راز دل ما pinned « تا که دو چشم ترش، شیوه ی فتانه شد شرح کتاب دلم قصه ی دیوانه شد مشت دلم بسته بود…
انتشار: 2026/08/15 06:45 UTCدریافت: 2026/08/22 02:48 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:48 UTC
راز دل ما pinned « تا که دو چشم ترش، شیوه ی فتانه شد شرح کتاب دلم قصه ی دیوانه شد مشت دلم بسته بود ،خنده ی آن باز کرد لعل لبی مِی چکید، راهی میخانه شد قصهی این کُشته را ورد زبانها نمود جان ز تن ما ربود، وقف به افسانه شد پای به پهنای جان، بر دل مسکین نهاد یک تنه از…»
پستهای تلگرام — راز دل ما
پروانه صفتکشته ی هر نور مشو...- مولاناعدهای میگویند من بسیار مهربانم!و عدهای میگویند، بسیار بدخلقم و ناجور!هر دو را باور کن، چون هرکسی نسخهای از مرا دیده که لیاقتش را داشته...واما...آدما سردن ، به اندازه تعداد ذوقهایی که توی کل زندگی ازشون کور شده...t.me/Razedelema/monajat124
صبح پشت تلفنیادم رفت بگویم؛صدایت را که میشنومدنیا فراموشم میشود ..حکمت ناظمو هــرگز پناهـگاهی جـز او نمییابی..#الكهف٢۷من مسافرانی را میشناسمکه سالهاست در راهنداما به مقصد نمیرسند...وقسم به سکوت بعداز پذیرفتن...آنها که به زندگی دیگران نور میبخشند روزی خورشید خواهند شد..باشد که جنگجوی درونت به جایی امن برسد.t.me/Razedelema/monajat124
تا که دو چشم ترش، شیوه ی فتانه شد شرح کتاب دلم قصه ی دیوانه شد مشت دلم بسته بود ،خنده ی آن باز کرد لعل لبی مِی چکید، راهی میخانه شد قصهی این کُشته را ورد زبانها نمود جان ز تن ما ربود، وقف به افسانه شد پای به پهنای جان، بر دل مسکین نهاد یک تنه از…@Razedelema@monajat124
تا که دو چشم ترش، شیوه ی فتانه شد شرح کتاب دلم قصه ی دیوانه شد مشت دلم بسته بود ،خنده ی آن باز کرد لعل لبی مِی چکید، راهی میخانه شدقصهی این کُشته را ورد زبانها نمود جان ز تن ما ربود، وقف به افسانه شدپای به پهنای جان، بر دل مسکین نهادیک تنه از ره رسید همدم و دردانه شدخنده که بر لب نمود، شاعر و شیدا شدم روی ز دل چون گرفت، بی سر و سامانه شدخشت و گل جان ما ریخت بهم در شکست باز به یک بوسهای ساخت وَ کاشانه شدتاک به لبهای او چون خم و میخانه هاست بر لب ما چون رسید حالت مستانه شدپیله ی پر درد ما منتظر معجزی است دست دلم دست او... شِبه به پروانه شدروح ستمدیده ام، شب به سحر در دعاست باعث آین موی اوست عاقل و فرزانه شدشیوهی چشمان او رهزن و دزدانه بود برده دل ما ز ما ... صاحب آن خانه شدجان به تن مانده را برد و ذبحش نمود خویش به جانم نشست یک تنه صد دانه شد حال پر از درد ما حاصل کمبود اوست موی پریشان ما یک نفس او شانه شدقصهی تنهاییام قصهی دیو و پری استچشم دلم او که دید با همه بیگانه شدنیمه شبی چشم او جام مِیام پر نموداین دل بی عقل ما جست و پیمانه شدجرعه اول که زد چشم #حسان وانمود جان ز تنش وارهید در پی جانانه شدعهد ببستم به خود رگ بدهم جای پاشدر نفس لیلیاش عهد چو مردانه شد آخر این ماجرا قصه ولی بی کسی استاشک ز مژگان چکید گوهر یک دانه شد#حسان #قصهی_اشک1404/10/26پیشنهاد میکنم بخاطر نوع ضبط صدا با هندزفری 🎧گوش کنید👌@Razedelema@monajat124
سنی ندارد عاشقی کردن فرقی ندارد کودکی، پیری هر وقت زانو را بغل کردییعنی تو هم ...با عشق درگیری!مثلا خنده ی تو قاتلِ جانم بشود،این دل انگیز ترین قتلِ جهان خواهد شد ..دوسه خط شعربخوان تاڪهتورا دورهڪنمتـو ڪه مضمون دلآویز غـزلها شدهایعصر که میشودحیاط دلم پر میشود از عطر حضور عاشقانهات ...t.me/Razedelema/monajat124
منبه تو مربوطمطوریکه اندوہ به شبطوریکه صدای بنان به حاشیهٔ غروبطوری که آن قناری زرد غمگین به شاملوبیآنکه هیچکدامدلیل قانعکنندهای داشته باشیم...کنار خویش نشستم، چه گفت و گوی غریبی.تو امن بودی و دنج ؛اگر آدم نبودی و مکان بودیاحتمالا پناهگاهی میشدی روی کوههایا گرمخانهای برایِ بی خانمان ها شاید هم کتابخانهای میشدی برای از واقعیت فرار کردهها ..خداوند تو را از شرّ کسانی که وانمود میکنند نیت خیر دارند، اما در خفا برای سقوط تو دعامیکنند؛ حفظ کند...t.me/Razedelema/monajat124




