من تماشای تو میکردم و غافل بودمکز تماشایِ تو خلقی به تماشایِ منندگفته بودی که چرا محوِ تماشایِ منی؟و چنان مات که یک دم مُژه بر هم نزنیمُژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرودنازِ چشمِ تو به قدرِ مُژه بر هم زدنی#هوشنگابتهاج
یک لحظه خواستم تو راچون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو بَرَدخواستم تو راآن سطرها گذشت و حالااین پیریِ مداممرگ را زیبا کرده استآنقدرکه کوهِ کنارِ خانهامحتی اگر آتشفشان کنداز ایوان و غروب و قهوهای که تازه ریختهامنخواهم گذشتمن که با ماهاز پنجرهات میآمدمروزهاستپشت پیغامگیرگیر کردهامدردیستدردیستدردیستخونت جوان بماند وپایت پیر شود#گروسعبدالملکیان