#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_اول از اتاق بیرون اومدم و نگاهی به آفتاب کردم چشمهامو زد س…
انتشار: 2026/08/21 10:39 UTCدریافت: 2026/08/21 23:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:15 UTC
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_اول از اتاق بیرون اومدم و نگاهی به آفتاب کردم چشمهامو زد سرمو پایین انداختم دیگه وقتش بود تردید و کنار بزارم و کاری که مادربزرگم خواسته بود انجام بدم افسردگی و بیحالی مثل همیشه رو قلب و روحم چنگ انداخته بود ولی هر…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_دوممادرم تک دختر بود که عزیز پدر و مادرش بود چون مادر بزرگم تک زا بود و دیگه بچه ای بدنیا نیاوردعموی مادرم کدخدای دهی نزدیک شهر بود و پدرم یک نظامی عالی رتبه نمیدونم میدونی یا نه ایران بعد قاجار با دردسر صاحب یه ارتشی شده بوداون سالها سالهای جنگ و دعوا بین سه گروه ناهماهنگ تو ایران بود نیروهای آشوبگر و یاغی اونایی که وابسته به حکومت بودن و مشروطه خواهان وقتی ارتش تونست سر و سامانی به این اوضاع بده از جایگاه ویژه ای بین مردم برخوردار شد از شانس خوب پدرم و قبول شدنش تو مدرسه نظام تونست پله های ترقی رو زود بالا بره پدرم و عمه ام بچگی خیلی سختی داشتن و پدر و مادرشونو تو سن کم بخاطر وبا از دست داده بودن و دایی بد اخلاقشون اونا رو نگه داشته بود و به اجبار همین دایی پدرم وارد مدرسه نظام شد و عمه ام که اسمش ناهید بود با پسر همین دایی ازدواج میکند و بعد اون پدرم هم بفکر تشکیل خانواده میفته و به واسطه پدر مادرم که کدخدای ده بود با مادرم ازدواج میکنه پدرم موقع ازدواج با مادرم وضع خوبی داشت و بعد ازدواج مادرم و همراه خودش به شهر اورد و زندگی عاشقانه ای رو شروع کردن مرحوم مادرم زن بسیار زیبایی بودپیر زن که حالا میدونستم اسمش ناز بانو هست حرفش و قطع کرد و خندید و گفت به من نگاه نکن من به پدرم رفته ام و با انگشت به روی میز اشاره کرد و گفت ببین اونا پدر ومادرم هستن قاب چوبی کوچیکی رو برداشت و گرفت جلوم تصویر زیاد واضح نبودیک زن روی صندلی نشسته بود و چیزی توری سفید رنگ روی موهاش انداخته بود و موهاشم دور تا دورش ریخته بود و مردی قد بلند با لباس نظامی کنارش ایستاده بود و دستش و روی شونه زن گذاشته بودبا اینکه متوجه قیافه اش نشدم گفتم بله واقعا زیبا بودن خدا رحمتشون کنه ناز بانو ادامه داد خانم جانم میگفت مادرت یه روز کامل درد کشید تا تو بدنیا اومدی.از وقتی دردهاش شروع شد عمه جانت گفت ببریمش مریض خانه اما من به پدرت گفتم بره سراغ قابله قابله که اومد عصبانی شد و گفت چخبرتونه هنوز که دردهای اصلیش شروع نشده شلوغش کردین من و عمه جانت افتادیم به دست و پاش تا قبول کرد بمونه اما بی تفاوت به ضجه های مادرت رو یه صندلی نشست و بافتنیشو بافت بلاخره مادرت نزدیک اذان صبح تو رو بدنیا اورد وعمه ات با احتیاط خبر دختر دار شدنت و به پدرت داد چون پدرت منتظر نوزاد پسر بود مثل همه مردها و زنهای قدیم که پسر رو به دختر ترجیح میدادن مادرت انقد سر دنیا اومدن تو زجر کشیده بود که تا ساعتها حاضر نبود تو رو ببینه اما بعد گرفتن گردنبند مرواریدچشم روشنی از پدرت خلقش عوض شد و تو رو بغل کرداون زمان رسم بود برای زائو ها حمام قرق میکردن و مهمون دعوت میکردن و با شربت و شیرینی از مهمونها پذیرایی میکردن حمام زایمان مادر من از همه زنهای زمان خودش مفصل تر بودپدرم پول داده بود حمام و چراغانی کرده بودن و حتی دایره و تنبک هم دیده بود تفریحات اون زمان هم همین چیزها بودزنها تو حموم زدن و رقصیدن و خوندن خلاصه بعد حموم دهم مادرم خانوم جان و عمه جان به خونه هاشون برگشتن و پدرمم برای اینکه مادرم دست تنها نباشه یه کلفت براش گرفته که اذیت نشه اون روزها بهترین روزهای زندگی پدر و مادرم بود و کم کم یادشون رفت که منتظر نوزاد پسر بودن اما زندگی اون چیزی نبود که فکرشو میکردن و انتظار داشتن.یک روز عصر پدرم اومد و خبر اومدن شاه به کلانتریشونو دادپدرم خیلی درگیر این ماجرا بود و تو این گیر و دار مامانم دوباره حامله میشه مادرم خبر بارداریش و نگفته بود تا به وقتش که بابا فراغت پیدا کرد بهش بگه پدرم خیلی خوشحال بود که قراره شاه و ببینه و خیلی امیدوار بود که این نقطه عطفی بشه تا پدرم ترفیع پیدا کنه و شاید هم پاش به در بار باز بشه برای همین روز و شب با سربازها تدارک استقبال از شاه و میدیدخانم جان تعریف میکرد پدرم برای این کار سه شبانه روز خونه نیومدو روزی هم که اومد فقط برای مرتب کردن سر و وضعش اومد و رفت عمه ناهید هم به همراه شوهر و تنها پسرش محمد اومدن خونمون تا اگه اجازه تماشا بدن همگی باهم بریم حتی خانم جان هم به زور بابا بزرگمو با خودش اورده بودبابا بزرگ درد کلیه داشت و همین باعث شده بود نحیف و لاغر باشه و توان جسمی ضعیفی داشت همه جمع بودن و منتظر بودن تا پدر سربازی رو بفرسته دنبالشون تا برن شاه و از نزدیک ببیننتا ظهر خبری نبود مادرم خیلی دلشوره داشت و میگفت محال هست علی تا این موقع منو بی خبر بزاره این دلشوره بی دلیل نبود و مادرم حق داشت وقتی شاه رسیده بود همه سربازها به صف شده بودن و مراسم بدون نقص انجام شده بود❤️



