم را گذاشتم توی دستش. دستم را برد بالا و کشید روی چشمهایش. دستم خیس شد از اشک.روی ویلچر خم شدم و از پشت بغلش کردم در سکوت. گفت: بیا جلوم بشین، میخوام یه هدیهای بِهِت بدم.رفتم مقابلش. روی شنهای ساحل نشستم. سرم را به زانوی لاغرش تکیه دادم و چشمهایم را بستم. سرم را نوازش کرد و آرام گفت: سیب، سبزه، سمنو، سنجد، سماق، سیر، سرکه...سرم را آوردم بالا و با لبخند نگاهش کردم. نورِ ماهِ کامل، میرقصید توی چشمهایش.@RadioLoo حمید باقرلو
