🔴 گفتم:"چون کادوی گرونتر میخواستی؟"لبخندِ بیجونی زد و گفت:"نه."بعد با یه صدای پر از غصه گفت:"چون م…
انتشار: 2026/07/26 19:59 UTCدریافت: 2026/08/02 16:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 16:32 UTC
🔴 گفتم:"چون کادوی گرونتر میخواستی؟"لبخندِ بیجونی زد و گفت:"نه."بعد با یه صدای پر از غصه گفت:"چون من برای این رستوران رفتن، از یه ماه پیش بهت یادآوری کردم که سالگردمونه.""خودم اسمِ این رستورانو برات فرستادم.خودم صبح بهت زنگ زدم گفتم امشب رو یادت نره..."من امشب با همسرم نیومده بودم شام؛ با آدمی بودم که خودم همهچیزو بهش دیکته کردم تا بتونه خوشحالم کنه!"همونجا دستم رو فرمون یخ کرد.راست میگفت.من فکر میکردم همین که پول دادم و خریدم یعنی شاهکار کردم.یادم رفته بود اون کادو و رستوران نمیخواست؛ اون یه ذهنِ بیدار میخواست که بدونِ یادآوری،به فکرش باشه.زدم بغل. دستشو گرفتم و گفتم:"راستشو بخوای...""من فکر کردم کارای اجرایی مهمه، نفهمیدم دارم تمامِ بارِ فکریِ این رابطه رو میندازم رو دوشِ تو.حق داری خسته باشی.از این به بعد، قرار نیست تو تقویمِ متحرکِ من باشی."اون شب فهمیدمتوی رابطه، سوپرایزی که با التماس و یادآوریِ طرف مقابل اتفاق بیفته، هیچ ارزشی نداره.آدمی که دوستت داره، نیازی به عابربانک نداره؛اون کسی رو میخواد که «داوطلبانه» و با میلِ خودش، براش وقت و حواس بذاره.💥@rraavvaann
