گل برای گل🍂🌹 @sangesabur 🌹🍂
انتشار: 2026/08/23 06:28 UTCدریافت: 2026/08/23 12:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 12:30 UTC
گل برای گل🍂🌹 @sangesabur 🌹🍂
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 36 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — 🍃﷽🍃 سنگ صبور🍃﷽🍃
⚜️حکایت ⚜️شخصی گرسنه بود برایش کلم آوردند...اولین بار بود که کلم می دید .با خود گفت : حتما میوه ای درون این برگها است .اولین برگش را کند تا به میوه برسداما زیرش به برگ دیگری رسید . و زیر آن برگ یک برگ دیگر و...با خودش گفت : حتما میوه ی ارزشمندی است که اینگونه در لفافه اش نهادند . . . !گرسنگی اش افزون شد و با ولع بیشتر برگها را میکند و دور می ریخت .وقتی برگها تمام شدند متوجه شد میوه ای در کار نبود!آن زمان بود که دانست کلم مجموعه ی همین برگهاست...ما روزهای زندگی را تند تند ورق می زنیم و فکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده که باید هرچه زودتر به آن برسیمدرحالی که همین روزها آن چیزی است که باید دریابیم و درکش کنیم . . .و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصههایی که خوردیم ،نه خوردنی و نه پوشیدنی بودفقط دور ریختنی بود . . . !زندگی ، همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم بنابراین قدر فرصت ها را ثانیه به ثانیه و ذره به ذره بدانیم .
⚜️حکایت ⚜️گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود.روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفتو نتوانست کاری بکند پس شلوار خیس شدو سجده آخر طولانی شد.جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند.بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام دادو نماز به اتمام برد جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند.شیخ که نمیتوانست حال قضیه را باز گویددست به دامان دروغ شد و گفت:در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستندپس به کمک آنها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند: عجب شیخی نصیبمان شده!! در بین آنها یکی خوش باورتر از همه بود به منزل رفتو قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفتزن که بسیار با هوش و عاقل بود و گفت:باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیمتا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمدو زن گفت تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.القصه زن غذایی درست کرد شیخ و یاران از در درآمدندزن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغهای پخته شدهرا بر روی برنجها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادندشیخ نگاهی به غذای خود انداخت به مرد ساده لوح گفت غذای من مرغ نداردمرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت چرا غذای شیخ مرغ ندارد زن گفت دارد ولی شیخ گفت که ندارد. زن گفت: یا شیخ چطور از اینجا توانستی در دریای سرخزن و مردی را در حال غرق شدن ببینیولی مرغی که زیر برنج هست را نمیتوانی ببینی...!!امروزه نیز کم نیستند افرادی که پشت منبرها مردم را چیز فرض میکنند و بسیارند مردمان جاهلی که با جان و دل باور و ستایششان میکنند..
🍂🌹 @sangesabur 🌹🍂
الهی یادم بده اگر از دوستی بدی دیدمدعایش کنم . . .و اگر دلم را شکست نفرینش نکنم . . . و اگر نتوانستم سکوت کنم . . .🍂🌹 @sangesabur 🌹🍂
نجوای جان و جانان🍂🌹 @sangesabur 🌹🍂
ظهرتون دلچسب🍂🌹 @sangesabur 🌹🍂
