#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_دوم مادرم تک دختر بود که عزیز پدر و مادرش بود چون مادر بزر…
انتشار: 2026/08/21 19:34 UTCدریافت: 2026/08/21 23:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:15 UTC
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_دوم مادرم تک دختر بود که عزیز پدر و مادرش بود چون مادر بزرگم تک زا بود و دیگه بچه ای بدنیا نیاوردعموی مادرم کدخدای دهی نزدیک شهر بود و پدرم یک نظامی عالی رتبه نمیدونم میدونی یا نه ایران بعد قاجار با دردسر صاحب یه…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_سوماما تا شاه نگاهی به صف سربازها کرده بود یکی از سربازها دست و پاشو گم میکنه و از ترس خودشو خیس میکنهشاه که از این افتضاح عصبانی شده بود پدرمو صدا میکنه پدرم بخیال خودش فکر میکرد که میتونه با یه معذرت خواهی این افتضاح و جمع کنه اما شاه درجا حکم زندان پدرم و میده و سرباز و تبعید میکنه و بدون هیچ حرف دیگه ای میره همان روز از مرکز دنبال پدرم میان و پدرم و به زندان میبرن.خانوم جان فوری برمیگرده ده و عموی مادرم و با خودش میاره شهرمادرم با یه بچه به بغل و یکی هم تو شکمش به هر دری میزنه و دست به دامن هر کسی که بتونه میشه تا پدرم و نجات بده بعد کلی این در و اون در زدن بلاخره عموی مادرم چند نفر آدم با نفوذ پیدا میکنه که با یه رشوه چرب پدرم و آزاد کنن و بعد برای رد گم کنی بگن که تو یه شهر دیگه زندانی شده مادرم با کمک عموش تو سه روز خونه رو زیر قیمت فروخت و پدرم و آزاد کرد بعد این اتفاق تلخ ما مجبور شدیم با خانوم جان به ده بریم و تو خونه اونا زندگی کنیم خونه خانوم جان بزرگ بود جز پیشکارشون ابراهیم کسی اونجا زندگی نمیکردابراهیم از وقتی که آقاجان قهوه خونه داشت باهاش کار می کرد بعدم که قهوه خونه تعطیل شد اورد خونه و اتاق اخری تو حیاط و بهش دادن ابراهیم مرد چشم و دل پاکی بود که با جون و دل به آقاجان کمک میکردحالا پدرم با اون همه ادعا و غرور مجبور شده بود بیاد خونه پدر زنش ساکن بشه بعد هفت ماه برادرم سعید تو یه شب گرم تابستونی بدنیا اومدواقعا همه چی به وقت خودش قشنگه پدرم هیچ دل و دماغی نداشت حتی بدنیا اومدن پسرش هم اونو سر حال نیاوردپدرم چند باری شبها برای مادرم گریه کرده بود و گفته بود ای کاش دنبالم نمی اومدی و میزاشتی همونجا تو زندان میمیردم خدا لعنت کنه اون سرباز و که کل زندگیمو تو یه چشم بهم زدن به باد داد مدتی همینطور ادامه داشت و ما سر بار خانوم جان و آقاجونم بودیم خدابیامرز عموی مادرم خیلی هوامونو داشت و چند باری هم عمه به دور از چشم شوهرش پول یا طلایی به مادرم میرسوند پدرم از دیدن این اوضاع روزی هزار بار آرزوی مرگ میکرد دوسال همینطور گذشت و مادرم تو اون اوضاع داغون دوباره حامله شد مادرم هرکاری کرد تا بچه سقط بشه اما خواست خدا این بود خواهرم ملک ناز بدنیا بیاد.اون سالها اوضاع کشور خیلی آشفته بود و متفقین یکی یکی شهرهای ایران و اشغال میکردن و به سمت پایتخت پیشرفت میکردن و با رسیدنشون به پایتخت و استعفای شاه و سپردن کشور به پسرش پدرم کمی دلش آروم گرفت مادرم میگفت الان حس اینو داره که شاه جواب کاری که با اون کرده رو پس داده دلیلش هر چی بود کم کم پدرم خودشو از زندانی که به دور خودش ساخته بود آزاد کردبا وجود قحطی و اوضاع داغون مردم پدرم دست رو زانوش گذاشت و بلند شدانگار روح تازه ای به زندگیمون بخشیده باشن اون سالها معماری برای ساخت مدرسه تو ده به روستامون اومد و عموی مادرم که امین و معتمد مردم روستا بود پدرم و با معمار آشنا کرد و این شروع موفقیت و پیشرفت برای پدرم شدپدرم با سواد و با تجربه بود و با حسن بیانی که داشت از ارباب هم برای ساخت مدرسه کمک گرفت و همه اینها کمک بزرگی به معمار بودپدرم بیشتر اوقات به حسابهای مالی رسیدگی میکرد و مسئول خرید مصالح و انتقالشون به روستا بودکم کم پدرم با هوش زیادی که داشت تو این کار اوستا شد هر چند با کارشکنی معمار ساخت مدرسه طول کشید اما پدرم همراه معمار کار تعمیر خونه ها رو انجام میداد هفت سال دیگه هم ما خونه خانم جانم زندگی کردیم و برادرم نادر هم به جمع ما اضافه شدپدرم کم کم با پولی که جمع کرده بود خونه ای نزدیک خونه خانوم جان خریداون خونه یکی املاک قدیمی ارباب بود و بعد پسند مادرم پدرم با اشتیاق به سلیقه مادرم خونه رو تعمیر و بازسازی کرددلش میخواست تموم محبتها و صبوری مادرم و با این خونه جبران کنه.مادرم رفیق روزهای سختی پدرم بود و با اینکه تو ناز و نعمت بزرگ شده بود اما جا نزد و دست از پشتیبانی پدرم برنداشت به قول خانوم جان این طوفان هست که فرق ناخدای ماهر با ناخدای ناوارد رو مشخص میکنه.کم کم خونه نزدیک آماده شدن بود و مادرم تو تدارک چیدن خونه روزگار براش شیرین شده بود عین عسلدیگه چی میخواست بچه هاش سالم کنارش پدر و مادرش بالا سرش و شوهرش هم قبراق بالا سر زندگیش از خوشحالی رو پا بند نبود.با کمک خانوم جان هر چی رختخواب داشتیم ریخته بودن وسط حیاط و تمیز کرده بودن فرشها رو شسته بودن خلاصه همه چی آماده یه خونه نو و جدید بود.پدرم غرور و اقتدارش و بدست آورده بود و به آرامش رسیده بود تقریبا همه کارها تموم بود و مادرم اخرین قالیچه رو هم اماده شستن کرده بودخانوم جان گفت بدری این قالی که تمیزه نیاز به شستن نداره اما مادرم بهونه کرد که فکر میکنم نادر نجسش کردهادامه دارد ❤️



