پسرک بعد از مجازاتی که نصیبش کردم فرار کرد ، و دیگر وقتش بود که به مجازاتی که نصیب خودم شده بود رسی…
انتشار: 2026/07/28 17:50 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
پسرک بعد از مجازاتی که نصیبش کردم فرار کرد ، و دیگر وقتش بود که به مجازاتی که نصیب خودم شده بود رسیدگی کنم (تبدیل شدن به یک گربه). هنوز مطمئن نبودم که باید روی این اتفاق برچسب مجازات بگذارم یا نه ، چون نسبت به گذشته احساس رهایی و آزادی بیشتری داشتم ولی اینکهدیگر توانایی ارتباط با دیگر آدم ها را نداشتم کمی اذیتم میکرد ، میفهمیدم چه میگویند ولی نمیتوانستم با آن ها صحبت کنم .به این فکر کردم که معاشرت کردن با دیگران همیشه از نقاط قوتم بود ودقیقا همیشه از همین حرافی های بیش از حد ضربه خوردم و تمام نقاط ضعف خودم را وسط سینی تحویل به دیگران دادم که دقیقا از همان جا به من آسیب بزنند ، پس چه بهتر که دیگر زبانی برای حرف زدن ندارم .از آن طرف گوش های بسیار شنوایی دارم ، در حدی که دیگر دارد تمرکزم را میگیرد ، درست وقتی داشتم به این چیز ها فکر میکردم دقیقا در وسط خیابان بودم و برای اولین بار متوجه قدرت شنوایی گربه ها شدم ، به حدی همه چیز را میشنیدم که صدای هیاهو تمام سرم را پر کرد ولی چون هنوز به این قدرت عادت نکرده بودم مجبور شدم کمی سفر به سمت خانه را به تعویق بیندازم همهی صداها با هم قاطی شده بودند ، صدای بوق ماشین، گفتوگوی آدمها، قارقار کلاغ، حتی افتادن یه برگ روی زمین... انگار دنیا با صدای بلند تو گوشم فریاد میزد .تصمیم گرفتم تمرکز خودم را فقط روی یک صدا بگذارم و بعد سراغ صدای بعدی بروم، حدود پانزده دقیقه بعد توانستم کنترل محدودی روی صدا های اطراف به دست بیاورم .از خیابان گذر کردم و به سمت کوچه ای که خانه در آنجا بود رفتم مغازه دار پیری که همیشه در جابجایی بار های مغازه اش کمکش میکردم در حال جابجایی بار های تازه از راه رسیده بود ، متوجه شدم بستنی هایی که خودم پیشنهاد داده بودم برای مغازه سفارش داده ، این جا بود که فهمیدم واقعا خودکشی کار درستی نبود و این دنیا و آدمهایش هنوز با من کار داشتند و من بدون خداحافظی رفتم ، پیر مرد هر چند وقت یک بار به اطراف نگاهی می انداخت ، مطمئن نبودم که منتظر من بود یا نه ولی همین که بستنی های مورد پسند من را سفارش داده بود ، برای غمگین کردن من کافی بود.نویسنده: کیانوش امین
